Lilypie Premature Baby tickers Lilypie Second Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ خیلی خوشحالم

هیچ چیز نمی تونست اینقدر منو تو این صبح زیبای زمستانی خوشحال کنه

مگر باز شدن وبلاگ عروسکام بعد از مدتها با اینترنت محل کارم

متشکرم همکاران خوبم

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۱
تگ ها: این روزا


+ دیماه - مسافرت بابایی و برف بازی

دیماه با همه سرما و بادهایش با مسافرت بابایی شروع شد و  بعد از مدتها به مدت دو هفته  دوری از بابایی را تجربه کردیم.ساینا که همان روز دوم از غصه نبود بابایی تب کرد که با رفتن به خونه مامان بزرگ خوب شد و هفته بعد هم با ورود خاله ها و دخترخاله ها ی مهربونم خیلی کمتر به فکر رفت و زمان برایش زود گذشت.

سبا هم که اصلا جرات نداشتیم یکی از وسایل و یا لباسهای بابایی را دست بزنیم اینقدر بابا - بابا می گفت که دل هر کس را به درد می آورد.
خلاصه با آمدن بابایی و گرفتن کادوهای زیبا و رنگارنگ دوباره بچه ها شاد شدند و اینبار با نزول رحمت الهی و سپید پوش شدن شهرمان شادیمان چند برابر شد.

یکروز که بدلیل برف زیاد مامان هم خانه نشین شده بود و همراه شما بچگی میکرد ساینا اینقدر خوشحال بود که می گفت کاشکی همیشه زمستان بود و برف می بارید و مدرسه تعطیل بود و مامان هم کنارمان بود و واقعاً در آنزمان کمی به بازنشستگی خودم فکر کردم...خیلی هم بد نبودالبه واسه بچه ها...هرچند می دانم برای من نشستن تو خونه خیلی سخت خواهد بود.

با رفتن سایناجون تو برفها سبا هم طاقت نمی آورد و قصد رفتن میکرد اما متاسفانه خیلی زود خسته می شد و شایدم عصبی ... و مجبور بودم با بهانه های جورواجور بیارمش تو خونه و سرگرمش کنم.

آدم برفی که ساینا به تنهایی خودش درست کرد.

پینوشت 1: پالتوی صورتی کادوی عمو کسری مهربونه که تو این مسافرت چند روزه با بابایی دوست شدن و من فقط عکسش را دیدم و وصف خوبیهاش را از زبان بابایی شنیدم...عموی مهربون امیدوارم هر کجا هستی موفق باشی وشاد و تندرست ...انشاالله یکروز همدیگه را از نزدیک ببینیم و بتونم بابت کادوی زیباتون از شما تشکر کنم.

این سبد گل تقدیم به شما - عمو کسری مهربون

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢


+ اولین باری که خودت ...

وای خدای من ، همینکه ساعت 4 به خانه  رسیدم  یه پرنسس کوچولوی شیک و آماده و مرتب دیدم که دیگه طاقت یک لحظه ماندن هم نداشت ... اولین باری بود که می دیدم خودش بدون گوشزد کردنهای مداوم من ، آماده شده اما چجوری؟(یک کمی هم خطرناک)

قبل از رسیدن من به خانه  ، صندلی زیر پاش گذاشته و از داخل کمد لباسی ، کاور لباس سفید برفیش را برداشته(چون چند دست لباس داخلش بود یک کمی هم سنگین بود) ... حالا به چه صورت ! نمی دانم! آنها را پوشیده ، موهاش را شانه کرده ، خودش به زیبایی آنها را شینیون درست کرده و خلاصه بسیار شیک و مرتب آماده رفتن بود... کمی کمکش کردم با همه غرزدنهاش که مامان شب شد ، تولد تمام شد ... خلاصه ساعت 5 رفتیم تولد ، با این اوصاف که ساینا را برسانیم و برگردیم و به کارهای سبا برسیم ولی انگار این فسقلی هم بویی از تولد برده بود تا ساعت 6 یکسره گریه کرد و غر زد و می گفت : " ناینا "

عجله ایی آماده اش کردم و رفتیم ...دیگه عملا تا آخر تولد اثری از هیچ کدومشون نبود تا موقع برگشتن از تولد (بس که شیطونی میکردن و خوش بودن)

اینقدر خسته شده بودی که امروز حاضر نشدی به مدرسه بری عزیزکم... یعنی اولین روزی بود که خودت گفتی نمیرم مدرسه ، خسته ام

آندیاجان تولدت مبارک

happy

امیدوارم همیشه شاد و تندرست باشی ودر کنار خانواده خوشبخت
 

شاید این آخرین تولدت باشه که ساینا دعوت بود ولی می دانم که اگر یکروز اینجا را ترک کنی هم من و هم ساینا خیلی ناراحت خواهیم شد ولی همیشه بهترینها را برات آرزو می کنم .

پینوشت : آرشیدا جان تولدت مبارک (بی صبرانه منتظر جشن تولدت هستیم کوچولوی دوست داشتنی - دوست و همدم سبایم)


 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٤
تگ ها: تولدانه


+ عمرتان یلدایی ، دلتان دریایی ،روزگارتان بهاری

آشنایی با تاریخچه شب یلدا

(فقط مهم این بود که از قالب تکراری بودن دربیاییم حالا فرقی نمی کرد عرب میشدیم یا عجم یا هر قوم و ملیت دیگری )

هردو تا عکس بالایی را دوست دارم ...اولی را به خاطر حال و هوای حضور یک خانواده ایرانی و دومی را بخاطر اینکه جگر گوشه هام هستن و عاشقانه دوستشان دارم

جمعتان پایدار و روزگارتان سبز و بهاری

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳٠
تگ ها: مناسبتها


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس