9 ماه دیگر هم گذشت دورانی که پر بود از شادیها و خوشیها و گهگداری هم سختیها
با همه این اوصاف 9 ماهه دومین بارداری را بیشتر از بارداری اولم را دوست داشتم هر چند اولی هم یه تجربه جدید بود و همه چیز برام جالب بود ولی استرس و ترس باعث شد که نتوانم لذت کافی را ببرم اما اینبارهم شرایط روحی خودم خیلی بهتر بود و هم شرایط کاری و شغلیم و از همه مهمتر همنشینم دختر شیرینی بود که هر روز عصر با شیطنت هاش و خنده هاش کل خستگی روزانه ام را از بین می برد و هر روز با اندازه گیریهای دقیقش که الان نی نیمون اندازه یه نخود هست اندازه یه لیمو یه پرتقال یه توپ کوچولو یه هندوانه کوچیک و الان هم که دیگه یه هندوانه بزرگ شده و می تونه به دنیا بیاد
خدا را شاکرم که فرزندی سالم - پر انرژی – باهوش و کنجکاو و بسیار با عاطفه و مهربان بهم داد و امیدوارم که همچنان نظر لطفش را ازمون دریغ نکند و فرزند دومم هم به سلامتی بدنیا بیاد و توان بزرگ کردنش را به من و بابایی مهربونش بده
دوستان خوبم چند روزی برای استراحت و آماده شدن برای عمل مرخصی گرفتم و احتمالا مدتی نتوانم به تک تک شما دوستان سر بزنم ولی امیدوارم که در همین روزهای نخست قبل از بدنیا آمدن نی نیمون اینترنت خونه مون را راه بندازم و بتونم از خجالت شما در بیام و قولی که بهتون داده بودم درخصوص گذاشتن عکسای تولد ساینا عملی کنم
همین طور از همه دوستانی که وبلاگ عزیزانشون تو پرشین بلاگ هست هم عذرخواهی مجدد می کنم چرا که امکان گذاشتن کامنت نداشتم
شبنم جون و ناهیدجون و آنیتای گلم از صمیم قلب از خدا می خواهم که امسال براتون سال بسیار خوبی باشه و شما هم به جمع مادرای مهربون بپیوندید
پیشاپیش روز زن و همینطور روز مادر را به همه مادران مهربان و زنان عزیزمون تبریک میگم و برای همه آنها آرزوی بهترینها را دارم
خدا قوت و دست مریزاد
آخر شب تو تخت وآماده واسه خواب حتی بعد از قصه "حاج آقا و دختراش" که بابایی واسش تعریف کرده بود:(یادم باشه یکبار این قصه را براتون تعریف کنم و ساینا که چطوری عاشق دختر کوچیکه حاج آقا بنام میترا میشه)
(راستی اولین سوالش را یادم رفته به محضی که یادم اومد همین جا می نویسم- چون سه تا سوال پرسید)
ساینا: چرا اگه لیوان پر چایی باشه وقتی کج بشه ، چاییش می ریزه؟
بابا(خسته و کوفته و خواب آلود و می دونست که به این زودیها با هر جوابی راضی نمیشه):
به خاطر قانون جاذبه زمین و نیروی شتاب و با سرعت فلان ...
(من هم که زیر پتو مرده بودم از خنده)
ساینا: نه بابا چون چایی نرم هستش و راحت می ریزه
بعله ساینای ما بهتراز هر دوتامون مفهوم جامد و مایع رو می فهمه ولی ما .......
خلاصه بهش میگیم بگیر بخواب عزیزم فردا بیدار نمیشی ها...چند دقیقه ایی سکوت...دوباره میگه :آخریش را بپرسم؟
بابا:بپرس ولی آخریش هست
ساینا :چرا دایره قل می خوره؟
بابایی:چون گوشه نداره و راحت می تونه قل بخوره
ساینا:مثلا مثلث نمی تونه
پینوشت 1:
این روزا به خاطر تغییر و تحولاتی که تو مهد پیش اومده و از طرفی کلاسها هم تغییر کردن و متاسفانه ساینا با بقیه دوستاش نیست من جمله آندیا که همیشه با هم بودن و با هم بازی میکردن...عصر که اومده خونه بهانه میگیره که دلش میخواد با آندیا بازی کنه...به مامان آندیا جون اس میدم و خواسته دخملی را مطرح میکنم و خلاصه با استقبال مامان آندیا روبرو میشم و ساینا به خونه دوستش دعوت میشه...خوشحال و قبراق لباسهاشو می پوشه یه کیف کوچولوی انگری بردز با هم کادو می کنیم و واسه اولین بار به تنهایی قراره بره مهمونی خونه دوستش...میگه مامان من که نمی دونم خونه شون چه شکلیه؟... میگم خب اشکالی نداره رفتی اونجا باآندیا همه جا رو می بینی و با مامان و باباش و خواهرش هم آشنا میشی ... میگه ولی مامان و باباش رو دیدم ...خلاصه عصری رفت و دیگه حالا مگر برمی گشت ...هر بار که زنگ می زدم یه بهانه میاورد! هنوز بازی نکردیم!هنوز شام نخوردیم !نه اصلا نمیام
خلاصه ساعت 9 بود که با ناراحتی برگشت و تو ماشین همش غر میزد که هنوز می خواسته بازی کنه ... بهش میگم ساینا چی بازی کردین ؟...میگه ؟رستوران بازی کردیم .آشپزخونه بازی کردیم ....و این اولین خاطره خوب از یه مهمونی که به خونه یه غریبه و به تنهایی می رفت و کلی بهش خوش گذشته بود .ممنونم مامان آندیاجون و دختر گلش
برای تو می نویسم برای تو که دلیل بودنم هستی برای تو که حس واقعی عشق رو به من نشون دادی یک عشق بزرگ و خالص عشقی به وسعت مادر شدن
چهار روز است که از تولد پاره تنم می گذرد و من چقدر خوشبختم از این که چهار سال مادر بودم ، مادر پاکترین موجود دنیا
عشق به تو دومین عشقی شد که بعد از روزهای زیبایی که با بابا داشتیم تجربه کردم بزرگترین عشقی که هرگز رنگ تکرر نمیگیره روز بروز بزرگتر میشه..وقتی دیدمت و باورم نمیشد تو همون موجود کوچیکی بودی که ۹ ماه تموم باهات حرف میزدم ...زمانی که بهت شیر دادم، خونی قرمز رنگ تر گرمتر و هیجانی ناباورانه در رگم دوید .
روزی که مامان صدایم کردی پرواز کردم...روزی که بهم گفتی مامان عاشقتم بوم بوم بوم از حال رفتم...روزی که راه رفتی از شوق به زمین افتادم...روزی که در هر موردی نظر دادی دیدم مبدل به خانومی بزرگ زیبا مستقل و محکم شدی.
نگاهت سراسر مهربانیه.کلامت مایه دلگرمیه.اینجا برایت مینویسم تا وقتی بزرگ شدی و بخونی...بدونی که چقدر عاشقتم. از جونم بهت میدم تا بهترین روزهارو داشته باشی...از نفسم میگذرم تا بیشتر زندگی کنی...هرچی دارم مال تو هستش. صدات زیباترین نغمه و سازه. دوستت دارم آبی آسمانم... بهار تمام نشدنی من....دوستت دارم
پینوشت 1:
فریبای نازنینم از اینکه تولد سیمرغ قله های بلند عاشقی و بانوی آبهای زلال را در وب زیبای دختر شبهای رویایی پاییز تبریک گفته بودی بی نهایت متشکرم و امیدوارم که بتونم سال دیگر و سالهای بعد در کنار دوستان گلم تولد داشته باشیم
زینب عزیزم ، تولد بانوی آبهای زلال را بهت تبریک میگم وبسیار خوشحالم از اینکه تولد دختر گل بهترین دوستم با دختر خانمی خودم یک روز هستش و امیدوارم یکروز بتونیم یک جشن تولد با دوستای مشترکمون بگیریم و غرق لذت و شادی شویم و همه دوستای مجازیمون را ببینیم
پینوشت 2:
به زودی عکسای تولد دردونه ام را با یک پست جدید می گذارم(انشا... قبل از به دنیا اومدن نی نی توراهیمون باشه– اگه عجله نکنه و به مامانی اجازه بده)
برای تو مینویسم نه با عنوان هموطن بلکه با نام دوست . از دورترین نقطه اما نزدیکترین دل برایت مینویسم . میدانم که نه امروز و نه شاید هیچ روز دیگری نخواهی خواند اما میدانم احساس خواهی کرد همدردی ام را و با تو بودنم را .نه از لابلای سطور نوشته ام که با دلت خواهی فهمید . برای تو مینویسم که مادری در حسرت دیدار دوباره فرزندت هستی:
میدانم که امروز همنشین لحظه هایت درد است و همزاد نفس هایت آه.
میدانم که از امروز بزرگترین رویای زندگیت دیدار دوباره ی کودکت و در اغوش کشیدن او حتی برای لحظه ای خواهد بود
میدانم تا همیشه تاریخ دلتنگش خواهی ماند
میدانم تا همیشه صدای دلنشین فرزندت را خواهی شنید و پاسخش را خواهی داد حتی اگر نباشد ...
میدانم دوباره از ارزوهای قشنگی که برایش داشتی با او به سخن خواهی نشست
میدانم در خیالت موهایش را نوازش میکنی و برایش لالا لالا زمزمه خواهی کرد تا ارام بخواب رود
میدانم هر شب به سراغش خواهی رفت تا ببینی با ارامش به خواب رفته است و با جای خالی او روبرو خواهی شد
میدانم تمام ان 9 ماه را که در جانت پرورشش دادی هر روز و هر ثانیه پیش چشمانت خواهند بود
میدانم دلتنگ روزهایی میشوی که از شیره جانت سیرابش میکردی
میدانم بیاد خواهی اورد لحظه های شیرین مادر گفتنش را
و میدانم هر بار که کودکی مادرش را صدا کند تونیز با او پاسخ خواهی داد و خواهی سوخت
میدانم صدای گریه هایش هم نوای گریه های امروز تو خواهد بود
میدانم از این پس هم صحبتت عروسک هایش خواهند بود
میدانم تصویر معصومش تمام قلبت را پر خواهد کرد
میدانم حتی در ویرانه های خانه هم او را خواهی دید
میدانم چشمان قشنگش را لحظه ای از یاد نخواهی برد
میدانم هر روز که بگذرد زخمت عمیقتر خواهد شد
ومیدانم تا اخرین لحظه ی زندگی ات دلت پیش او خواهد بود
و میدانم تا همیشه خواهی پرسید چرا زمین لرزید؟؟؟؟؟؟؟؟ و چرا کودک تو را با خود برد؟؟؟؟؟؟
و من پاسخت را نمیدانم .....
اما این را خوب میدانم که خدایی داریم بسیار مهربان و حکیم پس به حکمتش سر تسلیم فرود می آوریم تا به آرامش برسیم.
نی نی سایت - مامانی شادی

سال 92 سال بخصوصی هست هم برای من و بابایی هم برای ساینا گلم

برای ما که مشخصه یه جمع 3 نفره که منتظر کوچکترین عضوبهاری خانواده هستیم ولی برای ساینا بهار و بهاری شدن طبیعت خیلی ملموس تر شده مفهوم شکوفه و نو شدن و سفره هفت سین و ماهی سفره و سبزه عید و از همه مهمتر تولدش در اولین فصل بهار و آشکارا منتظر اون روز بودن و از حالا مشخص کردن نام مهمونهاش بهتر درک می کند و همینطور لباس عیدی خریدن و پوشیدن آنها و به بقیه نشان دادن تا جایی که اگر جایی می رفتیم و عیدی نمی گرفت خودش به میزبان یادآوری میکرد و عیدیش را می گرفت و ما را خجالت زده
از همان اول هفته که سفره مان را چیدیم تا آخر هفته که سال تحویل شد مدام نزدیک سفره می رفت و با هر کدام از سین های سفره ارتباط برقرار میکرد و چقدر زیبا با دوتا ماهی کوچولویی که با عشق و علاقه فراوان خریدی صحبت میکردی و چقدر ناراحت کننده بود وقتی دیدی که یکی از ماهیها که واسه نی نی مون خریدیم ، مرده بود و بابایی بدون حضور تو اونو فرستاده پیش خدا تا راحت بخوابد...البته این موضوع کمی برایت قابل هضم بود چرا که یکماه پیش از عید هم یک اردک کوچولوی ناز طلایی داشتی که زندگیش چند ساعتی دوام نیاورد و آن هم به خاطر اینکه پایت بهش خورد جلوی چشمهایت مرد و کلی دل کوچیکت غصه دار شد و ما کلی بهت دلداری دادیم که اشکالی ندارد و رفته پیش خدا تا راحت بخوابد و با بغض واسه مامان بزرگ و بابا بزرگ تعریف کردی و آنها هم ناراحت شدند ولی بهت قول دادیم که یکی دیگه برات بخریم تا حسابی مواظبش باشی و بزرگش کنی هر چند می دونم که باز در آخر ناراحتی پیش می آید.

امسال سین های سفره مان را بنا به خواسته ساینا جون که از یکسری عروسکهای ناز که تو غرفه یکی از دوستانمون بود خریدیم و چون هر کدام از اینها حالت خاصی به خود گرفته بودند ساینا هم چند روزی در حال تمرین فیگورهای این عروسکها بود و می گفت مامان هر وقت تابستون شد ، لباس قرمز مثل اینا بپوشم و مثل اینا بایستم و ازم عکس بگیر

یه موضوع دیگر لباس های نی نی کوچولومون هست که با عشق و علاقه نگاهشون می کنه و قربونشون میره اینقدر وسایل کوچولو مثل جوراب و دستکش و پاپوش و ... دوست داره که هر کسی هم میاد نشونشون میده
ایام تعطیلات امسال ما فقط به دید وبازدیدهای عید و گهگداری سرک کشیدن به دل طبیعت گذشت و چقدر هم در کنار خانواده بودن لذت بردیم وشاد شدیم و روحیه مان عوض شد مخصوصاً ساینا جون که نزدیک به یکماه مهد نرفت و کلی خوش به حالش شد

سفره هفت سین شهرمان (سیرجان)

ممنونم دخترک مهربونم که اجازه دادی بهارجون هم لباس خوشکل تو را بپوشه و عکس بگیره و تو چقدر موقع عکس گرفتنهای بهار صبور بودی و هیچی نمی گفتی. خیلی دوستت دارم

سفره هفت سین شهر دیگرمان (سرچشمه)