Lilypie Premature Baby tickers Lilypie Second Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ متشکرم خدایا...

زمین کاملا پوشیده از برفه ... همه جا سفید سفید ...چشمهایم اذیت می شوند با این حال پرده اتاق پذیرایی را تا آخر می کشم و سفیدی برفها به داخل اتاق هم منعکس می شود...چشم اندار زیبای کوه و جنگل روبروی منزلمان با غبار پوشیده از مه ، همراه دنیایی از آرامش را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد ... یک قهوه خانگی به همراه کیک در یک عصر سرد اسفند ماه...سبا هنوزبه دلیل عوارض سرماخوردگی و بد عنقیش از بغل بابایی پایین نمیاد و ساینا از فرط خوشحالی این چند روز یکجا آروم وقرار ندارد...

خدایا بابت همه چیز ممنونم

 

پینوشت 1:

دیروز تصمیم گرفتم دکوراسیون منزلمان را عوض کنم (نزدیک به 4 سال از آمدنمان به اینجا می گذرد)... می خواهم کنار پنجره بزرگ پذیرایی را خالی کنم (کل دیوار یک طرف ساختمان از بالا تا پایین پنجره قرار دارد)و فقط فقط دوتا مبل یکنفره با دو تا صندلی بچه ها و یک میز کوچیک قرار بدهم و از لحظه لحظه زیبایی های فصل های مختلف در فضای بیرون خانه استفاده کنیم.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٥


+ این روزای زیبای بهمنی ما

 

ساینا  اولین اجرای موسیقی  (خوشحال و شاد و خندان) را با دوستش آندیا (ساز زایلوفن) در مدرسه به مناسبت جشن 22 بهمن ماه (البته قبل از 12 بهمن) و با خوانندگی گروه بچه های کلاسشون اجرا کردند که خیلی هم موفقیت آمیز بود و مورد تشویق معلمین مدرسه و روسای آموزش و پرورش قرار گرفتند... این ماه تا نیمه های اسفند بایستی حسابی تمرین کنند چون نیمه دوم اسفند 3 تا اجرا دارند آنهم با کل بچه های گروه موسیقی فرهنگسرا.

Love Song

 

شنبه 18 بهمن هم اولین مسابقه شطرنج به مناسبت دهه فجر برگزار شد که ساینا با کلی دردسر شرکت کرد...اصلاً دوست نداشت و به نظرم ناراحت باخت در مسابقه بود و با همه حرفهایی که من و بابایی گفته بودیم ولی باز از باختن می ترسید و دوست داره همیشه ببره...البته بعد از آمدنش اینقدر خوشحال بود که تک تک حرکاتی که تونسته بود مهره های حریف را بزنه برام بدون وقفه تعریف کرد و خودش هم میگفت باید جشن بگیریم.(البته بیشتر به این خاطر بود که صبح همان روز از من خواسته بود که بادکنک براش بگیرم و من مقاومت کردم و حالا واسه جشنی که خودش تدارک میدید توش یه عالمه بادکنک وجود داشت که من باید در اولین فرصت براش می خریدم و البته شب بعد براش جبران کردم با 20 عدد بادکنک خوشکل و رنگارنگ)... جالب بود که حتی برای مهمانامون (چند شب بعدش)هم که مسابقه را توضیح میداد و کمی گیر کرده بود صفحه شطرنجش را آورد و بازی را بازسازی کرد...خوشبختانه دیگه از مسابقه ترسی نداره واسه مسابقه بعدی که سیرجان هست خیلی روحیه اش خوبه.

Bravo

 

و بهترین هدیه ساینا که مدتی بود خیلی دوست داشت بخره گوشواره آویز طلابود... اول این هفته براش خریدم ولی متاسفانه هنوز سه روز نگذشته بود که یکی از آویزهاش که دلفین زیبایی هم بود گم شد. واقعاً همه چیز پفکی شده.

 

سبا که کمی بدعنق شده انگار که بعضی مواقع که ما به حرفش گوش نمیدیم و یا اینکه خودش نمی تونه منظورش را برسونه ، عصبی میشه(خدا کنه زودتر حرف بزنه) ... بس که دوست داره فقط باهاش بازی کنیم مرتب میگه بازی (ز را خیلی قشنگ تلفظ می کنه – انگار سر زبونش میگیره) ... کتاب میاره و می خواد براش بخونیم و ما هم که کم حوصله ... خدا خیری به بابایی بده که این روزا بواسطه فرهنگ نوین خلق آینده سرشار از انرژیست.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۱


+ قانون

دیروز که با آمدن خاله پرستار و پسرش برای نظافت و مرتب کردن شلوغ کاریهای شما ، موقع خداحافظی کردن و رفتنم و نصیحت کردن امیر کوچولو که اذیت نکنه (آخه تو و امیر فقط می تونید نیم ساعت همدیگه را تحمل کنید و بعدش جنگ و دعواست) ودادن وعده و وعید به شما ها در صورت خوب بودن

ساینا درحالیکه گارد مخصوص گرفته میگه : ببین امیر ما تو این خونه قانون داریم فهمیدی؟

میگم : ساینا جون قانون این خونه چیه ؟واسه امیر توضیح بده؟

میگه : قانون این خونه اینه که به هم ریز نکنیم و مرتب باشیم.

نگاهی به اول تا انتهای پذیرایی می اندازم و نهایتاً من و پرستار این شکلی شدیم :خندهخنده

تا عصر که اداره بودم هر لحظه که به یاد این حرفت می افتادم خندم می گرفت که چقدر قانون تو خونه ما خوب اجرا میشه دقیقا مثل قانون تو مملکتمون ....

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٥


+ دستان یاریگر تو

خیلی وقتا ، سر چهارراهها ، تو صف پمپ بنزین ، تو پیاده روی خیابونا ، هروقت گدایی را می دیدی  با تعجب می پرسیدی  چرا ا؟و من و بابا همیشه مردد بودیم که جواب تو را چی بدهیم خیلی وقتا می گفتیم که اینها آدم های فقیری هستند که برای داشتن پول اینکار را می کنند و بابایی هم همیشه کارشان را نفی می کرد و می گفت که تن سالم باید کار کند و خلاصه همیشه در گیر این مسائل بودیم ... تا اینکه با شروع فصل مدارس و دیدن جاهایی که برای بچه های بی سرپرست و فقیر کمک های مالی و غیرمالی جمع آوری می کردند، متوجه شدی که می توانی با دادن پول و لوازم مورد نیاز بچه ها به افراد فقیر کمک کنی البته فقیر واقعی نه فقیران خیابانی... و از همان موقع یک قلک تهیه کردیم که برای بچه های فقیر کمک کنی و عید امسال و سال تحصیلی آینده به آنها بدهی.

هفته پیش به مدد چند تن از دوستان خوبمون تو سرچشمه ، خیریه کمک به کودکان بیمار محک راه انداختیم وهمین انگیزه ایی شد برای تو که بیشتر با این کار خداپسند آشنا بشی و جالب تر این بود که بعداظهر ها که تو خونه بودی کلی برام کار می کردی تا وقتی مامان از سرکار برمیگرده بافراغت بیشتر به پخت و پز بپردازم و صد البته کمک ها و صحبت های شیرین تو دلگرمیم را بیشتر میکرد.

کودک عزیز الان دیگه ساینا می داند که چرا تو مو نداری ؟ واسه همین تمام تلاش خودش را کرد تا تو درمان شوی و بتوانی مثل تمام کودکان بدوی و بازی کنی.

تو این مراسم خودت ، ژله ها و کرمها را فروختی و پولشان را جمع کردی و داخل صندوق ریختی البته شب اول اینو نمی دونستی و فکر میکردی باید پولها مال خودت باشن اما با توضیحات من و دوستم قانع شدی  .

پینوشت :امیدوارم خدا به همـــــــــــــه بچه ها سلامتی بدهد...... و با برگردوندن سلامتی به بچه های محک دل پدر و مادرشون رو شاد کند....

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
تگ ها: مناسبتها


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس