Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ یلدای 90

میان همهمه برگ های خشک پاییز فقط تو ماندی که هنوز از بهار لبریزی!

روزهای آخر پاییزت پر از خش خش آرزوهای قشنگ!

یلدایت مبارک

ارسالی از طرف خاله آنیتا مهربون

پیشاپیش شب یلدا رو به همه دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی تبریک میگم

یه خبر خوب

امشب خونه عموی ساینا دعوت هستیم-ساینا و بهزاد کوچولو که حتما هستن بقیه رو نمی دونم

بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید.نوش جان

 

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
تگ ها:


+ تولد بهار و پیشرفتهای خانمی

همچنان درگیر مشکلات هستیم و نیازمند دعای خیر همگی شما دوستان واز همه مهربانان که با کامنتهای خوبشان ما را دلگرم نمودند بی نهایت ممنونیم.

هفته پیش تولد 3 سالگی بهار جون دختر دایی ساینا بود یه جشن کوچولو و به یاد ماندنی برای بهار و البته ساینا که این روزها عاشق تولد و کیک تولد و شمع شده

روز جشن تولد(بهار وساینا)

قبل از جشن تولد

 

پینوشت1 :

ساینا این روزا کم کم داره به نقاشی علاقه مند میشه هرچند هنوز هم عاشق درست کردن پازل از نوع سخت و پیچیده هست آخرین پازلی که درست کرده پازل چند تا میوه (تو یک پازل) با هم و با قطعات بسیار کوچک در حد 3×4 سانتی و با تعداد 50 قطعه هست

هنوز هم به چند تا سی دی من جمله مامان بزی و پو و پلنگ صورتی ارادت خاصی داره

فقط تونستیم راضیش کنیم که اونها رو با کامپیوتر(به قول خودش با کامپی لیت) ببینه آخه دیدن سی دی با تلویزیون که ما بیچاره ایمعصبانی

پیشرفت ساینا تو نقاشی کردن خیلی عالی بوده (الان مدت 1 ماهه که شروع کرده و اولین نقاشیش تو چند تا پست قبلی گذاشتم می تونید با همدیگه مقایسه کنید در ضمن من و بابایی هم زیاد اصرار نداریم که کار خاصی رو انجام بده)

اینم اولین پازلی که ساینا باهاش شروع کرد و بسیار عالی بود.الان دیگه واسش افت داره که اینو درست کنه و در عرض چند ثانیه جورش می کنهخنده

 

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۸
تگ ها:


+ این روزای دلگیر من

روزها چه زود می گذرند و ما چقدر خودمان را درگیر زندگی و مشکلات نمودیم وقتی نگاهی به تاریخ آخرین پست گذاشته شده در وبلاگ کوچولوهامون می کنیم می بینیم ای دل غافل؟روزها گذشته و چقدر با بچه هایمان خاطرات زیبا و به یاد ماندنی داشتیم ولی هیچ کدام را ثبت نکردیم.ساینای من ! از من دلگیر نشو این روزها سخت گرفتارم و نگران. اصلا حال و حس نوشتن ندارم شاید به خاطر گرفتاریهای جاری برای خاله باشم و شاید هم...

دخترکم این را بدان که دنیا پر است از زشتی و زیبایی . به وقت زشتی خیلی صبور باش و امیدوار و هیچ وقت خدا را فراموش نکن و بدان که خداوند خیلی بزرگ است و به همه چیز آگاه واعتقاد من براین است که خداوند جزای همه کارهای بد و نادرست ما را توی همین دنیا به روشهای مختلف می دهد دلیلی ندارد که حتما آتش جهنمی باشد گرفتاریهایی پیش پایمان می گذارد که اصلا روحمان هم خبر ندارد و خیلی ناگهانی وبا یک جرقه کوچیک در زندگیمان اتفاق می افتد. ولی همیشه دعایمان این باشد که خدایا گناهان ما رو ببخش و هنگام جزای ما گنهکاران ،افراد بی گناه مخصوصا کودکان معصوم را درگیر نکن و آنها را به زحمت نینداز

با همه مشکلاتی که داشتیم تصمیم گرفتیم که عصر روز عاشورا همراه با خانواده بابا بزرگ وخاله و دایی جابر چند روزی برای تمدد اعصاب و تفریح بریم بندرعباس و از آنجایی که بندررفتن بدون قشم هیچ فایده ایی نداره یه دو روزی هم رفتیم اون طرف آب.

شام غریبان که امامزاده سید مظفر بندرعباس بودیم و شمع روشن کردیم و آخر شب هم رفتیم خونه.

روز بعد هم مراکز خرید و لب ساحل و آب بازی

جای همگی خالی با اینکه حوصله نداشتیم ولی خوش گذشت و ساینا هم کلی بازی کرد مخصوصا صبح پنج شنبه که تمام وقت تو شهربازی مرکز خرید ستاره خودشو کشت بس که بازی کرد و همین جا هم از بابا بزرگ ممنونم که زحمت ساینا این چند روز با ایشون بود.

پینوشت:

2 هفته پیش تولد کفشدوزکی دوست خوبمون نیروانا جان(نیروانای عزیز ما) بود جای همگی خالی .خیلی خوش گذشت..ممنونم مامان مهربون نیروانا. 

از سمت راست(نیروانای گل-ساینا خانمی -آناهیتای عزیز)

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٢
تگ ها:


+ حمام

هر وقت که مامانی خسته هست و دیگه حال و حوصله بازی کردن رو ندارم و بابایی هم یا نیست یا کار داشته باشه تنها فکری که به ذهنم میرسه فرستادن خانمی به حمام هست آخه اینقدر آب و آب بازی رو دوست داره که می تونه ساعتها تو وان بمونه و بازی کنه.

Orkut Scraps - Hello Kitty

چند شب پیش ساینا رفت حمام و من و بابایی هم مشغول کارهای خودمون بودیم البته چون ساینا فقط تو وان هست و بیرون نمیاد خیالم راحته چون در غیر اینصورت من از لیز خوردن بچه ها خیلی می ترسم. و همینطور هم در حمام نیمه باز بود و مرتب بهش سر می زدم.توی آشپزخونه بودم که بابایی می خواست لطف کنه و ساینا سردش نشه که در حمام رو بست .خدای من یه فاجعه تا من رسیدم ساینا رفته بود پشت درب و شاسی قفل رو فشار داده و درب قفل شده بود.من که ترسیده بودم چونکه هیچ کلیدی از درب های داخل ساختمون نداریم و ساینا هم که حال ما رو فهمیده بود شروع به گریه کردن کرد و نمی تونست کاری که ما بهش میگیم و انجام بده

خلاصه بابایی هم که دید فایده ایی نداره با یک حرکت ضربتی قفل درب رو شکست حالا ما ماندیم و یه درب حمام شکسته

همش تو این چند روز به خودم می گفتم که دیگه ساینا تنها نمی ره حمام .چه مزیتی بود و از دستش دادیم ولی دیشب با کمال ناباوری ساینا به مدت 15 دقیقه تنها تو حمام بازی کرد و من هم از دور که متوجه نشه مراقبش بودم .

خدای من شکر که ساینا اینقدر بزرگ شده که دیگه دوست داره خیلی از کارهاشو به تنهایی انجام بده.ممنونم خدای بزرگ

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
تگ ها:


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس