Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ ساینا و بحث شیرین اقتصاد

مدتی بود که تو یک کتاب خوانده بودم که بایستی به کودکان از همان سنین پایین خرید کردن و پول گرفتن از عابر بانک و حتی شمردن سکه ها و نوع آنها را آموزش داد تا بچه ها از همان سنین کم با اقتصاد خانواده آشنا بشن .هر چند برای خودم زیاد ملموس نبود و این حرف را قبول نداشتم اما بعد از اینکه تو یک سمیناری که مربوط به اقتصاد خانواده و راههای صرفه جویی  و سرمایه گذاری شرکت کردم و کارشناس مربوطه نیز این قضیه را تایید کرد که کودکان باید با اقتصاد آشنا باشن تا این مسئله ایی که امروزه اکثر خانواده های ایرانی دچار آن شده اند و آن بیخیالی فرزندان نسبت به درآمد والدین و توقعات بیجای آنها می باشد گرفتار نشوند مطمئن شدم که بالاخره باید یک روزی با پول آشنا بشه وچه بهتر از همین سنین پایین تر.

من هم همیشه دوست داشتم که ساینا جز بچه های لوس و بی مسئولیت نسبت به درآمد خانواده و ولخرج نباشد به همین خاطر مقاله های زیادی خواندم و سعی خودم را کردم و می کنم که ساینا تربیت درست  و اخلاق خوبی داشته باشد.انشا... خدا هم در این راه به ما کمک کند

حالا بگم از راهکارها:

جالب بود که یکی از راه کار های پیشنهادی بردن بچه ها به سوپر مارکت ها هست اوایل بسیار خسته می شدم و بیچارم میکرد نه اینکه چیزی را بخواد و یا نق بزنه که برام بخر نه.فقط خسته میشد و باید زودتر می رفتیم کم کم عادت کرد که باید صبر کنه و این را هم تونستم با بازیهای جالب تو خود فروشگاه بهش یاد بدم مثلا می گفتم ساینا برو برام یه بسته ... را بیار حالا برو فلان چیز رو بیار و به همین منوال سرگرم میشد و حتی براش یه شیر (چون عاشق شیر هست) باز میکردم و می خورد

یه اتفاق جالبی که چند هفته پیش  در همین رابطه اتفاق افتاد :چند باری  که پاکت شیر را خودم نگه می داشتم و در آخر به مغازه دار می گفتم که حسابش کنه .یه بار هم کنار صندوق بودیم و صندوقدار داشت یکی یکیشونو ثبت میکرد یکدفعه ساینا هم پاکت شیرش را آورد جلو ونشون داد و گفت آقا این را هم حساب کن. خیلی جا خوردم که متوجه شده بود که باید هر چیزی که می خریم اول حساب بشه.

دیشب هم آهسته بهم میگه :مامان پول داری؟(خیلی جا خوردم این اولین بار بود که تقاضای پول میکرد)

بهش میگم واسه چی می خوای؟

میگه می خوام برم واسه نی نی ام ساندویچ بخرم!

(از حرف این فسقلی شوکه شدم) بهش میگم باشه بریم ببینم دارم که بهت بدم؟

با هم میریم تو اتاق چند تا سکه بهش میدم میگم برو براش ساندویچ بخر

بعدش میره پیش بابایی میگه بابا ساندویچ داری؟(بابایی هم از دور شاهد ماجرا بود)

بابا:آره دخترم چند تا می خوای؟

ساینا:یکی

بابا:پول هم داری؟ببینم !

ساینا سکه ها رو نشون میده و بابا هم یکی از اونها رو برمیداره و براش یه ساندویچ با روزنامه(تنها چیزی که کنار دستش بود)درست می کنه و بهش میده و ساینا هم خوشحال که ساندویچ خریده و نشون من میده  و میره که با عروسکش بازی کنه

 وای خدای من هنوز 3 سالش نشده که کم کم داره با این زندگی واقعی آشنا میشه با همه خوبیها و بدیهاش .نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت

عزیزم امیدوارم که همیشه خدا پشت و پناهت باشه و این را بدان که با داشتن وجدان سالم و بدور از هرگونه کینه و عداوتی می توانی بهترینها را داشته باشی

نظر شما دوست خوب وبلاگیم در خصوص اقتصاد خانواده و برخورد ما با کودکمان چیست؟

آیا به نظر شما پول , کثیف است و نباید بچه ها باهاش آشنا بشن ؟ یا نه برعکس؟

منتظر نظرات ارزشمند شما هستم

 

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
تگ ها: آموزش


+ وقتی که ساینا ...

امروز در حالیکه مجبور بودم چند ساعتی برم سرکار و از طرفی مهد امروز تعطیل بود و ساینا هم دو روزی هستش که مریضه و سرماخورده .با خودم فکر میکردم چقدر خوب بود که ساینا عادت داشت تو خونه تنها بمونه چرا که بهتر می تونست استراحت کنه

اما خلاصه صبح 3ساعتی همراهم بردمش سرکار و طبق معمول دریغ از یک کار مثبت

بالاخره ساعت 2 بعداظهر ساینا کنار بابایی موند و من دوباره برگشتم سرکارم و کارهای عقب مونده را انجام دادم.خدا روشکر هم به خیر تموم شد

خلاصه حالا بگم از تصمیم کبری خودم که امروز عملیش کردم:

قبل از ساعت 2 در حالیکه هنوز بابایی نیومده بود با ساینا کلی صحبت کردم و براش توضیح دادم که مامان باید بره سر کار و زود هم برمی گردم تو باید تو خونه بمونی و سی دی  نگاه کنی و با اسباب بازیهات بازی کنی تا مامان برگرده

ساینا جون هم که همیشه وقتی باهاش منطقی صحبت می کنیم و براش دلیل می آوریم قبول می کنه براش مسلم شد که بمونه تا من برگردم

من هم خداحافظی کردم و رفتم (البته داخل حیاط تو ماشین نشستم تا ببینم عکس العملش چیه حدود 10 دقیقه بیرون بودم و مرتب از پشت درب گوش میکردم و هیچ صدایی نمی اومد خیلی ترسیده بودم و از طرفی هم دوست نداشتم برگردم ولی طاقت نیاوردم و اومدم داخل

برام بسیار جالب بود کنار تلویزیون نشسته بود و یک آبمیوه که صبح خریده بود بازش کرده و در حال خوردن اون بود و بازی کردن با پازلش

شکلک های عروسک

وای خدای من چقدر ترسیده بودم ولی خیلی خوب ساینا جون با این مسئله کنار اومده بود

خدای من شکر که دخترم اینقدر منطقی هست که مسائل و مشکلات ما رو درک می کنه و خودش را با آنها وفق می ده

پینوشت 1:

این روزا ساینا جونم خیلی کارهای جالب دیگه ایی انجام میده مثلا خیلی به قیچی کردن کاغذ اونم با دقت فراوون علاقه مند شده.مخصوصا عکسای داخل روزنامه رو بادقت جدا می کنه ولذت میبره

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
تگ ها: تجربیات ما


+ سال 2012 مبارک

پایان رسیدن سال 2011 میلادی و آغاز سال 2012 سالی که به روایت پیشگویان سال تمام شدن دنیاست و آخرالزمان را به همه خصوصا کودکان مسیحی تبریک میگم و انشا... سال خوب و پر از نشاط و سلامتی برایشان باشد برخلاف پیشگویی اعلام شده.

سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمی گردد. همچنین در آن زمان عده ای هرم هایی از چوب می ساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.

به ادامه مطلب بروید و افسانه های درخت کریسمس را بخوانید

 

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
تگ ها:


+ شب یلدا و نقاشی و کلمات نغز ساینایی

شب یلدا با همه بلندی و قشنگیش تموم شد و فقط یه خاطره ای خوب از آن به یاد  ماند و من برای دخترم می نویسم از آن شب و زیبایی آن و خاطره انگیز بودنش

هر چند ساینای عزیزم ممکنه چند سال آینده فراموش کنه و یادی از این شب و خیلی شب و روزهای دیگر که واقعا به یاد ماندنی هستند نکند.اما من دوست دارم خیلی خلاصه و گاهی با چند تا عکس خاطرات آن را در این دفترچه خاطرات مجازی ثبت کنم

امسال سومین یلدایی بود که من و بابایی و ساینا با همدیگه بیدار نشستیم و شب چله را در جمع خانواده مهربان و دوست داشتنی عمو و مادرجون و عمه مریم و پرهام و پوریا و خاله لیلا جشن گرفتیم .ممنون عمو جون بابت مهمونی یلدا

دوست های من در این شب: مهرسا و یاسمن و بهزاد کوچولو بودن که اینم عکساشون البته بدون عکس بهزاد جونم

 

اینم کیک جشن یلدا که به افتخار بهزاد جون که اولین سالی بود که جشن ما رو مزین کرده بود مامان بزرگ و مامانش زحمتش رو کشیده بودن

پینوشت 1:

ساینا علاقه عجیبی به نقاشی کشیدن اون هم از نوع چشم چشم دو ابرو پیدا کرده و از ما هم می خواد که براش آدمک بکشیم ولی اولین باری که خودش به دور از حضور ما اینکار را کرده بود و نقاشیشو برام آورد هفته پیش بود برام خیلی جالب بود که نقاشی کشیده و بعدش نشونم داد که چی کشیده و توضیح دادمنم اونو اینجا می گذارم که خاطره اش ثبت بشه.

البته نترسین چون خیلی قیافه خطرناکی داره

پینوشت 2:

 آخرین ورژن فرهنگ لغت ساینایی

استخوان=استولو(ostoloo)

پیشی=پیشیل

نوشابه=نوشاله

هواپیما=اداپیدا

قایم بشم=قابل بشم

کامپیوتر=کامپی لیت

کتاب=کبا

پرتقال=پرتلا

سشوار=سشدار

قاشق=قاشت

بشقاب=بشتاب

لاک پشت=لاپ لشت(lap losht)

دستشویی=ددوشی(dadoushi)

وخیلی چیزای دیگه که یادم نمیاد...

حالا تشویق

اضافه نوشت:

یک کلمه خیلی جالب و دوست داشتنی که میگه مادلو(madeloo)هستش

حدس میزنید منظورش چی هست؟

الهی فدای اون زبون کوچولو اما شیرینت برم که به مادرجون (مامان بابایی) میگی مادلو

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
تگ ها:


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس