Lilypie Premature Baby tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ پارک اساطیری

هر وقت که از کنار پارک می گذشتیم دلمان می خواست ، ساعتی توقف میکردیم و گشتی می زدیم ولی هیچ وقت موفق نشدیم

تا اینکه بازدید از نمایشگاه نقشینه های مس و فولاد (مجموعه شخصی آقای گودرزی) شهرمان این امکان را به ما داد تا بعد از بازدید کمی هم تو پارک قدم بزنیم و از نزدیک پارک مدرن و نماد شهرمان ببینیم .

پارکی که مانند ما کارمندان همین شهر برایش هیچ فصل سالی فرق نمی کند  برگ ریزان و خزان ندارد شکوفه دادن و بهاری شدن نمی شناسد فقط تابستانها کمی داغ تر میشود(آن هم نه زیاد) و زمستانها سرش را زیر برف می کند و کمی استراحت به خودش می دهد.با این وجود ای صنعت ، تو را دوست دارم و به وجودت افتخار می کنم  و برایت همیشه سرافرازی و سربلندی آرزومندم.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٧
تگ ها: پارک


+ روز تولد تو

امروز که کلاس داشتم و طبق عادت همیشگیم با شروع کلاس ، خواستم تاریخ را بالای  صفحه سررسیدم یادداشت کنم که  تاریخ بیست و هفتم فروردین که همیشه در قلب و روحم حک  شده اول تو ذهنم مرور کردم و بعدش روی صفحه نوشتم .با اینکه یادم بود ولی از صبح تا آن موقع تو فکرش نبودم و همین باعث آن لبخند و شاید خنده تو چهره ام شد و وجودم لبریز از عشق تو شد .آرزو کردم کاش کنارت بودم و می بوسیدمت و بعدش به خودم خرده گرفتم که چرا صبح یادم نبود و نبوسیدمت و ایکاشهای دیگر که دیگر مجبور بودم تا ساعت 10 صبر کنم ...

ناخودآگاه  کنار تاریخ نوشتم سایناجون تولدت مبارک. دوستت دارمممممممممممممممممم.

امسال قراره تولد تو و سبا جون توی یک تاریخ مابین تولد خودتون برگزارش کنم امیدوارم که بتونم این کار را به انجام برسونم خیلی کارها هست که هنوز انجام ندادم و فقط  یکماه و یک روز دیگه تا تولد سبا مانده...

روز اول بهمن ماه 1390 تولد ادپرشیا را جشن می گیریم.

با این همه دیشب کیک باربی آماده کردم تا امشب واسه تو دختر کوچولویم یه جشن بگیرم و روز تولد واقعی را ثبت کنم . عکسها باشه واسه هفته آینده....

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٧


+ گوشواره های نقره ای درختای خونه ما

صبح روز شنبه نهم فروردین ماه بعد از یه خواب دلچسب  تو شهر ساکت و پر از آرامش سرچشمه چشمانمان به شکوفه های زیبای درخت زردآلویی که کمرش تا روی زمین جلوی درب ورودی خم شده و طاق پر از شکوفه ایی را برامون عیدی آورده بود باز شد ودر حالیکه اواخرشب قبل که رسیده بودیم به دلیل خواب آلودگی و خستگی هیچی ندیده بودیم از تعجب چشمانمان گرد شد ... خدا کند سرمای روزای آینده بلایی سرشان نیاورد(دقیقا سال گذشته هفته سوم فروردین ماه بود که برف و بارون و باد شکوفه های سفید را امان نداد)

نزدیکیای ظهرلباس پوشیدیم و رفتیم بیرون و تو اون خنکای بهار چند تا عکس به یادگاری انداختیم و عیددیدنی به خونه پرستار بچه ها رفتیم.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٦


+ عیدانه

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

موضع انشایی بود که هر سال به خاطر اون هم شده بود ، جایی می رفتیم و یا بابا و مامانمون را مجبور می کردیم جایی ببرندمان

امسال هم با اینکه تصمیم داشتیم یه مسافرت برویم ولی به خاطر بچه ها کنسل کردیم و دو روز بعد دوباره به خاطر همین بچه ها وسایلمان را جمع کردیم و راهی سفر شدیم ... اعتقادم بر این هست که سبا هم باید یه سختی هایی را بپذیره  تا بتونه راحتتر با مسافرت کنار بیاد از همین حالا باید به ماشین عادت کنه و بتونه ساعتها یه جا بشینه (هرچند از صندلی ماشین استفاده نمیکنه) و حتما سرساعت و تو گهواره نرم خودش نخوابه اگه دوست داشت تو کالسکه یا تو بغل مامان بخوابه و گرنه از مناظر اطراف لذت ببره که این وروجک ما این چند روز اینقدر به اطراف خیره می شد که یادش می رفت باید بخوابه و زمانی هم که می خوابید انگار بیهوش شده باشه نمونه اش تو باغ پرندگان با اینکه خیلی دوست داشتم لذت ببره ولی اینقدر خسته بود که یک پرنده هم ندید ولی خوشبختانه میزبانمون اینقدر به پرنده ها علاقه داشت که جای جای خانه شان ، روی پله ها ، کنار درب ورودی ، توی حیاط زیر درختان ، تو اتاق ، پرنده داشت و چه طوطی های خوش زبانی ... کلی ساینا دوستشون داشت و باهاشون حرف می زد و سبا نگاهشون میکرد حتی یکیشون اسم سبا را هم یاد گرفته بود و تکرار میکرد سبا سبا

صندلی عقب را مانند یه تخت درست کردیم وبا کلی خوراکی راه افتادیم و از آنجایی که مهمان بودیم نگران جا و مکان نبودیم و چه میزبانانی ... مگر با یک شب دیدن و مهمانی کردنشان در شهرمون می توان اینقدر زحمتشون داد و این یعنی همان خصلت خونگرمی و مهمانوازی خوزستانی ها که واقعا به عینه دیدیم و لذت بردیم

عصر روزقبل از تاسوعای سال 92 بود که بابابزرگ طبق معمول همیشه (آخرهرهفته که ما از سرچشمه برمی گشتیم تو هر شرایطی رفتن به پارک قرارهفتگی  بابابزرگ و ساینا بود) ساینا را واسه بازی پارک برد و همانجا با مسافرانی برخورد کرد که ماشینشان خراب شده بود و به دلیل تعطیل بودن مغازه ها از بابابزرگ کمک خواسته بودند و چون بابا بزرگی هم با یک تعمیراتی آشنا بوده تماس گرفته بود و... خلاصه این شروع آشنایی بود که هر روز ما را شرمنده تر کرد و رفت و آمدمان را بیشتر...

عید امسال هم دعوت همان اصفهانی ها بودیم که برامون چیزی کم نگذاشتند و کلی بهمون خوش گذشت

عکسها در ادامه مطلب

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٠


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس