Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ سرگرمی این روزای شما

به دنبال فکر کردنای زیاد دختر خانومای ما ، این هفته چهارشنبه بعداظهر بیستم مرداد ماه پس از اتمام کار، خروجی سرچشمه یه ماشین ایستاده بود و حیوونای خونگی می فروخت که چشمای گرد ساینا اونا رو دید و از خریدش کوتاه نیومد و ایستادیم.

با کلی ورانداز کردن حیوونا یه خرگوش شکلاتی ناز چشمشو گرفت و خریدیمش و تو راه هم بجه ها اسمش را تافی گذاشتند و حالا شده همدم و همبازی بچه ها و یه دردسر برای منناراحت

نه اینکه خیلی وقت داشتم واسه کارای خونم و نه اینکه خیلی هم علاقه مندم برای نگهداری حیوونا ... حالا هر روز دو وعده فقط کارم شده شستشوی تافی...ولا سبا هم اینقدر در هفته حمام نمیره که تافی در روز میرهخندهخنده

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧


+ افکارت تا کجاها سیر می کند؟

روز جمعه خونه مادربزرگ بودیم که یه گوشه ایی عکس 3*4 دایی کوچیکه رو دیدی با خوشحالی داد میزنی:آخ جون این عکسو یادگاری نگه میدارم تا وقتی که دایی ج مُرد نگاهش کنموقت تمامخدا رو شکر آن لحظه مامان بزرگ حواسش نبود و نفهمید که تو چی گفتیخنده

دیروز ظهر سبا خانمی در نبود ساینا هوس رفتن به مهد کودک کرد و با عروسک السای ساینا و چند تا خرت و پرت دیگه راهی مهد شد با اینکه همیشه موقع برگشت خیلی حواسش جمع هست که همه وسایلش را با خودش بیاره ایندفعه یادش رفت عروسک السای ساینا رو بیاره که واویلا، ساینا هم گریه  می کرد و می گفت چرا عروسک من را بدون اجازه برده....بعد از کلی صحبت که فردا خودم میگیرمش و میارمش آروم شد

همون عصر تو ماشین ساینا بهم میگه خب مامان این عروسک یادگاری شما بوده می خواستم نگهش دارم تا وقتی شما مُردید نگاش کنم و بهتون فکر کنمهیپنوتیزم

حالا بیا بچه بزرگ کنچشمک

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
تگ ها: این روزا


+ بازم تنهایی و تجربه های جدید

درود بر دختران مستقل و بی مانند من

از مدتها پیش که می دونستید قراره مامان و بابا یه مدت 10 روز از شما جدا بشن و به مسافرت برن ، لحظه شماری می کردین که با همدیگه میریم خونه بابابزرگ و مامان بزرگ و چه نقشه ها که نکشیده بودین.

از یکی دو روز قبلترش کل اسباب بازیها و لباسهای دلخواهتون رو آماده کردین و عصر چهارشنبه رفتیم خونه مامان بزرگ... همان شب هم با ناراحتی برگشتیم خونه خودمون چون می خواستیم شب آخر پیش هم باشیم ولی تو خیلی گریه کردی که ایکاش همانجا مانده بودید.فردای آنروز بارتون را بستید و به مدت 10 روز رفتید.

مامان بزرگ بهت قول داده بود که کارای زیر رو یاد بده و تو چقدر خوب یادشون گرفته بودی و دوست داشتی . کاش منم فرصت بیشتری برای با تو بودن و آموزشهای خانه داری به تو را داشتم:

1- یاد گرفتن پته که البته اینو از سال پیش یاد گرفتی ولی امسال حرفه ای تر عمل کردی و گلهای سخت هم می دوزی.

2- آشپزی کردن که ترکیب مواد رو یاد گرفتی فقط من و مامان بزرگ از روشن کردن گاز می ترسیم که انشالله به مرور حل میشه. در ضمن چای درست کردن با کتری برقی را کامل انجام میدی.

3- شعر و ترانه های قدیمی را خوندن...وای عاشق این کار شدی...یه عالمه ترانه های قدیمی را می خونی و لذت می بری و ما هم سرشار از احساسهای عشقولانه هستیم و البته تو این زمینه خواهر کوچولو سبای عزیزم پیشرفت های چشمگیری داشته.

4- کار با گروههای اجتماعی و چت کردنا با اقوام و خویشان و مخصوصا مامان و بابا که با موبایل مامان بزرگ انجام میدادی که اگه بخوام مثبت نگاه کنم کلی به زبان آموزی و یادگیری تو کمک کرد. ولی می دونم که تو در جهت منفی نخواهی رفت و این برای تو تجربه خوبی خواهد بود.

تو این مدت پارک رفتن و بازی هم کار روزمره شما بوده ، خوشحالم که به شما هم خوش گذشته و لذت بردین...بازم ممنونم دخترانم که اجازه میدین گهگداری من و بابایی به خودمون استراحت بدیم.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
تگ ها: این روزا


+ فکر کردنای سبا

مدتیه که ساینا گیر داده که جوجه اردک می خواد و ماهم بهش قول دادیم که تابستونی براش می خریم ولی متاسفانه هنوز موفق نشدیم و راستشو بگم هنوز پیدا نکردم که واسش بخرم

این هفته صبح که از خواب بیدار شد بنای ناسازگاری رو گذاشت که امروز برام باید بخرید و ما هم ناچاراً چند جایی رفتیم و دست خالی برگشتیم ... تو مسیر برگشت بهش گفتم ساینا به نظرم هوا خیلی گرمه و نمیارن ، بیا بریم یه آکواریوم ببینیم و و چند تا ماهی بخریم

خلاصه همگی باهم به مغازه آکواریوم فروشی رفتیم و کلی ساینا و سبا از دیدن ماهیها لذت بردن ولی ما همچنان دودل بودیم که بخریم یا نه؟؟؟

با کلی دادن وعده و وعید به بچه ها اومدیم بیرون،تو ماشین بابایی بهشون میگه بریم فکرامونو بکنیم که حالا چی بخریم بهتره؟ چند دقیقه ایی طول نکشیده که سبا میگه: من فکرامو کردم آکواریوم بخریم خیلی خوبهماچماچماچماچ

قربون دختر کوچولوم برم که اینقدر سریع فکراشو کرد و جواب داد

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢
تگ ها: این روزا


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس