Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ ساینا و اداپیدا

در پست قبلی گفتم که این هفته ساینا مهد رو با یک هواپیمای ایرباس خوشکل شروع کرد که خوشبختانه خیلی خوب هم جواب داد.البته بیشتر به نظرم محبت و توجه مربیان بود که ساینا این هفته راحتتر با قضیه مهد کنار اومد

امروز هم چهارشنبه فکر می کنم چهارمین هفته ایی هست که ساینا داره مهد میره تقریبا صبح بدون گریه رفت بغل خاله نونوجی(خاله روچونی) و همینطور بعد از بیدار شدن از خواب هم نگفت مهدو خوب نیست.خدا رو شکر فکر میکنم داریم به موفقیت نزدیک میشیم.

 xi740ifgqp501wqs74pv.jpg

و

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٩
تگ ها: مهدکودک


+ این روزا...

ساینا بعد از تقریباً 5 روز تعطیلی و خوش گذرونی در جوار مامان بزرگ و بابا بزرگ و مامان و بابا امروز راهی مهدکودک شد.

این چند روز هم مرتب تکرار میکرد: مهدو خوب نیست

البته دیشب یاد گرفته بود بگه : مهدو خیلی خوب نیست .الهی من فدات شم ، بهت میگم ساینا مهد کودک خوبه ، باز در جوابم حرف خودشو تکرار میکنه مهدو خوب نیست

نمی دونم قراره کی به شرایط جدیدش عادت کنه.

این دو روز آخر هفته هم که ابوالفضل  مهمان عزیزمون بود با مامان و بابای خوبش:دیشب هم با هم رفتیم بالای آبشار شهرک وآش کشکی هم خوردیم جای همگی خالی...

از عصرش به ساینا قول رفتن به پارک داده بودیم ، اما خاله افسانه می خواستن برن.ما هم می خواستیم یه جورایی رفتن به پارک را کنسل کنیم که موقع برگشت از آبشار ساینا میگفت اینجا آشه ، پارک نیست

خداییش دلم براش سوخت و با وجود شلوغی زیاد رفتیم شهربازی...

ساینا همینکه وارد شد گفت اینجا پارکه ، آش نیست

کلی خندیدیم

خلاصه کلی بازی کرد و بدو بدو... و با گریه و اشک اومدیم خونه

امروز هم خدا رو شکر تا این لحظه که تلفنی با خاله مهدش در تماس بودم حالش خوبه و ناراحت نیست.البته ساینا اونجا خوبه ،همینکه به ما میرسه ناله سر می دهد که مهدو خوب نیست

ببینیم امروز هم میگه چون قراره یه جایزه خوشکل (هواپیمای ایر باس بزرگ)بگیره.از روزی که از مسافرت چین برگشتیم مدام اسم هواپیما (ادا پی دا) رو میبره وحتما خیلی دوستش خواهد  داشت.

راستی یه موضوع خیلی مهم دیگه که هر روز یادم بود که در موردش بنویسم و باز فراموش میکردم:

ساینا خانم بالاخره از شر پوشک های mybaby راحت شد. شروعش خیلی برام سخت بود اما خیلی راحت تونست کنارش بذاره شاید فقط یکبار اونهم پیپی کرد تو شلوارش به قول خودش جیش بزرگ ،ولی جیش کوچیک از روز اول خبر میداد و خودش لباسشو در می آورد و میرفت دستشویی.

جالبه خودشم تکرار میکنه:جیش داره (یعنی جیش دارم) .  قالی نه ،دسشویی(دستشویی)

خوشحالم که زود شروع نکردم که هم خودش و هم من اذیت میشدیم ولی الان خیلی به موقع بود.

ممنونم دختر گلم که هر عادتی داری برای کنار گذاشتنش من و بابایی رو  اذیت نمی کنی مثل از شیر گرفتن و از گهواره  و پوشک و ...

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٧
تگ ها: این روزا


+ سفرنامه چین(روز چهارم)

روز چهارم سفرمون درحقیقت یکشنبه بود و روز تعطیل ، از طرفی هم فستیوال چینی ها که همراه سه روز تعطیلی در چین بود شروع می شد و میدان تیان آن من و شهر ممنوعه حسابی شلوغ بود ، لیدر گروه برای امروز هیچ کدام از گشت های معمول تور را برنامه ریزی نکرد در عوض می توانستیم جهت یک تور داخلی با هزینه خودمان صبح برای World Park و عصر هم بازار بایرون ثبت نام کنیم .ما هم که از ابتدای سفرمون قصد رفتن به این پارک جهانی را داشتیم و از طرفی با وجود ساینا و کالسکه و دیگر لوازم خواب خانم(چون ظهر داخل ماشین می خوابید و من مجبور به حمل پتوی ساینا بودم) ثبت نام کرده و صبح ساعت 9 به طرف این پارک راه افتادیم.

امروز ساینا حالش خوب بود (صبح کمی بیشتر خوابید) و صبحانه هم داخل اتوبوس خورد .

این پارک که در حقیقت پارک بازی نبود و مجموعه ای از ماکت های بزرگ آثار باستانی و معروف کلیه کشورهای دنیا یا به عبارتی لندمارک کشور های مختلف که ثبت یونسکو هم شده بودند را در اینجا ساخته بودند ..خلاصه این طور بگم با رفتن به این پارک شما این حس بهتون دست می دهد که دور دنیا را در عرض 5 -6 ساعت گشتید.واقعاً مکان زیبا و به یاد ماندنی بود

ساعت تقریبا 10:30 صبح نمایش فیلها و تمساح بود که جالب بود مخصوصا وقتی که فیلها به سمت تماشاگران می آمدند و از دست مردم وبچه ها با خرطومشون موز می گرفتند و می خوردند .عسل که چند تا موز به فیله تعارف کرد ولی من خودم بیشتر می ترسیدم تا  اینکه بخوام ساینا اینکارو بکنه. شو و نمایش حرکات موزون فیلها هم تماشایی بود.نمایش تمساحها هم اینگونه بودیک جوان ریز نقشی باهاشون بازی میکرد سرشو تو دهن تمساح میکرد وخلاصه کارای عجیب و غریب دیگه.البته بعد از اتمام نمایش هم می شد با 20 یوان با تمساحها عکس انداخت .ساینا رو هر چقدر تلاش کردم حاضر نشد روی تمساح بشینه و عکس بگیره..

 

81mab763bl1sm5j460f.jpg

 

6qnytr09blp71kql22.jpg

 

eru0ei4pj9evak92hec.jpg

 

xrcfs2bq2gwo2iguhow.jpg

 

بعد از آن شوی رقص ملل بود که برگزار شد.رقص در یک مکان روباز شبیه یک استادیوم کوچک که یک طرف ان صحنه قرار داشت برگزار شد و بینهایت جالب بود .از اکثر کشورها دختران و پسران جوان می آمدند و رقص محلی کشورشان را به نمایش می گذاشتند(البته رقصنده به جز در مورد کشورهای آفریقایی و آمریکای جنوبی همه چینی بودند) مثل کشورهای چین-ژاپن-هند –بومی های استرالیایی، برخی کشورهای آفریقایی و....

خلاصه تا ساعت تقریبا 12:30 مشغول دیدن نمایشها و شوهای کشورهای مختلف بودیم . بماند که به ساینا و عسل چقدر خوش گذشت به طوریکه وقتی یک گروه تمام می کردند و تا زمانیکه گروه بعدی روی صحنه نیامده بودند شاید 2 دقیقه هم طول نمی کشید ساینا صداش در می اومد که دی دی می خوام البته در همان حین هم من به ساینا غذا که همرام بود دادم خورد چون می دونستم 2 ساعت بعد اصلاً وقت نمیشه .خدا رو شکر چون حواسش هم به رقصها بود غذاشو خوب خورد و من تا آخر گشت اطراف پارک راحت بودم چونکه ساینا یک کمی بد غذا هست یعنی درهروعده کم غذا می خوره اما بین وعده های غذاییش فاصله کمه واین کارمو یک کمی سخت میکرد

 

o6dm3xddj4aoqpk6twx5.jpg

 

b32nrwyn2wcusndles50.jpg

 

niqfm3fhn07et0er27e4.jpg

 

zdresu15q7369z2t6vb9.jpg

برنامه ها که تموم شد تازه یادمون اومد واسه چی اومده بودیم وای خدای من ، وقت هم خیلی کم داشتیم حقیقتاً داخل این پارک بایستی تا ساعت 4-5 بعداظهر می ماندیم ولی تا ساعت 2 بیشتر وقت نداشتیم .تصمیم گرفتیم ما و خانواده عسل کوچولو هر کدوممون یک اسکوتر کرایه کنیم و کالسکه هامون هم بذاریم و با این ماشینای کوچیک برقی(شارژی)کل پارک را بگردیم.شروعمون خیلی خوب بود ولی مرتب وسوسه می شدیم که از ماشین کوچولوهامون بیام پایین و عکس یادگاری بگیریم آخه مگه میشد از کنار برج ایفل ،پیزا ، آبشار نیاگارا ، اهرام ثلاثه مصر و ......رد بشیم و عکس نگیریم همین هم باعث میشد زمان بگذره .خیلی زیبا بود (البته آنطور که لیدر میگفت تخت جمشید هم بود اما با سرعتی که ما دور دنیا را گشتیم به چشممون نخورد البته نقشه پارک هم داشتیم ولی باز پیداش نکردیم بس که هول بودیم واسترس داشتیم که باید زود برگردیم آخه هر چه بیشتر می رفتیم جالبتر و قشنگتر میشد از طرفی هم از درب ورودی دورتر میشدیم و به ساعت 2 نزدیکتر .حالا با چه سرعتی این مسیر رو برگشتیم بماند .فقط تو راه برگشت قدس رو هم دیدیم .

18mdzehbcgt8axifqywy.jpg

 

9j5i7ycjd3rz523brx2s.jpg

 

5kyneltrhg3b71zl8n5.jpg

 

vl5n0115p961zro866ku.jpg

 

7oxf4yi42tibd103hi.jpg

 

g4feccpwnedlz6g6h4.jpg

 

4atc4bbvoorgo8hu8uad.jpg

 

uece7cf645fxu1l5jyvc.jpg

 

jp4s9g8lwweiect3y4.jpg

 

 

bmdfyejhrjqy8hjqore.jpg

(فدای این دو تا خانم خوشکل برم که اینقده با هم خوبن و همدیگه رو دوست دارن)

بعد از پارک مستقیماً به سمت مک دونالد رفتیم و ناهار خوردیم و آماده برای رفتن به دومین مرکز خرید به نام بایرون شدیم .

ساینا هم بعد از نهار تو کالسکه خوابید و فکر کنم حدوداً ساعتای 5 یا 6 بود که از خواب بیدار شد ومن خیلی راحت تونستم این مرکز خرید رو ببینم

این مرکز خرید مثل یاشو نبود که فقط توریستها بروند . بلکه چینی ها خودشون از اونجا خرید می کردند . قیمتها هم خیلی بهتر بود دیگه از اون آشفته بازار یاشو خبری نبود برچسب قیمت ها روی اجناس بود و از طرفی چونه زدن مثل بازار یاشو در اینجا مفهومی نداشت و فقط می توانستی در حد 5 یا 10 و حداکثر 15 یوان تخفیف بگیری.اما اجناس خیلی بهتر بودند هم از نظر کیفیت و هم از نظر شیک بودن. تنها مشکلی که بود خیلی خیلی کم زبان انگلیسی بلد بودن و این یک کم کار رو مشکل میکرد و روند خرید را کُند.در راه برگشت همه مسافران معلوم بود که از این مرکز خرید خوششون اومده بود، چون از لیدر تور خواستند که تو یه فرصت دیگه هم به اینجا بیان.

عصر هم حدوداً ساعت 9 خسته و کوفته به هتل برگشتیم. وباید استراحت میکردیم چون فردا روز خسته کننده ایی در پیش داشتیم.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٥


+ اندر احوالات رفتن به مهد ساینا در هفته سوم

این هفته بعد از چند روز تو خونه موندن ساینا رفتن به مهد را خوب شروع کرد البته شب از پشت پامون در اورد چرا که تا موقع خواب مرتب بهانه می گرفت و الکی گریه می کرد.خداییش خیلی بهانه گیر و بد عنق شده ما هم که میگیم این روزا بیشتر بهش توجه کنیم بلکه تو مهد بمونه .ساینا خانمی هم از خدا خواسته و هر چی دلش می خواد به سرمون میاره

البته صبح شنبه یه جایزه کالسکه صورتی قشنگ که نی نی هاشو جابجا کنه , هم به خالش دادیم تا از طرف خودش به ساینا بده.وخیلی خوب هم جواب داد چون از اون روز میگه خاله خوبه(به)

ولی هنوز ساینا صبحها که میخواد ازم جدا شه کلی گریه میکنه و این گریه از صبح که از خواب بیدار میشه و سوار ماشین میشه ادامه داره تا لحظه خداحافظی

شاید یک دلیلش هم اینه که بد خواب میشه چون اولین باری هست که بیدارش میکنم قبلا تا هر وقت می خواست می خوابید(10 و گاهی هم 11 صبح)

ولی گل من باید به این وضعیت عادت کنی؟!!!

این هفته بعد از کلی سفارش بابایی و مامان بردیا که از همکارای خوبم هست خاله ها خیلی بهتر و صمیمی تر با ساینا برخورد کردند.بازم ممنون خاله ها

البته یه خاله جدیدی (خانم قاسمیان) هم اومده که خیلی مهربونتر از قبلیه و یک دف دستشه و واسه بچه ها می زنه و می خونه و بچه ها هم خیلی دوستش دارن

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٠
تگ ها: مهدکودک


+ شروع هفته سوم رفتن به مهدی (مهد کودک)

سلام. این هفته را با خستگی و کم خوابی شب قبل شروع کردیم چرا که دیشب مراسم نامزدی عاطفه جون دعوت بودیم و تا دیر وقت هم اونجا ...

ساینا هم که کلی لذت برد و آخر شب هم راه افتادیم به سمت سرچشمه...

صبح هم خانمی با ناراحتی که می گفت : مهد نه ، به خاله هاش سپردمش و پس از تماسی که داشتم از حال خوبش خبردار شدم.

البته این هفته قراره ساینا با کلی جایزه و کادو که از خاله های مهد بگیره تشویق بشه تو مهد بمونه و اذیت نکنه

خاله هاش هم قول دادن که تا 10 روز دیگه ساینا کاملاً مهد رو دوست داره و به مهد علاقه مند شده

خدا کنه که این اتفاق بیافته

دوست دارم گلم-الهی همیشه لبت پر خنده باشه مثل آخرای هفته

پی نوشت1:

عکسای ساینا قبل از رفتن به نامزدی:

p7x08ndncs4cbzgzytg.jpg

و

wdtxvtt427aomdbj7dju.jpg

و

ij6fealimsqd64t4g4b4.jpg

و

ok6pqxkewztzuqnw5gs.jpg

 

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸
تگ ها: مهدکودک


+ سفر نامه چین (روز سوم)

صبح روز بعد پس از خوردن صبحانه در رستوران هتل،راس ساعت 8:30 سوار اتوبوس شدیم و برنامه بازدید را آغاز کردیم.درابتدا به مرکز طب سنتی چین رفتیم پس از عبور از راهرویی ما را به اتاقی هدایت کردند که به کلاس درس شبیه بود درابتدا گروهی از جوانان ونوجوانان دختر و پسر که دانشجویان آن مرکز بودند تشت به دست وارد اتاق شدند و از ما خواستند پاهایمان را داخل آب فرو کنیم خیلی جالب و از طرفی هم خنده آور بود این چینی ها دیگه واسه توریستها چه نمی کردند؟وسپس یک بسته داخل آب انداختند و هر دانشجویی شروع به ماساژ پای هریک از افراد بچه های تور می داد بعد خانم جوان چینی که دانشجوی رشته ادبیات فارسی بود و به زبان فارسی صحبت میکرد پس از خوشامد گویی،ابتدا مرکز طب سنتی چین را معرفی کرد او گفت معروفیت این مرکز بخاطر تاریخچه ان است و بیش از 300 سال قدمت دارد و به زمان آخرین سلسله امپراتوری چین برمیگردد. در آن زمان پزشکان این مرکز برای درمان امپراتور به شهر ممنوعه فرستاده میشدند.  خلاصه کلی از درمان بیماریها به روش گیاهی و تاثیر خوب آن در بدن صحبت کرد و همین که بیشتر پزشکان آن مرکز فقط از روی ظاهر صورت ودست و چین های کف دست به بیماریهای هر فرد پی می برند .گروه ما هم که تقریباً چند خانواده پزشک همراهمون بودن و اعتقاد چندانی به داروهای گیاهی نداشتن (بابایی که از همین نوع پزشکان هست)کلی شوخی و مسخره بازی درآورده بودن.خلاصه صبح زود بااینکه هنوز خستگی دیروز تو تنمون مونده بود آمدن به این مرکز کلی برامون تنوع ایجاد کرد و واقعا من که با ماساژ این دختر خانم نوجوان چینی کلی درد پاهایم کم شد.کاش هر روز قبل و بعد از خرید به این مرکز می آمدیم!!!!!!

در آخر هم چند گروه دونفره از پزشکان آن مرکز می آمدند و به مداوای افراد متقاضی درمان پرداختند و چند نفری از افراد گروه هم از داروهای پیشنهادی انها خرید کردند .البته طبق ادعای پزشکان مرکز این داروها برای هر درد بی درمانی دوا بود.به هر صورت به رغم تبلیغات شدید ما چیزی نخریدیم!

واقعا چین چه کرده که حتی از داروهای سنتی خودش هم برای تجارت استفاده میکنه ولی ما برای توریستهایی که وارد کشورمون میشن و روز به روز هم از تعدادشون کاسته میشه واقعا چه کار میکنیم ؟؟؟؟؟.

ساینا هم که طبق معمول تمام برنامه های صبح خواب بود به این برنامه تور هم نرسید و راحت داخل ماشین خوابید ، البته ما خیالمون راحت بود چون راننده یا خانم عکاس همون دوروبر ماشین می موندند و همراه ما نمی آمدند.

 سپس به کاخ تابستانی رفتیم. ساختمان اصلی کاخ به شکل پاگودا است . و بسیار زیبا بود .

این کاخ مخصوص ملکه سوشی بود. به دستور ملکه بر روی تپه لانگ ویتی ( Longevity Hill)  جهت استراحتگاه تابستانی ساخته شده و وسط آن دریاچه مصنوعی ساخته بودند که بسیار زیبا بود و نام آن دریاچه کوان مینگ ( Kuanming Lake) بود. بیش از 3500 سال از آب این دریاچه به عنوان منبع ذخیره ای هم برای شهر و هم برای کشاورزی استفاده میشد . کل مساحت کاخ 2.2 کیلومتر مربع است که دریاچه تقریبا سه چهارم آن را در بر میگیرد . این کاخ و دریاچه  توسط تقریبا 10000 نفر کارگر ساخته شده .

در طرف دیگر دریاچه تپه یوکوان ( Yu Quan) با برج یو فنگ (Yu Feng ) به شکل پاگودا قرار داشت. 

روی دریاچه 6 پل وجود دارد که بزرکترین آن پل با 17 طاق بود . نزدیک به پل در ناحیه شرقی یک مجسمه برنزی قرار گرفته که از سیلاب دریاچه به سمت شهر ممنوعه جلوگیری میکند

به گفته لیدر تور ، ساخت آن همزمان با سلسله صفویه بوده است . تاریخها تقریبا همزمان است بطوریکه شهر ممنوعه نیز همان زمان ساخته شده که در زمان آخرین امیراتور چین بوده و معبد آسمانی هم در همان زمان بوده. فقط دیوار چین است که 200 سال قبل از میلاد ، توسط چینی ها به منظور جلوگیری از حمله قبایل صحرا نشین شمال چین ساخته شده است.

چینی ها معماری خاصی دارند و عمدتاً با چوب کار می کنند. راهرویی (دالانی) که پس از عبور از آن به ساختمان اصلی کاخ میرسیدی که تماماً از چوب ساخته شده بود و در سقف آن نقاشیهای زیبایی به سبک چینی ترسیم شده بود که هر کدام با دیگری متفاوت بود.

در چین معماری خاصی برای دکوراسیون و تزیین باغچه با سنگ وجود دارد بدین ترتیب با استفاده از سنگ و چمن کاری و دریاچه های کوچک و حوضچه ، دکورسازی میکنند.

چینی ها به سنگها اعتقاد خاصی داشتند . معتقدند که اصولا سنگها خوش یمن هستند، البته این خاصیت  به جنس سنگ نیز بستگی دارد. برای مثال سنگی در یکی از محوطه های کاخ بود ( قبل از ورود به راهرو ) که به سنگ بد یمنی معروف بود و علت این نامگذاری هم این بوده است که یکی از وزرای سلسله مینگ این سنگ را به امپراتور هدیه میکند که مورد توجه قرار بگیرد ولی بر عکس مورد خشم و غضب امپراتور قرار میگیرد و از همان زمان به آن سنگ بد یمن میگفتند.

کاخ تابستانی خیلی شلوغ و پر سروصدا بود . همگی سوار کشتی شدیم و روی دریاچه مصنوعی به راه افتادیم. 

 

 

انتهای سواری روی دریاچه به سمت درب خروجی بود .ساینا که از همان ابتدای ورود به کاخ تابستانی خسته و کوفته از راهپیمایی های روز قبل بود و زیاد سرحال نبود و حاضر نبود از داخل کالسکه بیرون بیاید.حتی موقع صبحانه وبازدید از طب سنتی چین هم خواب بود. من یک کمی از پلوهای رستوران هتل با خودم همراه داشتم موقع صحبت های لیدر به ساینا دادم (صبحانه هتل یک صبحانه کامل بود از پلوگرفته تاشیربرنج و چند نمونه گوشت و میوه های متنوع و شیرینی های مختلف و انواع آبمیوه و خیلی چیزهای دیگه که من اسمشو نو یادم رفته که خاص چینی ها بود )فقط وقتی سوار کشتی شدیم و آب و دریاچه رو دید کمی حالش جا اومد مخصوصا که داخل کشتی لیدر گروه نیز یک آهنگ زیبای ایرانی پخش کرد که واقعا دلچسب بود و دو سه تا جوون مجرد تور که از بچه های شیراز بودن  فرصت راغنیمت شمردند و کمی حرکات موزون از خود درآوردند.

 

 جنب کاخ تابستانی گالری مروارید بود که برنامه بعدی ما بازدید از این فروشگاه بود. خانم جوانی(البته همه چینی ها بقدری ریز نقش هستند که من همه رو به چشم جوان می دیدم) توضیح داد که برای تشخیص مروارید اصل باید آنها را بهم سایید در صورتیکه در اثر سایش پودری تولید شود و هیچ اثری روی مروارید باقی نماند آن مروارید اصل است. پودر حاصل از مروارید نیز در محصولات آرایشی بکار میرود و برای پوست مفید است. خلاصه کلی صحبتهای دیگه که من به خاطرشیطنت های ساینا وعسل خانم گل چیز بیشتری متوجه نشدم 

 

پس از آن گشتی در فروشگاه زدیم  و 4 قوطی کرم روز مروارید که تقریبا هر یک 200 یوان می شد به سفارش یکی از دوستان که توصیه کرده بود خریدیم.

ناهار را در رستوران چینی طبقه دوم فروشگاه مروارید خوردیم و عصر هم در هتل استراحت کوتاهی کردیم و ساعت 6 آماده رفتن به رستورانی شدیم که متعلق به مسلمونای چین بود. اقلیت اولغور که در نواحی غربی چین زندگی می کنند مسلمانند و تحت تاثیر فرهنگ آسیای میانه اند بنابراین برای مثال غذاهای رستوران به ذائقه ما ایرانیها نزدیکتر بود.

این رستوران به سبک فرهنگ ترکهای مسلمان آسیای میانه تزیین شده بود وغذاهای متنوعی از انواع گوشتها و سبزیجات سرو می شد و سرو غذا هم به این صورت بود که از شروع نشستن ما  تا انتهای برنامه های تئاتر وحرکات موزون! مرتب غذا روی میز می چیدند. در کل برنامه جالبی بود و کلی به همه بچه های گروه خوش گذشت مخصوصا ساینا و عسل که کلی از خودشون حرکات موزون!! در آوردند.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱


+ شروع هفته دوم مهد

امروز دومین هفته ای هست که ساینا رفتن به مهد را شروع کرده به نظرم هفته اول را خیلی بهتر آغاز کرد چرا که امروز با ناراحتی و بغض از من جدا شد هر چند که مثل چهارشنبه هفته گذشته گریه نکرد 

دلم خیلی واسه عزیزم می سوزه که تنهاش می ذارم .دیشب تو جاده وقتی داشتیم می آمدیم بهم می گفت مهد نه ,مامان بزرگ

چیکار کنم عزیزم؟ تا کی؟بالاخره یک روز باید جدا شی و بری مهد!مگه نه عزیزکم

می ترسم هر روز که بگذره واست سخت تره بشه .شاید الان بتونی با چند روز تحمل سختی و دوری ازشون جدا شی ولی در آینده این مشکل تره

این هفته تصمیم دارم تا ظهر دیگه پیشش نرم ، چون اگه برم گریه می کنه .واسه منم خیلی سخته گریه ها و بغض های تو عزیزم وهمچنین مربی مهد هم گفته پیشت نیام بلکه بیشتر اخت شی به محیط جدیدت.البته خاله جدیدت خیلی ازت تعریف می کنه که ساینا دخمل بسیار سازگاری هست و خیلی زود تونسته با بچه ها کنار بیاد و باهاشون بازی کنه و اصلاً موقع نبود من هم گریه نمی کنه و کاملا مثل یک بچه عادی رفتار می کنه غذاشو خوب می خوره و...

واقعا نمی دونم اینجوری هست یا نه!احساسم هم میگه همینطوره چون ساینا تو جمع بودن را دوست داره و بازی با همسالان را خیلی دوست داره ولی مامان بزرگ و بابا بزرگ را بیشتر دوست داره

عزیزکم مابیشتر آخر هفته ها پیش بابابزرگ و مامان بزرگیم.پس کمی صبر بایدت

سه شنبه پیش که ساعت 11 رفتم مهد ، ساینا بغضش ترکید و گریه را سر داد الهی بمیرم.بغلش کردم ،کمی تو مهد با هم قدم زدیم و عکسای گوناگون رو نشونش دادم ،خلاصه کلی سرگرمش کردم تا حواسش پرت شد و آروم شد نیم ساعتی پیشش بودم بعد هم با هم رفتیم داخل اتاق خوابش و با هم چند تا عکس گرفتیم و کلی خوشحال بود که من پیشش هستم ولی با دور شدنم از اتاق جیغ میزد خلاصه با همکاری خالش تونستیم آرومش کنیم و از کنارش اومدم و ساینا هم خوابید اینم عکسای اون روز ساینا:

 

 

  

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
تگ ها: مهدکودک


+ سفرنامه چین(روز دوم)

روز دوم بازدید از دیوار چین بود. در مسیر رفتن یه بازدید از کارخانه جید(یشم) داشتیم.

سنگ یشم در دو نوع سخت و نرم وجود دارد که نوع سخت آن را jade  هم میگویند. رنگهای مختلف سفید ، سبز ، صورتی ، قهوه ای ، و سیاه دارد که رنگ سبز آن از همه فراوانتر است و نوع سخت آن گرانتر از نوع نرم آن است. برخی از آنها دو رنگ دارند مثلا سفید و سبز که البته قسمت سبز آن به مرور پررنگتر هم میشه چینی ها اعتقاد دارند دو رنگ آن بهتر است و علامت خوشبختی و خوش یمنی است. آن را با طلا تلفیق میکنند و میگویند برای قلب خوب است و آرامش بخش است . سنگ jade که از همه انواع آن سخت تر است ،نمیشکند و برای برش شیشه نیز از آن میتوان استفاده کرد و سختی آن نزدیک به الماس است.  از رنگ سفید آن مدال المپیک را درست میکنند.

 زیور آلات و مجسمه ها یی که هر کدام سمبلی بودن برای مردم چین، مثلاً دراگون(اژدها) مظهر (موفقیت) و یا چند توپ سنگی که به طرز جالبی داخل هم قرار داشتن  و نماد خانواده خوشبخت بود.در چین هنوز نهاد خانواده مستحکم و سالمندان هم با خانواده زندگی می کنند.در ضمن به اصول اخلاقی هم پایبندند و تاثیرات فرهنگ غربی هنوز بارز نیست. در این بازدید ساینا داخل ماشین خواب بود و راننده که مرد چینی ریز نقش و بامحبتی بود با اشاره به ما فهماند که نگران نباشیم و خودش مواظب ساینا هست وهمینطور عکاس گروه هم داخل اتوبوس کنار ساینا ماند و که در صورت بیدار شدن به لیزا تلفن کند. اما درباره لیزا(لیدر چینی گروه) و عکاس که اسمشو نمی دونم!!!تور ما یک لیدر فارسی زبان (آقای مومنی )داشت که جوان بسیار مودب و خوش صحبت بود که بسیار راهنمای خوبی بود چرا که برخلاف راهنماهای دیگر که فقط روز اول می بینشون و بای .آقای مومنی از ابتدای سفر همراه ما بود تا انتها و تمام طول مسیر داخل ماشین راجع به همه چیز صحبت میکرد تاریخ چین، سیاست چین و فرهنگ مردم و .... وهمینطور راجع به مسافران قبلی و تجربیات تلخ و شیرینی که داشتن و همچنین برگزاری یه سری مسابقه و سرگرمی در بین مسیر تا وقتی که به مقصد مورد نظر می رسیدیم.

لیزا خانم هم تور لیدر بود اما به زبان چینی و جاهایی که زبان دست و پاشکسته انگلیسی ما ایرانیها کاری از پیش نمی برد توسط آقای مومنی و لیزا از فارسی به انگلیسی و سپس انگلیسی به چینی ترجمه می شد . لیزا اسم به اصطلاح هنریش بود چون اسم چینیش رو نمی شد تلفظ کرد. یک خانم تقریبا 33-34 ساله بود که خداییش خوب مونده بود و یک پسر 8 ساله هم داشت.

و اما عکاس گروه یک دختر خانم چینی که انگلیسی خیلی خیلی کم بلد بود و و بدون دعوت اومده بود و در بازدید از مناطق تاریخی یا دیدنی مرتب عکس و فیلم میگرفت و هر چند روز یکبار کلی عکس می آورد و افراد در صورت تمایل ازش عکس می خریدند ولی انصافا عکسای قشنگی می گرفت و آدم دلش نمی اومد نخره .جالب اینجاست من خودم روزی چند بار این عکسا رو نگاه می کنم و لذت می برم و یاد اون روزای به یاد موندنی می افتم.

 

( دراین مکان دیدنی از ساینا هیچ عکسی ندارم چون داخل ماشین خواب بود)

 

نزدیک ساعت 9-10 صبح بود که به قسمتهایی از دیوار چین رسیدیم که توریستها معمولا برای بازدید به این قسمت می روند

دیوار بزرگ چین یکی از عجایب باستانی جهان است همیشه یکی از آرزوهام این بوده که این دیوار را ببینم و حالا که در چند قدمی ان ایستادم حس عجیبی داشتم خیلی زیبا و باعظمت بود .

عکاس چینی که دخترخانم جوانی بود و همه جا همراهیمون میکرد و عکس و فیلم میگرفت، یک عکس دسته جمعی دیگر در کنار دیوار گرفت .

پس از عکس گرفتن همه شروع کردند به بالا رفتن از دیوار که تقریبا به کوهنوردی شبیه بود اما من طبق معمول از همون  ابتدا شروع کردیم به عکس و فیلم گرفتن.

من و ساینا نتونستیم خیلی بالا بریم ولی بابایی شروع به بالا رفتن کرد .فقط می دیدم ارتفاع پله ها  بیشتر و بیشتر  می شد واقعا نفس گیر بود.من و ساینا هم از جذابیت هایی که وجود داشت حداکثر استفاده رو بردیم.عکس گرفتیم و کمی خرید کردیم در ضمن ساینا هم کلی با بچه ها و مردم چینی عکس می گرفت (بنا به درخواست چینی ها)  و همینطور در پایین دیوار دیدیم افراد لباسهای محلی چین را میپوشند و عکس میگیرند .لباس رو انتخاب کردیم و منتظر بابایی شدیم تا موقع برگشت زیاد معطل نشیم وبا رسیدن بابایی سریع عکسمون رو گرفتیم و به سمت ماشین حرکت کردیم  طبق معمول جز آخرین نفرات بودیم که رسیدیم

.

چند تا عکس ببینیم:

 

(در این قسمت از دیوار چین همانند امامزاده های ما پر بود از قفل هایی که مردم چین آویزان کرده بودند و دلیل ان کار هم این بوده که هنگام ساخت دیوار افرادی که فوت می کردند لابلای دیوار دفن می شدند و به این دلیل این دیوار برایشان مهم ومقدس بود)

 

به گفته راهنمای تور : محدوده دیوار در مرز شمالی چین ( روسیه و مغولستان ) میباشد .ساخت این دیوار در قرن پنجم قبل از میلاد شروع شده و معروفترین قسمتهای  آن در 200 سال قبل از میلاد توسط اولین امپراتور چین "کین شین هوانگ " ساخته شده و تا زمان سلسله مینگ ادامه داشته. طول دیوار حدود 6700 متر (بدون انشعابات) ، عرض حدود 5 متر و ارتفاع 5 تا 11 متر متغیر است. این دیوار با دستور امپراتور و برای جلوگیری از حمله مغولها و قبایل وحشی ساخته شده اما مغولها در زمان چنگیز خان از این دیوار برای جابجایی تجهیزات جنگی استفاده کردند و به چین راه یافتند.

این دیوار یکی از عجایب معماری جهان است که بر خلاف تصور عموم، از کره ماه پیدا نیست ولی از اتمسفر زمین پیداست .

در راه برگشت هم ساینا طبق معمول که هنوز ماشین راه نیافتاده بود خواب می رفت و تا رستوران خوابید. و عسل خانم گل هم بالای سرش ناراحت از اینکه دوستش خوابیده و تنهاست ومی گفت ای ساینای خواب آلود پاشو

ظهر هم ناهار بوفه بود غذاهای متنوع و جالبی بود از غذاهای چینی گرفته تا غذاهای مرسوم دیگر...

برخلاف مطالبی که تو سایتها خونده بودم زیاد بدم نیومد بعضی غذاهاشون خوشمزه بود مخصوصاً انواع غذاهای مرغ (سوخاری وکباب شده) و کباب اردک و پیتزا سبزی  و همچنین انواع ماهیها که جلوی خودمان کباب می کردند بسیار لذیذ و خوشمزه بود.

بعد از نهار هم به قول لیدر برای خرید به بازار یاشو رفتیم بازار یاشو که در منطقه سن لی تون (Sanlitun) پکن واقع شده یکی از پرطرفدارترین بازارهای پکن برای گردشگران و در عین حال افراد چینی است. این بازار متشکل از 5 طبقه است. پوشاک، کفش، کیف، کلاه، ساعت و موارد محدودی از صنایع دستی چین از کالاهای موجود در این بازار است. کفش و کیف در طبقه زیرین بازار ارائه میگردد. طبقه اول و دوم و سوم مختص پوشاک است. در طبقه سوم همچنین یک غرفه خیاطی بزرگ با انواع پارچه های ابریشم موجود میباشد. طبقه چهارم شامل کالاهایی چون mp3, mp4 ، ساعت ، اسباب بازی، لوازم تزئینی و غرفه فروش چای است. ساعات کاری این بازار از 9 صبح تا 9:30 شب است.

درابتدا که همه بچه های تور شوکه شده بودند هم به خاطر اجناس و هم قیمتها و هم اینکه به خاطر چونه زدن اصلا وقت نکردیم خرید کنیم من خودم که فقط طبقه زیرزمین و اول رو گشتم.

دلیل شوکه شدن ما این بود که آنطوری که ما انتظار داشتیم نبودند. واسه قیمتها که داستان داشتیم اینقدر باید چونه می زدیم و کل کل  می کردیم تا قیمتی رو که ده برابر اعلام میکردن یک یوآن یک یوآن پایین بیارن و قدری این کار طول می کشید  که خودمون خسته می شدیم. البته چون روز اول بود کمی برامون سخت بود اما روزای بعد یاد گرفتیم چیکار کنیم که هم خوش بگذره و هم خرید کنیم و هم اعصابمون خط خطی نشه

خرید در چین به نظر من اینطوری بود:

اول باید قیمت رو می گرفتی بعدش می گفتی last Price? و اگه مطابق میلت نبود مغازه رو ترک می کردی.در این موقع فروشنده جلوتو می گیره و می پرسه خودت یه قیمت بده یعنی قیمت پیشنهادی و در این موقع شما بایستی قیمت خودتو بگی که معمولا یک سوم و یک چهارم یا حتی یک دهم قیمت آنها را پیشنهاد می دادی و منتظر عکس العمل فروشنده می شدی اگه موافق بودن می فهمیدی که کلاه سرت رفته و باید به بهانه ای می رفتی(البته اگه می تونستی از شرشون خلاص شی) و از یه مغازه دیگه با قیمت پایینتر خرید می کردی . اگه اخم میکردن و بد وبیراه می گفتن مثلا you're fool  و  you're joking و به زبان فارسی می گفتن ایرانی خسیس و ...(جالبه که از هر زبانی یه سری کلمات یاد گرفته بودن و سربه سرمون می گذاشتن) باید مغازه را ترک می کردی باز اگه هنوز زیاد از مغازشون دور نشده باشی و صدات می کردن باید می فهمیدی می تونی باهاشون وارد معامله بشی و حتی زیر قیمت پیشنهادی ولی اگه صدات نمی کردن پس قیمت رو یا خیلی پایین گفتی یا مناسب و می تونی کمی بالاتر و شاید با همین قیمت پیشنهادی از جاهای دیگر خرید کنی.

خلاصه تو خرید باید واقعاً صبر داشته باشی و عجله نکنی که در غیر اینصورت حتما کلاه سرت میره.

در کل خرید کردن یک نوع تفریح به حساب می اومد و نبایستی زیاد حساس باشی و باید مثل خودشون همیشه لبخند به لب داشته باشی. بعد از خرید هم اگر با خنده و دست تکون دادن ازت خداحافظی می کردن باید کلاهی رو که سرت گذاشتن یواش جابجا می کردی تا بتونی جلوتو ببینی ، اگه رفتارشون معمولی بود نشون می داد که  کلاهی که سرت رفته خیلی گل و گشاد نیست ، اما اگه عصبانی بودند و پول رو که می گرفتند دیگه تحویلت نمیگرفتند ، معلوم بود که جنس رو به قیمت خریدی.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٤


+ اولین روز مهد

امروز اولین روزی هست که ساینا دیگه پیش مامان بزرگ نرفت وراهی مهد کودک قاصدک شهرک مس شد.

خدایا کمک کن که ساینا زیاد اذیت نشه و خیلی زود بتونه با بچه ها همبازی بشه و بهش سخت نگذره

خدایا به من هم کمک کن که این دلشوره ای که دارم با خوشحالی و رضایت ساینا از بین بره

صبح منو بابایی صبر کردیم تا ساعت 9 بخوابه و بد خواب نشه و ساعت 9 من خونه رفتم و ساینا رو واسه رفتن به مهد آماده کردم وبه مهد رفتیم زیاد جا نخورد یه جورایی مهد رو دوست داره چون بازی کردن با بچه ها رو دوست داره همونجا یکی از خاله های مهد بهش صبحانه داد خورد و جالبه که می خواست تا ته بخوره اما خاله دیگه گفت زیاد بهش نده تا نهار هم بخوره

ساعت 11 هم به خالش زنگ زدم و گفت نهار هم خوب خورده و الان تو تختش دراز کشیده

خدای من.ساینا که تا ساعت 2 بعد اظهر عادت نداره بخوابه الان چیکار میکنه

خیلی دلهره دارمنگران

حدودا نیم ساعت دیگه دارم میرم مهد پیشش ببینم چیکار میکنه

زودتر بگذره

دیشب که واسه خداحافظی پیش بابا بزرگ و مامان بزرگ رفتیم خیلی ناراحت شدن

یه جورایی به همدیگه وابسته شده بودن

ولی چه میشه کرد؟بالاخره باید یه روز از هم جدا بشن و هرچه زودتر بهتر؟چون با وابستگی زیاد جدا کردنشون سخت تره؟

15 دقیقه دیگر؟کلافهنگران

پی نوشت 1:

الان ساعت 3 و نیم بعداظهره و من هنوز سرکارم .لحظه شماری می کنم تا ساعت چهار که برم دنبال ساینا

امروز اصلا روی کارم تمرکز نداشتم و واسه همین هم کار مثبتی انجام ندادم

راستی ظهر هم که رفتم مهد ,خانمی خواب بود و متوجه من نشد ولی خیلی عزیز در حالیکه خرسشو تو بغلش گرفته بود خواب رفته بود.دلم هم نیومد ازش عکس بگیرم چون ممکن بود از خواب بیدار شه

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٤
تگ ها:


+ سفرنامه چین(روز اول)

مدتی بود تصمیم داشتیم برای سفر به خارج از کشور برنامه ریزی کنیم و پس از کلی مطالعه و  جستجو سایتهای مختلف و بررسی آب و هوای مناطق مختلف تصمیم گرفتیم در چند روز تعطیلی خرداد ماه 90 به سرزمین چین وماچین سفر کنیم.

پکن بسیار انتخاب مناسبی بود از یکطرف مکانهای دیدنی بسیار زیادی داشت و از طرفی برای خرید هم ارضا کننده بود و به نسبت قیمت تور، دیدنیهای چین در مقایسه با سایر کشورهای جنوب شرق آسیا قابل مقایسه نبود چون برای ما مناطق تاریخی وباستانی در درجه اول اهمیت بود و کشور چین در ردیف چند کشور اول دنیاست.

مشکل بعدی خانم گلی بود نمی دونستیم با خودمون ببریمش یا نه؟ از طرفی دوری از ساینا برام سخت و غیر قابل تحمل بود و از طرفی خستگی 8 ساعت پرواز و گشتهای طولانی تور(یک روز کامل) و غذاهای عجیب وغریب چینیها ممکن بود حسابی خانمی رو اذیت کنه و شاید تحمل این همه سختی در حالی که درک زیادی هم از زیباییهای سفر ندارد برای خانمی غیرقابل تحمل باشه. گرچه قبلا یک کالسکه خیلی سبک دسته عصایی تهیه کرده بودم دل به دریا زدم و درآخرین لحظات تصمیم گرفتیم ساینا رو با خودمون ببریم.

دهم خرداد عازم تهران شدیم. بابایی امروز کلی کار داشت و من و ساینا هم در هتل استراحت کردیم و یک گشت کوچولو تو شهر زدیم اما چون قصد خرید نداشتیم زیاد طول نکشید و برگشتیم.

چهارشنبه یازدهم خرداد ساعت 8 شب به وقت ایران پرواز داشتیم توفرودگاه ساینا هواپیماها رو می دیدو کلی خوشحال بود و دستاشو تکون می داد که پرواز می کنیم میریم ماه وتکرار میکرد: ادا پی دا(هواپیما)

جالب اینجا بود که روز بعد ساعت 4 نیمه شب به وقت تهران پکن بودیم اما هوا کاملا روشن وساعت هفت ونیم صبح اونجا بود چون تقریبا 3 ساعت و نیم با پکن اختلاف ساعت داریم یعنی کوتاهترین شب رو تجربه کردیم و همینطور برگشت به تهران بلندترین شب را ، چراکه ساعت 7 شب پرواز داشتیم و3 نیمه شب به وقت پکن و 12 نیمه شب به وقت ایران ، فرودگاه امام بودیم وتاصبح کلی وقت آزاد،

 خلاصه پس از تحویل بار و گرفتن کارت پرواز سوار شدیم . ناراحت بودم که ساینا خانومی این 7-8 ساعت پرواز حوصلش سر میره اما جالب بود هنوز از زمین بلند نشده بودیم که به خواب عمیقی فرو رفت و تا روز بعد که پکن بودیم اصلا بیدار هم نشد و من ازاین بابت خیلی خوشحال بودم. چون روز اول بدون رفتن به هتل بایستی تا ظهر از یک مکان دیدنی دیدن میکردیم  و ساینا دیگه خسته و عصبی نمی شد. تورهای پکن-شانگهای رو معمولا روز اول میدان تیان آن من و شهر ممنوعه میبرن ولی تور ما چون فقط پکن بود و وقت آزاد داشتیم و خسته هم بودیم لیدر تور تصمیم گرفت افراد را به جای شهر ممنوعه به معبد بهشت  یا همان معبد آسمانی که پیاده روی کمتری داشت ببرد. هر چند از نظر وسعت بزرگتر بود و به به منظور قربانی کردن برای خدا ساخته شده از آن جایی که امپراتوران چین خود را فرزند خدا می دانستند جرات نمی کردند که محل اقامت خود یعنی شهر ممنوعه را بزرگ تر از اقامتگاه خدا بسازند

منظور و مقصود از ساخت این معبد این بوده که در اینجا دعاهایی با خدایان خودشان میخواندند برای آمدن باران و داشتن محصول بهتر .

این معبد در قسمت جنوبی بی جینگ (پکن) قرار دارد و مساحت آن 273 هکتار ( سه برابر مساحت شهر ممنوعه ) میباشد. ساختمان اصلی که به شکل پاگودا ست (دایره ای) ، ارتفاع آن 38 متر و قطر آن 30 متر است.

معبد آسمانی به شکل  ساختمانی است که ان را پاگودا میگویند و روی بلندی قرار گرفته .

انصافا هم فکر بجایی بود چون روزی که به میدان و شهر ممنوعه رفتیم نزدیک بود بیهوش شویم

خب بگذریم چند تا عکس از روز اول ببینیم:

(هنوز نرسیدیم این خانم خوشکل چینی می خواست با ساینا عکس بگیره و ما هم هنوز شوکه بودیم که کجا اومدیم-خلاصه کل بچه های تور می خندیدن و به این دختر چینی وساینا نگاه می کردن)

 

(معبد بهشت)

(کم کم داشتی خسته می شدی)

 

این چند روز مسافرت هر لحظه فقط به خودم آفرین می گفتم که کالسکه برای ساینا آوردم چرا که خیلی راحت بود و از طرفی هم ذوق کالسکه جدیدش را داشت و از داخلش پایین نمی آمد .همانجا می خوابید غذا می خورد و...

راستی تو این مسافرت ساینا دو تا دوست  کوچولوی جدید ناز و مهربون هم پیدا کرد که اسماشون عسل خانوم و پارمیدا خانوم بودن

عسل خانوم که 3 سالش بود و کلی با ساینا دوست شده بودن و دوستی این فسقلی ها باعث شد که من و بابا هم تنها نباشیم و با مامان و بابای عسل آشنا بشیم.چه دوستای خوبی

 از همین جا از دوستای خوبمون بابت همه چیز و همچنین لطف و محبتی که به من و بابا و مخصوصا ساینا داشتن تشکر می کنم.خلاصه بعد از گشت و گذاری در معبد بهشت ما حدود ساعت یک بعد از ظهر به وقت محلی برای تحویل گرفتن اتاق به هتل هیلتون پکن رسیدیم.اتاق ما در طبقه ششم هتل اتاق 627 بود که چشم انداز نسبتاً خوبی هم داشت. در مجموع به نظر من هتل قشنگی بود و به نسبت هزینه هاش خدمات خوبی می داد.در خلال سفر یک سری تورهای داخلی اضافه هم بود که هزینه اون جداگانه محاسبه میشد .یک از این تورها شوی گلدن ماسک بود که ما برای عصر روز اول ثبت نام کردیم.

(بعد از یک خواب کوچولو درهتل و آماده شدن برای شوی گلدن ماسک-لابی هتل)

(تازه با هم آشنا شدن که سقف هتل رو می خواستن بیارن پایین -بیچاره مدیر هتل هیلتون)

(مگه میشد این فسقلی ها از هم جدا کرد حتی داخل اتوبوس و چقدر هم خطرناکهکلافه)

(ساختمان پشت سر فسقلی ها همان محل برگزاری شو بود)

(رقص مردم بیرون ساختمان و خوشحالی ساینا و عسل و همینطور کمی از خود حرکات موزون درآوردن)

بعد ازظهر که برای شوی گلدن ماسک رفته بودیم رفتار مردم چین خیلی دیدنی بودند. که این را روزهای بعد هم زیاد میدیدم کلی از دیدن ساینا و عسل خوشحال می شدن و دورشون می گرفتن و باهاشون عکس می انداختن

برام این همه دوست داشتن بچه ها  جالب بود. چرا که دولت چین قانون تک فرزندی را اجباری کرده بود مگر در موارد خاص که می توانستن بچه دوم هم داشته باشن مثل معلول بودن فرزند اول یا ساکنین روستاها.

اون بعدازظهر یه چیز دیگه که برام خیلی جالب بود هماهنگی مردم چین با هم بود پس بیخود نبود میزبان بازیهای المپیک 2008 به این خوبی این کار دشواررا هدایت کرده باشن مثلاً اون عصر جلوی درب ، گروه گروه زن و مرد خیلی هماهنگ باهم می رقصیدند و شادی می کردند بدون اینکه کسی آنها را رهبری کند حالا ما مردم ایران حتی نمی تونیم دو نفررا با هم هماهنگ کنیم البته خیلی جاها من این منظره رو می دیدم پس واقعا الان می فهمم که ما ایرانیها نمی توانیم تیمی کار کنیم چرا؟چرا هر فرد به تنهایی موفق تر عمل می کند چه مدارج علمی و چه در رقابتهای ورزشی و علمی؟ شاید چون همه ما فقط خودمون رو عقل کل می دونیم و از نظر ما بقیه مردم یا نادانند یا مغرض !!!

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس