Lilypie Premature Baby tickers Lilypie Second Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ روزتان مبارک

وقتی بهت گفتم :ساینا روزت مبارک

تعجب کردی و گفتی من که تولدم نیست ... گفتم روز دختر هست ...گفتی راست میگی...سرم را تکان دادم و گفتم آره

اصرار کردی که باید برام کیک بپزی و خاطره دو سال پیش را یادآوری کردی و خواستی خودت هم تزیینش کنی ... من هم که این روزا اصلاً حوصله ندارم فقط بهت قول دادم برات کیک بخرم و عصر واسه تو و مهرسا و سبا جشن بگیرم که خوشحال شدی و تا خریدن کیک و رفتن خونه مادرجون و آمدن مهرسا و برف شادی ریختن واسه مهرسا و سوپرایز کردنش لحظه شماری می کردی و کلی ذوق کرده بودی.

دنیا دنیا شادی و سلامتی و عشــــــــــــــــــق براتون آرزومندمـــــــ ماچ

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٢
تگ ها: مناسبتها


+ نمی خوام اسم داشته باشه

یکروز بعداظهر طبق قولی که به ساینا و آندیا داده بودم بعد از تمام شدن کار ، با هردوشون از طریق پله های کنار ساختمان اداریمون رفتیم سمت مزار شهیدان گمنام....

ساینا اولین بارش بود که اینجا را می دید و آندیا قبلا هم رفته بود و تا حدودی اطلاعاتی داشت و سرگروهمون بود وتوضیح میداد که چه اتفاقاتی برای این دو نفر افتاده

ساینا : اینا کین ؟

آندیا: هیچکس نمی دونه اینا کی هستن ...فقط مردن

مامان :شهید شدن

ساینا :شهید یعنی چی؟

مامان :یعنی رفتن پیش خدا

ساینا:مردن هم میرن که پیش خدا

مامان :واسه خدا جنگیدن بعد رفتن پیش خدا

آندیا: آره وقتی جنگ بوده اینا با شمشیر و چاقو جنگ کردن

مامان : با تفنگ هم جنگیدن

آندیا :اون موقع که تفنگ نبوده؟

مامان :چرا بوده ...خیلی قدیما نه

ساینا:جنگ که بده...خدا دوستشون که نداره

آندیا: آدم بدا اول به ایران حمله کردن و بعدش  اینا باهاشون جنگیدن و ما الان راحتیم و می تونیم بازی کنیم و کسی اذیتمون نکنه

مامان :آفرین آندیا جون(احساس می کنم که با ساینا ما زیاد صحبت نکردیم و خیلی نمی دونه برعکسش آندیاجون اطلاعاتش خیلی کامله)

تو راه برگشت ساینا میگه مامان جای اسما خیلی خالی بود.من هم تایید کردم. دوباره میگه جاش خالی بود یعنی چه؟

می پرسم :یعنی اینجا به ما خیلی خوش گذشت حیف که اسما نبود ...اگر بود بهمون بیشتر خوش می گذشت

(روزی که بهشون قول دادم ببرمشون اون بالا ، هر سه تاشون بودند واقعا حیف شد که اسما نبود)

نیم ساعتی که بالا بودیم واقعا خوب بود و به من هم خوش گذشت بااینکه خیلی پله بالا رفته بودیم وخسته بودم ولی یه آرامش خاصی داشتم ، از آن بالا کل شهر را دیدیم و نقش GPS را بخوبی تونستم ایفا کنم. جاهایی که می شناختن ، خونه سارینا جون که کاملا مشخص بود ، پیش دبستانی که همین روزا باید برن ، شهربازی و پارک بانوان که بچه ها دوستش دارند و کلی از آنجا خاطره دارند هم با ما و هم با دوستان مهد کودکیشون که گاهی مهد این زحمت را تقبل می کنه و ....همه و همه را دیدن و کلی لذت بردن

همین هفته هم برادر مدیرآموزشگاه کوشا(زبان) فوت کرده بود و چند تا پارچه مشکی هم اطراف آموزشگاه زده بودن

ساینا : مامان اینا چی هستن؟

مامان : یه نفر فوت شده

ساینا :فوت شده یعنی چه؟

مامان : یعنی مرده و رفته پیش خدا

ساینا خیلی به مرگ و مردن فکر می کنه و من هم اصلا نمی دونم چیکار کنم...

تو خونه مادرجون در حالیکه آلبوم عکس قدیما را نگاه می کنیم ، ساینا میگه: بابا چرا بابای تو مرده؟

بابا:چون پیر بود و مریض بود و بعدش هم مرد

ساینا:یعنی مامانا نمیمیرن فقط باباها میمیرن. مادر جون که نمرده ولی پیره

بابا: نه همه میمیرن فقط وقتی خیلی پیر شدن و تا بچه داشته باشن نمیمیرن

(همیشه به این فکر میکنه که شما بمیرین من چیکار کنم)

از مهد اومده بیرون ، سوار ماشین شده  از کنار آموزشگاه کوشا رد می شیم(خیر دیده ها این پارچه های مشکی را در نمیارن) و میگه خدا رحمتش کنه  و دوباره خودش می پرسه  مامان خدا رحمتش کنه یعنی چه؟

میگم : کی اینوبهت گفته

میگه :روژینا

(با خودم فکر می کنم از بس این بچه ها تو مهد راجع به این چیزا صحبت می کنن ، روح لطیفشون اینقدر درگیر مسائل مختلف شده، تصمیم میگیرم یه تذکری به خاله شون بدم که حواسش به مکالمات بچه ها هم باشه )

میگم : یعنی حالا که رفتن پیش خدا ، خدا دوستشون داشته باشه و کنار خودش نگهشون داره

دوباره می پرسه :جهنم چیه؟

-          (اعصابم میریزه بهم) میگم جاییه که خدا هر کسی که بد باشه و کار بد انجام بده وقتی که بمیره میبره اونجا و پیش خودش تو بهشت نگه نمیداره ...اونجا جای خوبی نیست همه آدم بدا هستن و خوراکی خوشمزه نداره و وسایل بازی هم نداره

-          توش آتیش هم هست و ما میریم تو آتیش

-          خیلی هواش گرمه مثل آتیش میمونه...نه تو آتیش نمیریم(حالا دیگه از این به بعد فکرش این میشه)

-          ما را هم میبره؟

-          بهش میگم تو که دختر خوبی هستی ؟کار بد نمی کنی؟

-          میگه :چرا دو تا کار بد کردم

-          چیکار کردی؟

-          یکبار که مامان بزرگ داشت نماز می خوند مهر نمازش را برداشتم و بعد مامان بزرگ بهم گفت گناه کردی  و یکبار دیگه هم مهر نماز از دستم افتاد روی زمین.

-          اشکال نداره چون تعداشون کم هست ، خدا می بخششتت

-          مامان تو هم کار بد کردی؟

-          آره مامان ، من از تو خیلی بزرگترم پس خیلی گناه کردم (جالبه کلمه گناه را هم اول ساینا به زبون آورد) ولی بچه ها خیلی کمتر کناه می کنن و خدا بیشتر دوستشون داره ... اگر هم دعا کنی خدا گناهان ما بزرگترا را می بخشه

-          شروع کرد به دعا کردن و جالبه که فکر می کنه گناهان ما هم از نوع مهر نماز برداشتن و زمین انداختنه

 

خدایا همه را را ببخش و مارا با بیماریها و گرفتاریهای فرزندانمان امتحان نکن چراکه امتحانی بس سخت است و سربلند بیرون آمدن از این امتحان برایمان میسر نیست.
خدایا فرزندانمان را در پناه خودت بگیر و از شر هر چی آدم شرور و بدجنس هست حفظ کن

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦


+ پانزده ماهگیت مبارک

سبا جون در حالی 15 ماهگی  را پشت سر می گذارد که پیشرفت قابل ملاحظه ایی در کارهایش می بینیم

حالا یک کودک یک سال و سه ماهه است که پنج دندان دارد 3 تا بالا و دو تا پایین ، گاهی غذاهای سفت را هم دوست دارد و آنها را هم مزه مزه می کند

دیگر چهار دست وپا نمی رود و به راحتی راه می رود و گاهی به دنبال ساینا می دود.

شوخی می کند و شوخی های ما را می فهمد.

وسایل و اسباب بازیهای خودش را بخوبی می شناسد و نسبت به آنها احساس مالکیت می کند.

دوست دارد با اسباب بازیهایی بازی کند که ساینا هم با همانها بازی می کند و در صورت عدم همکاری ساینا ، کلی تلاش می کند و مثل گربه چسبو خودش را لوس می کند و از کنار ساینا تکان نمی خورد و اگر باز تلاشش موثر واقع نگردد، جیغ و دادش به هوا بلند می شود.

بعضی از کلمات همچون بابا ، مامان ، آب ، صدای جوجه(جی جی) ، به به (خوردنی ها) ، ممه (شیشه شیر) ، تاب (تاب بازی) را به زبان می آورد و ما کاملا متوجه خواسته اش میشیم.

خیلی از وسایل و چیزهایی که دور و برمان هستند را می شناسد و وقتی ازش می پرسیم نشانمان می دهد. تقریباً اسم تمام آویزهای توی کلاس و راهروی مهدشان و همینطوراسم بچه های همکلاسیش را به خوبی می شناسه و به آنها اشاره می کنه.

بادیدن بابابزرگ و مامان بزرگ کلی خوشحال میشه و خواسته اش اینه که بغلش کنند و او را به پارک ببرند.

پارک را دوست دارد و تاب بازی را خیلی بیشتر .

عاشق شکلات و خرما هستش و خوراکی های شیرین و خوشمزه .

دوست دارد وقتی ساینا با دوستاش بازی می کند او را هم دخالت دهند و با آنها بازی کند اما دریغ...

بازیها و کارهای ساینا را دنبال می کند و گاهی هم آنها را تقلید کرده و خودش دست به کار می شود

ممکنه دقایق طولانی یه گوشه بشینه و درب بطری یا درب ظرفی که پیچی هست ، باز و بسته اش کند.(بهترین حالتی که میشه بهش غذا داد به این صورته که یه ظرف درب دار جدید بدیم دستش و سرگرمش کنیم و بعد به راحتی غذا می خورد)

موبایل و تبلت و کامپیوتر هم که از دستش در امان نیستند.

پینوشت 1:

لطفا به ادامه مطلب نروید ...فکر کنم برای پرشین بلاگ مشکلی پیش آمده که حتی در صورت نداشتن ادامه مطلب لینکش فعال می شود و کاربران را به اشتباه می اندازد.از مدیر و دیگر کارکنان پرشین بلاگ خواهش می کنم که رسیدگی نمایند.باتشکر ویژه 

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٧


+ یادواره(26 مردادماه)

حال که تک تک پرستوها بار سفر می بندند و کوچ می کنند ، به یادشان جشن می گیریم و سالروز آمدنشان را به خانواده هایشان تبریک می گوییم در حالیکه در زمان حضورشان ...

پسرعموها و دختر عموهایم

خاطرات خواهر و برادر بودنمان در آن 8 سال دوری پدرتان را هرگز فراموش نخواهم کرد

 جای عمو سبز و روحش شاد و قرین آرامش باد.

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٧


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس