Lilypie Premature Baby tickers Lilypie Second Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ هفده ماهگیت مبارک

انگار همین دیروز بود که تولد یکسالگیت را جشن گرفتیم و از آن روز پنج ماه گذشته و تو دلبندم هر روز بزرگتر میشوی و شیرین تر...

با اون کارای بامزه ات همه خانواده دوستت دارند و باهات سرگرم میشوند ...

خوشبختانه از اون بچه های غرغرو هم نیستی و من خیلی بابت این موضوع از خدا ممنونم ...

بسیار مستقل عمل می کنی در همه کارهات ، از بازی کردنات گرفته تا غذا خوردن و خیلی چیزای دیگه که یادم نمیاد...

و خلاصه با همه نگرانی های ما درباره دیردرآوردن دندونات ، فعلا داری جبران می کنی و خدا رو شکر اذیت هم نمیشی . همین چند روز پیش با هم 5 تا از دندونای آسیاب بالا و پایین هم درآمدند ، یعنی الان 5 تا جلو و 5 تا هم آسیابی داری.

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٩
تگ ها: خاطرات


+ بادبادکها

چند روز مانده به جشن شکوفه ها و باز شدن مدرسه ها ، پلاکاردهای نصب شده تو اکثر بلوارها و تقاطع های شهرک خبر از این میداد که تربیت بدنی برای کلیه ساکنین شهرک مراسم جشن بادبادکها را تدارک دیده است. کلی خوشحال شدیم و ساینای عاشق بادکنک و بادبادک هم واسه روز جشن لحظه شماری میکرد . روز جشن (30 شهریور )یکی از بادبادکهامون (بادبادک سبا) را به آندیاجون دادیم تا آنها هم شرکت کنند و خوشبختانه خاله پگاه و هیرادجون هم به جمعمون اضافه شدند و ما بزرگترها همراه بچه ها دویدیم و بادبادک هوا کردیم و تو اون هوای دل انگیز پاییزی(هوای اینجا زودتر سرد میشه و دیرتر هم گرم – در کل تابستون در اینجا خیلی کوتاهه و بیشتر تابستون هوا بهاریه ) لذت بردیم .

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٤


+ روزای هفته اول

اینقدر به مدرسه و آموختن علاقه منده که هر روز که برمیگرده خونه ، شکایت داره امروز که چیزی یادمون ندادند فقط نقاشی کشیدیم و بازی کردیم و زنگ تفریحمون خوراکی خوردیم .سوال

به نظرم پیش دبستانی واسه بچه هایی خوبه که 5-6 سال تو خونه بودند و حالا باید دور شدن از خانواده و مقررات مدرسه را آموزش بیننید ... نه بچه های ما که از 6 ماهگی تو مهدن و بکن و نکن های خاله هاشون ، آویزه گوششون شده .خنده

 به هر حال خوشحالم که مدرسه ثبت نامش کردم و حداقل یه تنوعی براش شده و همینطور بیشتر از این راضی هست که صبحها قراره با سرویس (مینی بوسهای هیوندا) بره مدرسه و عصر هم با همان برگرده و همین باعث شد که رفتن به مهد را قبول کنه چونکه تا قبل از هماهنگی با سرویسش از رفتن به مهد خودداری میکرد و برای من یه معضل شده بود.

برام جالبه که شبها به این فکر می کنه که روز بعد تو مدرسه چی نقاشی بکشه ... آخر هفته (جمعه ) می گفت می خوام فردا تو مدرسه پارک بکشم و دیشب که ازش پرسیدم چی نقاشی کشیدی گفت که نقاشیش پارک و سرسره و تاب و درخت بوده... ازش پرسیدم فردا قراره چی نقاشی بکشی میگه می خوام یه مزرعه با کلی گوسفند نقاشی بکشم و یک سگ که مواظب گله گوسفندا هست...بابایی بهش میگه خب چوپان هم کنارشون هست ؟ میگه : نه – اون خیلی دورتر وایساده و تو نقاشی دیده نمیشه .تعجب

حتما باید یک روز برم مدرسه و نقاشیهاشو ببینم .

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٦


+ روزای پر مهرمون

نیم ساعت بیشتر به شروع جشن نمانده و من هنوز اداره هستم.

دلشوره دارم و دست و دلم به هیچ کاری نمیره ... چند روزی هم هست دوربینم گم شده و البته طبیعییه با آشفته بازاری که فعلا تو خونه ما هست شتر با بارش هم گم میشه چه برسه به دوربین که همیشه از دست شیطنتهای سبا مجبورم یه گوشه ایی بذارمش که نبینش و نتیجه اش هم این میشه که خودم هم گمش می کنم(قراره اتاق ساینا و سبا جابجا بشه و اتاق بزرگتر و رو به آفتاب مامان و بابا را تصاحب کنند و رنگ آمیزی اتاق جدید و جابجایی وسایل، کل خونه را بهم ریخته)

(قبل از ساعت 9 روز 31 شهریور ماه-جشن شکوفه ها )

وقتی که حدودای ساعت 9 مهد رفتم دخترم آماده و بسیار شیک و از همه مهمتر خوشحال به رفتن به محیط مدرسه بود ، همانروز هم ساینا به پانسیون منتقل شده بود و یه جورایی از مهد خارج شده . با خاله هاش خداحافظی کردم و دعای خیر و موفق شدن ساینا در تحصیل از طرف خاله ها کلی روحیه ام را عوض کرد و استرسی که داشتم را کم کرد.خوشبختانه تقریبا همزمان با ورود آندیا ما هم رسیدیم و خوشحالیش چند برابر شد.جشن شکوفه ها برگزار شد هرچند خیلی نظم و انضباطی دیده نمی شد ولی ساینا مدرسه را دوست داشت و بعد از جشن هم حاضر به بازگشت به مهد نبود و می گفت من بزرگ شدم نباید برم مهد...

روز اول مهر هم با حضور بابایی تو خونه کمی راحتتر بودم و سبا را مهد گذاشتم و خودم اداره رفتم .کمی مانده به 8 رفتم دنبال ساینا و رساندمش مدرسه ...به صف دیر رسید ...اصلا یادم رفته که تو مدرسه هم صف دارند و کلی مراسم ....

تنها خاطره ایی که از روز اول پیش برام همیشه به یادگار می مونه :

ساعتای 10 به کلاس ساینا رفتم (چون قرار بود تا ساعت 11/5 بمانند)... تنها کسی بود که نقاشیش را کشیده بود و خاله هم روی دیوار نصبش کرده بود ...خوب که دقت کردم یک کفشدوزک بزرگ کشیده بود! با خودم فکر کردم حالا چرا این؟ساینا که خیلی وقتا مثل آندیا می کشید ولی امروز چرا اینکار را نکرده بود؟...متوجه شدم ....صبح امروز ازش خواستم که مدادرنگی هاش و یه سری وسایل دیگه را نبره ... روز اول با کیف سنگین ... و فقط یه مداد مشکی و یکی هم قرمز تو جامدادیش داشت...الهی فداش بشم که نخواسته بود از دوستاش مداد بگیره و از طرفی هم مدادرنگی نداشته و این شده بود که یک کفشدوزک خیلی خوشکل کشیده بود ...

خاله هاش هم همانروز برچسب شاگرد زرنگ را بهش داده بودند (شاید واسه دلخوشی من بوده) و اظهار داشتند که خیلی با دقت به حرفامون گوش می کرده و جواب میداده ... و البته شیطون کلاس هم سارینا معرفی شد .

روز دوم مهر هم ساعت 7 هر دوشون را مهد گذاشتم و ساعت 8 دنبالش رفتم و رساندمش مدرسه...امروز با اظهار کردن من بزرگ شدم اجازه نداد من همراهش به کلاس برم و سریع برگشتم...نقاشی امروز هم دریا با تعدادی مرغابی و یک لاک پشت کنار دریا روی چمن بود...من که لذت بردم ازنقاشیش و اینکه فقط خونه و گل و درخت نکشیده...و زیر نقاشیش امضای خانم معلم با نوشته سبد سبد گل یاس – زرنگی توی کلاس ، جلوه ایی دیگر به نقاشی داده بود.

آن روز عصر مسیر رفتمون به سیرجان فقط حول و حوش ساینا و کلاساش و ... گذشت و من و بابایی هم کلی لذت بردیم و به وجودش افتخار کردیم.

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٤


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس