Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ بهزاد جون عزیز

سلام دوستای گلم

خدای مهربون یکی دیگه از فرشته های آسمونیشو گلچین کرد و پیش ما فرستاد .نزدیک به 2 ماه هست که گرمی حضور بهزادجون در خانواده بابایی فضای سرد پاییزی رو تبدیل به بهار دلچسب نموده و هر روز شاهد بزرگ شدن و تغییرات بیشماری در وجود این فرشته آسمونی هستیم.

عموی مهربون بهزاد کوچولو تصمیم گرفته که خاطرات خوش بزرگ شدن و گاها ناخوش بهزاد جون رو در این فضای مجازی و به نام خودش ثبت کنه.

انشا... روزی بهزاد جون id و password وبلاگ رو از عمو جون بگیره و خودش با همکاری عموی مهربونش ادامه بده.

پس همگی با هم منتظر نام وبلاگ بهزاد جون و عموی مهربونش هستیم که براش کامنت بذاریم

فعلا این دو عکس رو داشته باشیم تا بعد

پینوشت 1:

یه عکس جدید از بهزاد جونم که خوابیده و هر چی مامان بزرگش سعی کرد بیدارش کنه نمی شد و مثل پیشی این طرف و اونطرف می غلطید

فداش

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها:


+ عید قربان

سلام به همه بع بعی های مهربون و عزیز

خوب  از زیر تیغ چاقوی این جماعت در رفتید.

ساینا جونم هم به خاطر مریضی در چند روزاخیر حسابی لاغر شده بود به درد قربونی کردن نمی خورد .چشمک

عید قربان، عید فداکارى، ایثار، قربانى، اخلاص و عشق و بندگى، مبارک باد

دیروز طبق سنت هر ساله خانواده بابایی ، همگی اقوام تو خانه باغ پاریز جمع شدیم وبه یاد عزیزان از دست رفته مان گوسفند قربانی کردیم.به ساینا و یاسمن جون هم خیلی خوش گذشت.این روزا این دو تا فسقلی خیلی خوب با هم بازی می کنند و بهم وابسته شدن

ساینا چون شب قبلش خوب نخوابیده بود از ظهر به بعد بهونه گیریاش شروع شد و ما هم زودتر از همیشه برگشتیم و خانمی هنوز شاید 5 دقیقه توی ماشین ننشسته بود که خوابید و تا شب هم بیدار نشد.

بعد از یه حمام و دوش آب گرم وخواب دلچسب عکس گرفتن هم مزه میده

پینوشت 1:

تو پست قبلی گفته بودم که ساینا جونم بعد از کادوی بابایی که مداد شمعی و دفتر نقاشی بود علاقه عجیبی به رنگ آمیزی پیدا کرده اینم اولین شاهکار هنری دخمل مامانی

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٧
تگ ها: مناسبتها


+ انتظار ساینا

از وقتی که اومدیم سرچشمه ، ساینا بی نهایت به بابایی و (ااااایییی) به من وابسته شده به نحوی که اگه یه شب من و بابایی نباشیم کلی غرغر می کنه درصورتیکه قبلا خیلی راحت شب ها بدون من و بابایی خونه بابابزرگ می موند ولی الان دیگه فکر نمی کنم بمونه

چند روز پیش بابایی واسه ماموریت کاری مجبور بود 3 شب ما رو تنها بذاره و من هم که می دونستم تنهایی ساینا خیلی اذیت می کنه رفتیم خونه بابابزرگ.حالا دیگه واسه خواب مشکل نداشت یه لحظه پیش بابابزرگ بود و یه لحظه پیش مامان بزرگ و دقیقه بعد پیش من .خلاصه ماجرا داشتیم با این خانمی .مگر خواب می رفت با کلی کلنجار رفتن باهاش بالاخره شب اول خوابید ولی از روز بعد بهونه گیراش شروع شد ما هم بهش قول دادیم که قراره بابایی واست پازل بخره اینقده خوشحال شد و همینطور وقتی که با باباش تلفنی صحبت میکرد ومی شنید که واسش پازل - مداد شمعی و دفتر نقاشی خریده کلی ذوق میکرد و واسه همه تعریف میکردو هر از گاهی هم میگفت بابا چی برام خریده؟ و منم باید کلی واسش توضیح میدادم

هنوز بابایی هم نیومده بود نه سلامی نه علیکی بهش گفت برام چی خریدی؟

و جالبه با دیدن سوغاتیهاش اینقدر خوشحال بود که شب تا ساعت 1-2 بیدار بود و بازی میکرد.این اولین باریه که ساینا طعم انتظار کشیدن را کاملا درک میکرد و می فهمید..

مداد شمعی و دفتر نقاشی

ساینا و سوغاتیهاش (البته پازلش عکس نگرفتم) .ولی الهی بمیرم دخترکم خیلی سخت سرما خورده و داره آنتی بیوتیک مصرف میکنه .

پینوشت 1:ساینا و عروسک میکی موسش (کادوی خاله ناهید مهربون همسر همکار بابایی)

ساینا وقتی که بیحاله و داره تلویزیون تماشا میکنه

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۱
تگ ها:


+ سرگرمیهامون

سرگرمی این روزای ساینا شده درست کردن پازل

خدای من چقدر هم دوست داره حدود 2 ماهی میشه که از پازلهای خیلی ساده یعنی 3 تایی و بعد هم 4 تایی شروع کرده تا الان که پازل میکی موس را که حدوداَ 20 تایی هست خودش ساعتها میشینه و درستش می کنه

البته خیلی وقتا هم دوست داره که حتما یکی کنارش باشه و با هاش همفکری کنه هرچند اگه زیاد هم کمکش نکنیم خودش درستش می کنه مهم بودن در کنارشه.

چند وقت پیش با ساینا رفتیم خونه یکی از دوستانمون - مامان آناهیتا جون

خلاصه اون روز ساینا خیلی از خونه آنا(چادر) خوشش اومد منم که مدتی درگیر آموزش سلام کردن به ساینا بودم بهش قول دادم که اگه به همه سلام کنه بابایی واسش یه خونه خوشکل با سقف قرمز و دیوارهای آبی می خره

ساینا هم هرجا کسی رو می دید (البته بیشتر وقتا بعد از تذکر من) با صدای بلند سلام میکرد و بهم میگفت بابا جایزه بخره

بابایی هم که زیاد دلش نمیاد دخملش انتظار بکشه هفته پیش یه خونه (چادر)خوشکل با سقف قرمز و دیوارهای آبی که عکسهای پو روی اون هست واسش خرید و کلی باهاش سرگرم شده البته ما هم یک ساعتی در روز از این خونه جدید استفاده می کنیم.چشمک

اینم سرگرمی جدید ما و ساینا جون

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٧
تگ ها:


+ عروسی دایی جونم

سی ام شهریور ماه امسال یه عروسی دوست داشتنی داشتیم اونم دایی خوب و مهربونم با خاله رضوان گلم که خیلی منتظر عروسیشون بودیم چند وقتی هم در تدارک کارهای عروسی و لباس و ...

در مجموع 3 شب مهمونی و بزن و بکوب پشت سرهم توانم را برید دیگه شب عروسی توان راه رفتن نداشتم چه برسه به اینکه ...

خوشبختانه ساینا هم خیلی خوب همکاری کرد و اصلا اذیت نکرد فقط شب عروسی بخاطر خسته شدن در 2 شب قبل کمی بهانه گیری می کرد اما به لطف عمه مریم و خاله لیلا جونم مشکل خاصی نبود

باز هم تنبلی من در گذاشتن عکس گل کرد.(باشه واسه بعد)

گفتم پستش باشه عکسا رو بعداَ هم می تونم آپلود کنم

پینوشت 1:

چرا همراهی نمی کنید؟افتخار بدید

بفرمایید شام.

اول من بعدش عروس و داماد(اینم خواهر شوهر بازی من)

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۳
تگ ها:


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس