Lilypie Premature Baby tickers Lilypie Second Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ روزای هفته اول

اینقدر به مدرسه و آموختن علاقه منده که هر روز که برمیگرده خونه ، شکایت داره امروز که چیزی یادمون ندادند فقط نقاشی کشیدیم و بازی کردیم و زنگ تفریحمون خوراکی خوردیم .سوال

به نظرم پیش دبستانی واسه بچه هایی خوبه که 5-6 سال تو خونه بودند و حالا باید دور شدن از خانواده و مقررات مدرسه را آموزش بیننید ... نه بچه های ما که از 6 ماهگی تو مهدن و بکن و نکن های خاله هاشون ، آویزه گوششون شده .خنده

 به هر حال خوشحالم که مدرسه ثبت نامش کردم و حداقل یه تنوعی براش شده و همینطور بیشتر از این راضی هست که صبحها قراره با سرویس (مینی بوسهای هیوندا) بره مدرسه و عصر هم با همان برگرده و همین باعث شد که رفتن به مهد را قبول کنه چونکه تا قبل از هماهنگی با سرویسش از رفتن به مهد خودداری میکرد و برای من یه معضل شده بود.

برام جالبه که شبها به این فکر می کنه که روز بعد تو مدرسه چی نقاشی بکشه ... آخر هفته (جمعه ) می گفت می خوام فردا تو مدرسه پارک بکشم و دیشب که ازش پرسیدم چی نقاشی کشیدی گفت که نقاشیش پارک و سرسره و تاب و درخت بوده... ازش پرسیدم فردا قراره چی نقاشی بکشی میگه می خوام یه مزرعه با کلی گوسفند نقاشی بکشم و یک سگ که مواظب گله گوسفندا هست...بابایی بهش میگه خب چوپان هم کنارشون هست ؟ میگه : نه – اون خیلی دورتر وایساده و تو نقاشی دیده نمیشه .تعجب

حتما باید یک روز برم مدرسه و نقاشیهاشو ببینم .

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٦


+ روزای پر مهرمون

نیم ساعت بیشتر به شروع جشن نمانده و من هنوز اداره هستم.

دلشوره دارم و دست و دلم به هیچ کاری نمیره ... چند روزی هم هست دوربینم گم شده و البته طبیعییه با آشفته بازاری که فعلا تو خونه ما هست شتر با بارش هم گم میشه چه برسه به دوربین که همیشه از دست شیطنتهای سبا مجبورم یه گوشه ایی بذارمش که نبینش و نتیجه اش هم این میشه که خودم هم گمش می کنم(قراره اتاق ساینا و سبا جابجا بشه و اتاق بزرگتر و رو به آفتاب مامان و بابا را تصاحب کنند و رنگ آمیزی اتاق جدید و جابجایی وسایل، کل خونه را بهم ریخته)

(قبل از ساعت 9 روز 31 شهریور ماه-جشن شکوفه ها )

وقتی که حدودای ساعت 9 مهد رفتم دخترم آماده و بسیار شیک و از همه مهمتر خوشحال به رفتن به محیط مدرسه بود ، همانروز هم ساینا به پانسیون منتقل شده بود و یه جورایی از مهد خارج شده . با خاله هاش خداحافظی کردم و دعای خیر و موفق شدن ساینا در تحصیل از طرف خاله ها کلی روحیه ام را عوض کرد و استرسی که داشتم را کم کرد.خوشبختانه تقریبا همزمان با ورود آندیا ما هم رسیدیم و خوشحالیش چند برابر شد.جشن شکوفه ها برگزار شد هرچند خیلی نظم و انضباطی دیده نمی شد ولی ساینا مدرسه را دوست داشت و بعد از جشن هم حاضر به بازگشت به مهد نبود و می گفت من بزرگ شدم نباید برم مهد...

روز اول مهر هم با حضور بابایی تو خونه کمی راحتتر بودم و سبا را مهد گذاشتم و خودم اداره رفتم .کمی مانده به 8 رفتم دنبال ساینا و رساندمش مدرسه ...به صف دیر رسید ...اصلا یادم رفته که تو مدرسه هم صف دارند و کلی مراسم ....

تنها خاطره ایی که از روز اول پیش برام همیشه به یادگار می مونه :

ساعتای 10 به کلاس ساینا رفتم (چون قرار بود تا ساعت 11/5 بمانند)... تنها کسی بود که نقاشیش را کشیده بود و خاله هم روی دیوار نصبش کرده بود ...خوب که دقت کردم یک کفشدوزک بزرگ کشیده بود! با خودم فکر کردم حالا چرا این؟ساینا که خیلی وقتا مثل آندیا می کشید ولی امروز چرا اینکار را نکرده بود؟...متوجه شدم ....صبح امروز ازش خواستم که مدادرنگی هاش و یه سری وسایل دیگه را نبره ... روز اول با کیف سنگین ... و فقط یه مداد مشکی و یکی هم قرمز تو جامدادیش داشت...الهی فداش بشم که نخواسته بود از دوستاش مداد بگیره و از طرفی هم مدادرنگی نداشته و این شده بود که یک کفشدوزک خیلی خوشکل کشیده بود ...

خاله هاش هم همانروز برچسب شاگرد زرنگ را بهش داده بودند (شاید واسه دلخوشی من بوده) و اظهار داشتند که خیلی با دقت به حرفامون گوش می کرده و جواب میداده ... و البته شیطون کلاس هم سارینا معرفی شد .

روز دوم مهر هم ساعت 7 هر دوشون را مهد گذاشتم و ساعت 8 دنبالش رفتم و رساندمش مدرسه...امروز با اظهار کردن من بزرگ شدم اجازه نداد من همراهش به کلاس برم و سریع برگشتم...نقاشی امروز هم دریا با تعدادی مرغابی و یک لاک پشت کنار دریا روی چمن بود...من که لذت بردم ازنقاشیش و اینکه فقط خونه و گل و درخت نکشیده...و زیر نقاشیش امضای خانم معلم با نوشته سبد سبد گل یاس – زرنگی توی کلاس ، جلوه ایی دیگر به نقاشی داده بود.

آن روز عصر مسیر رفتمون به سیرجان فقط حول و حوش ساینا و کلاساش و ... گذشت و من و بابایی هم کلی لذت بردیم و به وجودش افتخار کردیم.

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٤


+ روزتان مبارک

وقتی بهت گفتم :ساینا روزت مبارک

تعجب کردی و گفتی من که تولدم نیست ... گفتم روز دختر هست ...گفتی راست میگی...سرم را تکان دادم و گفتم آره

اصرار کردی که باید برام کیک بپزی و خاطره دو سال پیش را یادآوری کردی و خواستی خودت هم تزیینش کنی ... من هم که این روزا اصلاً حوصله ندارم فقط بهت قول دادم برات کیک بخرم و عصر واسه تو و مهرسا و سبا جشن بگیرم که خوشحال شدی و تا خریدن کیک و رفتن خونه مادرجون و آمدن مهرسا و برف شادی ریختن واسه مهرسا و سوپرایز کردنش لحظه شماری می کردی و کلی ذوق کرده بودی.

دنیا دنیا شادی و سلامتی و عشــــــــــــــــــق براتون آرزومندمـــــــ ماچ

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٢
تگ ها: مناسبتها


+ نمی خوام اسم داشته باشه

یکروز بعداظهر طبق قولی که به ساینا و آندیا داده بودم بعد از تمام شدن کار ، با هردوشون از طریق پله های کنار ساختمان اداریمون رفتیم سمت مزار شهیدان گمنام....

ساینا اولین بارش بود که اینجا را می دید و آندیا قبلا هم رفته بود و تا حدودی اطلاعاتی داشت و سرگروهمون بود وتوضیح میداد که چه اتفاقاتی برای این دو نفر افتاده

ساینا : اینا کین ؟

آندیا: هیچکس نمی دونه اینا کی هستن ...فقط مردن

مامان :شهید شدن

ساینا :شهید یعنی چی؟

مامان :یعنی رفتن پیش خدا

ساینا:مردن هم میرن که پیش خدا

مامان :واسه خدا جنگیدن بعد رفتن پیش خدا

آندیا: آره وقتی جنگ بوده اینا با شمشیر و چاقو جنگ کردن

مامان : با تفنگ هم جنگیدن

آندیا :اون موقع که تفنگ نبوده؟

مامان :چرا بوده ...خیلی قدیما نه

ساینا:جنگ که بده...خدا دوستشون که نداره

آندیا: آدم بدا اول به ایران حمله کردن و بعدش  اینا باهاشون جنگیدن و ما الان راحتیم و می تونیم بازی کنیم و کسی اذیتمون نکنه

مامان :آفرین آندیا جون(احساس می کنم که با ساینا ما زیاد صحبت نکردیم و خیلی نمی دونه برعکسش آندیاجون اطلاعاتش خیلی کامله)

تو راه برگشت ساینا میگه مامان جای اسما خیلی خالی بود.من هم تایید کردم. دوباره میگه جاش خالی بود یعنی چه؟

میگم :یعنی اینجا به ما خیلی خوش گذشت حیف که اسما نبود ...اگر بود بهمون بیشتر خوش می گذشت

(روزی که بهشون قول دادم ببرمشون اون بالا ، هر سه تاشون بودند واقعا حیف شد که اسما نبود)

نیم ساعتی که بالا بودیم واقعا خوب بود و به من هم خوش گذشت بااینکه خیلی پله بالا رفته بودیم وخسته بودم ولی یه آرامش خاصی داشتم ، از آن بالا کل شهر را دیدیم و نقش GPS را بخوبی تونستم ایفا کنم. جاهایی که می شناختن ، خونه سارینا جون که کاملا مشخص بود ، پیش دبستانی که همین روزا باید برن ، شهربازی و پارک بانوان که بچه ها دوستش دارند و کلی از آنجا خاطره دارند هم با ما و هم با دوستان مهد کودکیشون که گاهی مهد این زحمت را تقبل می کنه و ....همه و همه را دیدن و کلی لذت بردن

همین هفته هم برادر مدیرآموزشگاه کوشا(زبان) فوت کرده بود و چند تا پارچه مشکی هم اطراف آموزشگاه زده بودن

ساینا : مامان اینا چی هستن؟

مامان : یه نفر فوت شده

ساینا :فوت شده یعنی چه؟

مامان : یعنی مرده و رفته پیش خدا

ساینا خیلی به مرگ و مردن فکر می کنه و من هم اصلا نمی دونم چیکار کنم...

تو خونه مادرجون در حالیکه آلبوم عکس قدیما را نگاه می کنیم ، ساینا میگه: بابا چرا بابای تو مرده؟

بابا:چون پیر بود و مریض بود و بعدش هم مرد

ساینا:یعنی مامانا نمیمیرن فقط باباها میمیرن. مادر جون که نمرده ولی پیره

بابا: نه همه میمیرن فقط وقتی خیلی پیر شدن و تا بچه داشته باشن نمیمیرن

(همیشه به این فکر میکنه که شما بمیرین من چیکار کنم)

از مهد اومده بیرون ، سوار ماشین شده  از کنار آموزشگاه کوشا رد می شیم(خیر دیده ها این پارچه های مشکی را در نمیارن) و میگه خدا رحمتش کنه  و دوباره خودش می پرسه  مامان خدا رحمتش کنه یعنی چه؟

میگم : کی اینوبهت گفته

میگه :روژینا

(با خودم فکر می کنم از بس این بچه ها تو مهد راجع به این چیزا صحبت می کنن ، روح لطیفشون اینقدر درگیر مسائل مختلف شده، تصمیم میگیرم یه تذکری به خاله شون بدم که حواسش به مکالمات بچه ها هم باشه )

میگم : یعنی حالا که رفتن پیش خدا ، خدا دوستشون داشته باشه و کنار خودش نگهشون داره

دوباره می پرسه :جهنم چیه؟

-          (اعصابم میریزه بهم) میگم جاییه که خدا هر کسی که بد باشه و کار بد انجام بده وقتی که بمیره میبره اونجا و پیش خودش تو بهشت نگه نمیداره ...اونجا جای خوبی نیست همه آدم بدا هستن و خوراکی خوشمزه نداره و وسایل بازی هم نداره

-          توش آتیش هم هست و ما میریم تو آتیش

-          خیلی هواش گرمه مثل آتیش میمونه...نه تو آتیش نمیریم(حالا دیگه از این به بعد فکرش این میشه)

-          ما را هم میبره؟

-          بهش میگم تو که دختر خوبی هستی ؟کار بد نمی کنی؟

-          میگه :چرا دو تا کار بد کردم

-          چیکار کردی؟

-          یکبار که مامان بزرگ داشت نماز می خوند مهر نمازش را برداشتم و بعد مامان بزرگ بهم گفت گناه کردی  و یکبار دیگه هم مهر نماز از دستم افتاد روی زمین.

-          اشکال نداره چون تعداشون کم هست ، خدا می بخششتت

-          مامان تو هم کار بد کردی؟

-          آره مامان ، من از تو خیلی بزرگترم پس خیلی گناه کردم (جالبه کلمه گناه را هم اول ساینا به زبون آورد) ولی بچه ها خیلی کمتر کناه می کنن و خدا بیشتر دوستشون داره ... اگر هم دعا کنی خدا گناهان ما بزرگترا را می بخشه

-          شروع کرد به دعا کردن و جالبه که فکر می کنه گناهان ما هم از نوع مهر نماز برداشتن و زمین انداختنه

 

خدایا همه را را ببخش و مارا با بیماریها و گرفتاریهای فرزندانمان امتحان نکن چراکه امتحانی بس سخت است و سربلند بیرون آمدن از این امتحان برایمان میسر نیست.
خدایا فرزندانمان را در پناه خودت بگیر و از شر هر چی آدم شرور و بدجنس هست حفظ کن

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس