Lilypie Premature Baby tickers Lilypie Second Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ تولد دختر کوچولوهام

بلاخره موفق شدیم 30 اردیبهشت جشن تولد دخترای نازنینم ساینا و سبا خانوم رو تو خونه با همه مهمانهایی که دوستشون داریم برگزار کنیم هرچند در ابتدا ساینا راضی به این امر نبود و فقط می خواست با دوستای همکلاسیش تولد بگیره و می گفت که همه بچه های همسن اقوام پسر هستن و بهش خوش نمی گذره که خدا رو شکر مهرسا و تکتم جای خالی همه دوستانش رو پر کردند.

با اینحال اگر فقط واسه ساینا با دوستاش تولد می گرفتم سبا خیلی مهجور می ماند و ناراحت میشد و اگر هم می خواستم یک تولد دیگه واسه سبا با حضور اقوام بگیرم ساینا ناراضی میشد که تولدش کوچیک تر از تولد سبا برگزار شده.خلاصه به این خاطر راضیش کردیم که با هم و با دوستان واقوام سیرجانی مهمانی بگیریم که حسابی هم بهشون خوش گذشت.

تم تولد امسال بچه ها السا و آنا بود که لباس ساینا جون را با کلی دردسر سال گذشته از ترکیه خریدم که کلی هم طاقت آورد و تا تولدش هیج جا نپوشید که واسه همه سوپرایز باشه ولباس سباگلی هم با خرید پارچه های مشابه و پیدا کردن خیاط مبتدی (البته خیلی از کارش راضی بودم) تونستم تقریبا مثل همون لباس که تو عکسهاش می دیدم را بدوزم و کلی خوشحالش کنم.

کیکشون بی نظیر شده بود...حیف که اینقدر سرم شلوغ بود که همون ابتدای کار ازش عکس نگرفتم.

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٦
تگ ها: تولدانه


+ جشن الفبای ساینا

چهارم خرداد جشن الفبای ساینا و همه کلاس اولی های مدرسه و جشن فارغ التحصیلی پیش دبستانی همزمان در سالن سینمای شهرمون برگزار شد با اینکه خیلی بیشتر از اینها انتظار داشتیم  اما زیاد هماهنگی بین بچه ها و برنامه هایی که قرار بود اجرا کنند وجود نداشت...با همه این اوصاف سوره قرانی شروع برنامه و سرود سر زد از افق که همه بچه های کلاس اولی و پیش دبستانی حضور داشتند خیلی خوب اجرا کردند و اجرای نمایش خاله سوسکه توسط بچه های پیش دبستانی و سرود الفبا که فقط بچه های کلاس اولی با هم خواندند و همه لذت بردیم و همنوازی ساینا و رهاجون که با هم دو آهنگ قدیمی ساعت و ترن را با بلز و زایلوفن اجرا کردند ، البته استاد خوبشان همنوازی آهنگهای جدید را شروع کرده که برای این جشن آمادگی نداشتند و در پایان هم تشکر از معلم خوبشان خانم احمدی و اهدای جوایزی به بچه ها و خوردن کیک جشن الفبا گذشت.قلب

ماچرها - ساینا (همنوازی با بلز و زایلوفن)ماچ

در کل سال تحصیلی پر از فراز و نشیبی را پشت سر گذاشتیم . من از پیشرفت ساینا خیلی راضی بودم ولی حرف و حدیث هایی که مادران در گروه واتس آپ داشتند خیلی وقتا روی اعصابم بود و در نهایت به این نتیجه رسیدم که بی خیال همه حرفها باشم آنچه را که می خواهم قبول کنم وبه انچه راضی نیستم ناراحت نشوم و خودم را درگیر نکنم و اصلا بهش فکر هم نکنم.ناراحت

پینوشت 1:شعر جشن الفبا که ساینا و بقیه دوستاش با هم خوندن

یه روز تو اول مهر اومدیم به دبستان

جشن شکوفه بودیم خوشحال و شاد و خندان

اسم کتابامون رو حتی نمی دونستیم

تو دستمون مداد بود اما نمی نوشتیم

دفترامون سفید بود کتابامون بی صدا

تا اینکه از راه رسید خانم معلم ما

با صدا ها دوست شدیم با کتابا حرف زدیم

تو دفتر مشقمون شکل شونو کشیدیم

حالا که دفتر ما شده شهر الفبا

کتابمون ساکت نیست شده پر از سر صدا

برای ما میگه از گذشته ها و امروز

تاریکی ذهن ما روشن شده مثل روز

حالا کتاب می خونیم همه چیزو می دونیم

می نویسیم بابا آب قدر اونو می دونیم

مادر در باران آمد خسته نباشی مادر

بارون دونه دونه رو ابر تو آسمونه

دنیا پر از نعمته خدا چه مهربونه

پینوشت 2: عکس ساینا تو مدرسه - روز آخر

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩


+ اولین تنبیه و تشویق واقعی ساینا

تاریخ 23/1/95 ( در آستانه تولدت)

دیروز برای اولین بار تنبیه و تشویق تو بدون مدیریت ما و از قبل پیش بینی نشده صورت گرفت.گریهلبخند

روز قبلترش معلمتون گفته بود که یک دفتر 60 برگ برای نوشتن  تست به مدرسه بیارید ولی شما فراموش کردید و همان روز خانم احمدی بهت گفته بود که پنج بار از روی درس خاطرات انقلاب بنویس تا همیشه حرفهای معلمت یادت بمونه ... تازه آخر شب یادت آمد و تا ساعت یک بیدار ماندی و سه بار نوشتی و صبح زودتر هم بیدار شدی و یکبار نوشتی و خودت گفتی یکبار آخر را تو مدرسه و قبل از کلاس می نویسم که نتونسته بودی بنویسی ومعلمت هم قبل از دیدن تکالیفت بهت گفته اگرچهار یا پنج بارنوشته باشی ، ازت قبول می کنم وگرنه مجددا باید ده بار بنویسی که خدا رو شکر دوباره تنبیه نشدی.چشمک

همان روز کلاس پیانو داشتی که با هم رفتیم ... اجرای این هفته خوب بود ولی هفته گذشته بهتر تمرین کرده بودی. مربیت هم یک جعبه موزیکال دکوری زیبا برات جایزه گرفته بود...چقدر هم ذوق کردی عروسکم

این اولین جایزه واقعی شما بود بدون هیچ دخالتی از طرف من و بابا...مبارکت باشه

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱


+ هفت سالگی و سه سالگی عروسکام مبارک

سن هفت سالگی هم مثل خیلی از سالهای دیگه عمرمان سال سرنوشت ساز و پر از خاطرات به یادماندنی برای هر انسانی هست...سال شروع مدرسه...سال سوادآموزی ... سال مستقل شدن... سال جدایی از پدر و مادر...

عزیزم ساینا جون هفت سالگیت مبارک

سبا جونم هم دیگه داره کم کم دوران کودکی رو پشت سر می ذاره و وارد مرحله نوباوگی شده ، خیلی زیبا حرف می زنه شمرده و بدون غلط (تنها کلماتی که وقتی خیلی کوچکتر بودی واشتبه می گفتی رنگ خاکستری بود که خاک تو سری می گفتی و این دیگه برای همیشه برامون موند و کلمه دیگه دکمه هست که میگفتی دمبه). خدا رو شکر رابطتون با آبجی ساینا خیلی خوبه ...در کل میشه گفت خیلی دختر آروم و عاطفی و دقیقی هستی .

عزیزم سباجون سه سالگیت مبارک

با اینکه می خواستم بهترین و به یادماندنی ترین تولد دوران کودکیتون را براتون رقم بزنم ولی این روزها عروسی دایی کوچیکه ذهنم را خیلی درگیر کرده .امیدوارم که بعد از عروسی و شاید همزمان با تولد سبا کوچولو که دقیقا یکماه و یکروز با تولد تو فاصله دارد جشن بگیرم و دوستان ساینا  را بنا به خواسته خودش دعوت کنم.

 

پینوشت1:

روز تولد ساینا اصفهان بودیم و مهمان خانواده دوست داشتنی آقای ابراهیمی...کیک زیبایی خریدیم و برایت تولد کوچیک خانگی گرفتیم و کلی کادوهای زیبا و خوشکل گرفتیقلبقلب

پینوشت2:

اینروزا سبا هم کلی برای جشن تولدش بی تابی می کند.

پینوشت3:

آناهیتای نازنینم ، تولدت مبارک ... امیدوارم سالیان سال در کنار بابا و مامان مهربونت تولدت را جشن بگیری .

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
تگ ها: تولدانه


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس