Lilypie Premature Baby tickers Lilypie Second Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ عمرتان یلدایی ، دلتان دریایی ،روزگارتان بهاری

آشنایی با تاریخچه شب یلدا

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳٠
تگ ها: مناسبتها


+ پاییزی که گذشت

سایناجون 5 تا جایزه خیلی مهم گرفت اولی از طرف مدرسه (همان باربی پرستار و کودک بیمار)- دومی ساز فلوت از استاد موسیقی به خاطر تمرین آهنگ های زیبایش – سومی از طرف مامان و بابا (باربی بزرگ به همراه کلکسیونی از لباس های متنوع شب و خانگی)به خاطر ماندنش در خانه و چهارمی هم میکروسکوپ از طرف مامان به خاطرآموختن همان نیمه  کتاب موسیقی(که تو یکی از پستهای قبلی نوشتم) و آخریش هم چراغ خواب شلمن از طرف بابایی به مناسبت خوابیدن ساینا تو تخت خواب و اتاق خواب خودشه ...هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سباجون دو باردچار ویروس سرماخوردگی شد و هر بار هم با مصرف آنتی بیوتیک کلی لاغر شد و در انتها هم واکسن 18 ماهگی را هم تحمل نمود و خدا رو شکر امروز خیلی بهتره.

سایناجون سخت درحال تمرین آهنگ خوشحال و شاد وخندان هست برای جشن شب یلدا در مهد کودک(هرچند مهد نمیره ولی هنوز تو مراسم هاشون شرکت می کنه)

سباجون کمی شروع به کلمه گفتن کرده...چهارشنبه هفته پیش اینجا برف بارید و از آن روز هر موقع گوشه و کنار خیابان برف ببینه با خوشمزگی میگه بَف بَف...کلمات مامان و بابا و نانا(ساینا) و ماه ، به به ، ممه ، نی نی ، دا (داغ) ، دَ (درد) را میگه وشاید خیلی کلمات دیگه که یادم نیست

سایناجون بسیار مشتاق نوشتن شده و این باعث شده معلمش به شدت باهاش برخورد کنه و از ما هم این را خواسته که اجازه نوشتن تو خونه بهش داده نشه

سباجون احساس مالکیت به وسایل خودش را پیدا کرده و گاهی با ساینا کل کل می کنه. کفش هایش را به شدت دوست داره...آخرین بار تو مغازه یکی را پوشید و با همان هم از مغازه خارج شد و به حرفهای من و باباش هم اعتنایی نکرد!!!!

مسافرت به بندرعباس هم آخرین رویداد در آذرماه بود که حسابی به بچه ها خوش گذشت .روزی که برای مسافرت آماده می شدیم یک روز برفی بود و من اصلا نمی توانستم تصور کنم که لباس گرم واسه بچه ها برندارم و متاسفانه به دلیل گرمی هوای بندرعباس با کمبود لباس مناسب برخورد کردیم . هرچند همه بهم می گفتند (وخودم هم باور داشتم) که هوای آنجا گرمه.

از شترسواری هم کلی لذت بردی ولی هنوز میگی فیل سواری را بیشتر دوست داشتی.

 

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱۱


+ چقدر زود فراموش می کنیم!

واکسن هجده ماهگیت را بعد از چند روز تاخیر زدیم و تو سبای گلم دو روزه که تب می کنی و از درد ، پایت را تکان هم نمی دهی... یادم به واکسن ساینا افتاد و دردی که کشید ... دقیقاً مثل هم بودند...زودتر خوب شو عزیزم

هر لحظه که می بینمت و دردی که می کشی و نمی توانی راه بروی و از طرفی اعصابت خورده که نمی تونی تکون بخوری به یاد بچه های مریض و صعب العلاج می افتم - به امید شفای تمام کودکان مریض

احساس مادرانه ام در 4 سال پیش

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٠
تگ ها: واکسن


+ کم کم ما هم باسواد می شویم...

یادگیری (البته فقط خواندن) نشانه ها را از ابتدای مهرماه شروع کردی و بسیار علاقه مند پیش می روی.

نشانه هایی که تاکنون آموخته ای "خ" ، "آ" ،"س" ،"ر" ،"ز" ،"م" بوده و حتی اینقدر آموختن را دوست داری که از معلمتان هم جلو زدی و یکی یکی حروف را از من می پرسی و به خاطر می سپاری و جاهای مختلف و روی تابلوها و کتابها و ... آنها را پیدا می کنی.

پیشرفت خوب دیگری که این هفته داشتی ، درخواست خودت برای ماندن تو خانه بعد از اتمام مدرسه به مدت 3 ساعت بود چرا که جابه جا شدنت از مهد و انتقالت به محیط جدید پانسیون و مربی جدیدت ، همه باعث شدند که زیاد رغبتی به رفتن به مهد(پانسیون) نداشته باشی و همینطور مهمان عزیزمون ،مادرجون، تو هفته پیش مزید برعلت شد و ساینا ، ماندن در خانه و سرگرم شدن با برنامه های تلویزیون و بازی با تبلت و کامپیوتر و از همه مهمتر خواب نیمروزی را به رفتن به مهد ترجیح داد و از حالا خانوم خونه شده و بسیار معقول رفتار می کنه و حتی خودش میگه پسرها نباید تنها تو خونه بمانند چونکه آنها شیطون هستند و ممکنه کارهای خطرناک انجام بدهندولی من بزرگ شدم و مهدکودک نباید برم.لبخند

تو مدرسه گاهی به بچه ها جایزه می دهند (البته به همت خانواده ها) و ساینا هم که عشق جایزه و کادو و باز کردن کادو و...قلب

یکروز (اواسط مهرماه) که هنوز عادت به ماندن تو خانه را نداشتی .ظهر بعد از برگشت از مدرسه،مهد نرفتی و ناچاراً باید توخونه تنها می ماندی و از طرفی من هم باید می رفتم اداره...احساسم می گفت که نگران هستی و شاید کمی هم می ترسیدی ولی اصلا بروز ندادی ... موقع برگشتنم از اداره برای اینکه یه پاداشی برات درنظر گرفته باشم بهت گفتم که چون رفتم اداره و کارم را به موقع انجام دادم ، رئیس مامان هم برات یه جایزه در نظر گرفته و می خواد به آدرس مدرسه برات پست کنه واینجوری شد که به مدت دو هفته همچنان منتظر پستچی تو مدرسه بودی و خدا روشکر بعد از تاسوعا و عاشورا این پستچی تنبل به مدرسه آمد و یه جایزه  باربی از نوع پرستار و تمامی لوازم پزشکی ویک کودک بیمار خوابیده در تخت خواب برات هدیه آورد وکلی باعث خوشحالیت شد و از اینکه معلمتون هم از طرف رئیس مامان ازت تشکر کرده و ماجرا را تو کلاس واسه همه بچه ها تعریف کرد کلی اعتماد به نفس پیدا کردی و همین هم شاید دلیل دیگری شد که تو خونه بمانی...خلاصه از آن روز به بعد هم دوست داری از رئیس مامان بابت باربی ها تشکر کنی .خنده

و اینگونه شد که ساینا اولین جایزه را از طرف مدرسه دریافت کردقلب

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢۱


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس