Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ علاقه مندیهای شگفت انگیز اینروازی دخترکم

از کودکی که کنار بابایی می نشستی و به بازی شطرنج او زل می زدی ، حدس می زدم که تو هم به این بازی علاقه مندی ... از پنج سالگی شروع کردی و الان اینقدر خوب پیشرفت کردی که گهگداری هم از بابایی می بری و انرژی می گیری و کلی پایکوبی می کنی...این روزا حتی نمیشه پای مشق بنشونمت از بس که به شطرنج علاقه مندی و کتابهاش از دستت نمی افته...کاش این علاقه ات را بتونم پر وبال بدم ...حیف که امکاناتم خیلی کمه و گرفتاریهای شغلی من و بابا هم بهمون اجازه نمیده...بازم سعی خواهم کرد دخترکم

یک سالی هست که پیانو هم شروع کردی ولی نه با مربی خوب و دلچسبی که بتونه تو رو علاقه مند کنه ... کشدارمریز می رفتی و می آمدی و نت ها را می شناختی و علاقه هم داشتی...خدا رو شکر بعد از ماه محرم و صفر مربی تون عوض شده و تو اینقدر خوشحال هستی و علاقه مند شدی که نمی تونم این روزا از پشت پیانو بلندت کنم...حتی چند آهنگ هم از کتاب صد آهنگ شروع کردی و بدون حضور مربی تمرین کردی و میگی این هفته مشکلاتم رو می پرسم و برای هفته آینده ازم فیلم بگیر و نشون مربی شطرنجم بده....ای جانم ...دوستت دارم دختر هنرمند و با علاقه من

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٥


+ اولین سفر با دوست ساینا و سبا

حدود دو سالی هست که با خانواده دوست بچه ها یعنی رها و روشا آشنا هستیم و تو شهرک تقریبا تمام برنامه های سینما و پارک و تئاتر و کافی شاپ و... با هم هستیم و حتی رفت وآمد خانوادگی داریم...این دفعه با هم قرار گذاشتیم که یه سفر چند روزه به قشم داشته باشیم و مامان رهاجون هم مسئولیت همه هماهنگی ها را به عهده گرفت سه شنبه صبح زود ساعت 3 راهی شدیم و تقریبا ساعت 7 صبح ، صبحانه مون رو آن طرف آبهای خلیج فارس در بندر لافت خوردیم و یکروز خوب و به یاد ماندنی در کنار هم داشتیم ... چقدر به بچه ها خوش گذشت و همینطور به ما مادرها و پدرها ... قرار بود تا جمعه با هم باشیم ولی...

متاسفانه این سفر خیلی کوتاه شد و دلیلش هم مرگ نابهنگام مادر خاله محبوبه عزیز بود که مجبور شدیم صبح زود چهارشنبه برگردیم و به مراسم تشییع جنازه او برسیم. مادر عزیزی که بعد از مرگش جان چندین نفر را با اهدای اعضای بدنش نجات داد و زندگی دوباره ایی برایش رقم خورد...امیدوارم روحش در کنار حضرت فاطمه شاد باشد و خداوند به فرزندان و همسرش صبر عنایت کند.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٥
تگ ها: سفرنامه و قشم


+ انتخابات و رای گیری دانش آموزی

 از آنجایی که با ورود تو ، من باید برم سرکار ، ولی هر روز با 10 الی 30 دقیقه تاخیر میرم اداره...آخه اخبار مدرسه رو از زبون تو شنیدن خیلی خوبه

وقتایی که هیجانت واسه تعریف کردن زیاده و از طرفی هم می دونی من زیاد وقت ندارم وباید ترکت کنم اینقدر تند تند و با هیجان حرف می زنی که نصف جملاتت را فراموش می کنی بگی...ولی من بازم حوصله به خرج میدم و گوش می کنم و در پایان میگم عصر باهم بیشتر صحبت می کنیم ولی تا اون موقع هیجان تو کم شده و همه چیز رو بهم نمیگی.ناچاراً باید بشنوم و نگاههای تند همکاران رو تحمل کنم.

دیروز بدو بدو اومدی خونه و از رای گیری تو مدرسه و انتخاب نماینده صحبت کردی...ای جانم ، امسال این موضوع رو بیشتر درک کردی ...کلی برات صحبت کردم تا رسیدیم به انتخابات ریاست جمهوری...اینقدر لذت بردی که خودت حساب کردی که هر رئیس جمهور بعد از انتخاب دو دوره ، می تونه 8 سال رئیس جمهور باشه.

تو مدرسه از شعار دینا که شماها رو می بره اردوهای تفریحی ، خیلی خوشت اومده و قراره بهش رای بدی و حتی به روژین که دوست خانوادگیمون هم هست و به نظر صمیمی ترین دوستت رها که برای روژین تبلیغ می کنه،  اهمیت ندادی و نمی خوای بهش رای بدی ...خیلی خوشحالم که دوستی ها روی انتخابت تاثیر نمی گذارد و انتخاب خودت برات مهمتره.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٦
تگ ها: این روزا


+ تابستان پر از خاطره ما

تابستون امسال اولین سالی بود که تو پیش سایناجون به تنهایی تو خونه می موندین و من وبابا هم اداره بودیم .خیلی خوب بود و خدا رو شکر مشکل خاصی نداشتین . حسابی با هم بازی می کردین ،صبحانه می خوردین ، کارهای شخصی خودتونو به تنهایی (دستشویی) انجام میدادین و خرابکاریاتون هم فقط از نوع بهم ریزی خونه و بریز وبپاش اسباب بازیاتون بود ومنم زیاد سخت نمی گرفتم. برای نهار هم خودم حدود یک ساعت پیشتون بودم و با هم نهار می خوردیم و شما رو دوباره تا عصر ساعت 4 و گاهی 5 تنها می ذاشتم و نکته مثبتی که برامون داشت وابستگی زیاد شما به هم بود و حس مسئو لیت پذیری شدیدی که در ساینا بوجود آمد که باید مراقب سبا باشه و من بابت این موضوع خیلی خوشحالم.

این روند تا جایی ادامه داشت که یه روز من و ساینا و شما تصمیم گرفتیم اتاقتون رو مرتب کنیم وبه دلیل شاغل بودن مامان اینکار حدود یک هفته طول کشید و در نهایت اتاقی تمیز و مرتب و با دکوراسیونی جدید (بابایی زحمتشو کشید و فقط جابجایی وسایل را داشتیم) تحویل گرفتین ...خیلی خوشحال بودین همین باعث شد تو جمع کردن وسایل اسباب بازیتون هم دقت کنین و ریخت وپاشاتونو مرتب کنید و چون تختاتون هم کنار هم قرار گرفت با پیشنهاد ما ، شما هم قبول کردید خودتون به تنهایی تو اتاق بخوابید چرا که وسایل خواب ما وسط اتاق شما خودش یه جور بهم ریختگی به حساب می اومد و شما دوست نداشتین. شب اول ، دوم ، سوم ...خلاصه تا آخر هفته بدون هیچ بهانه گیری خوابیدید و فقط من یا بابایی همون اول شب یه قصه براتون می گفتیم وگاهی هم که تا دیر وقت بیدار بودید و ما می خوابیدیم و آخر شب خودتون تو تختاتون به خواب می رفتید.

اصلا باورمون نمیشد که اینقدر راحت سبا کوچولوی من از من وبابایی دل بکند و تو تخت خودش به تنهایی بخوابه.مرحبا به دخترای مستقلمتشویقتشویق

در نهایت هم دوتا جایزه خوشکل هر کدومتون از من و بابا گرفتید ساینا یک آشپزخونه زیبا با وسایلش و سبا هم یکسری اسباب و وسایل آشپزخونه که با همدیگه  می تونید کلی بازیهای خوب انجام بدید.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۸
تگ ها: این روزا


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس