Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ پیش بسوی مستقل شدن

      یک شب(دو ماه پیش) که واسه خوردن فست فود باهم رفتیم بیرون ...خانوم خانوما مثل همیشه بازیگوشی میکرد و فقط کمی سیب زمینی خورد و تمام پیتزاش باقی موند ... مامانی هم که مثل همیشه خسیسیش میاد...بهش گفتم:‌ساینا عزیزم می تونی بری پایین پله ها (البته خیلی دیر وقت بود و پیتزای شهر هم خلوت و از طرفی ماهم طبقه بالا نشسته بودیم) و یه جعبه واسه مامان بگیری تا پیتزا را ببریم خونه و هر وقت گرسنه شدی بخوری...اولش کمی تردید داشت و چند باری تا پله ها رفت و برگشت ولی با اصرار من بالاخره راضی شد که بره ...دورادور مواظب بودم که چیکار میکنه ...خیلی مودبانه رفت و سلام کرد و گفت یه جعبه می خوام ... من و بابایی که خیلی خوشحال شده بودیم آخه اولین بار بود که در نبود ما خودش از یه فرد غریبه چیزی را درخواست میکرد و اینجوری شد که ساینا همراه با یه جعبه خالی پیتزا و یه بادکنک برگشت و کلی ما هم تشویقش کردیم و خودش هم کلی ذوق کرد وچند روزی هم مرتب شاهکارش را تعریف میکرد و البته اون بادکنک را هم خیلی دوست داشت.  

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
تگ ها: تجربیات ما


+ یه خبر همراه با سفر

به نظر من دریا و ساحل و بازار را نمیشه فراموش کرد حتی با اوضاع نابسامان و سنگین وزن شدن مامان (آخه قراره چند ماه دیگه یه خواهر کوچولو همبازی ساینا جونم بشه خجالت)

تعطیلی آخر هفته پیش عزممان را جزم کردیم و همراه بابابزرگ و مامان بزرگ راهی جنوب شدیم دایی جون و خاله رضوان  هم که روز پیش با کلی اسباب و اثاثیه رفته بودند تا آپارتمان جدیدشان را تجهیز کنند و عصر سه شنبه به جمع صمیمی شون پیوستیم و تا آخر هفته کلی خوش گذراندیم .اینبار بدلیل سر وسامان دادن خونه جدید دایی و همینطور اوضاع اینجانب از رفتن به قشم منصرف شدیم با اینحال دریا و ساحل گردی و پارک رفتن و از همه مهمتر لباس خوشکل پوشیدن (ساینا از اینکه  لباس آستین کوتاه و شلوارک و ...بپوشه کلی حال می کنه و به قول خودش لباس لُختی ) از تفریحات این چند روزمان بود و گاهی هم سرک کشیدن به پاسا‍ژها و همینطور رفتن به کنسرت همایون شجریان که بسیار دلچسب بود .

یه ظهر گرم هم بعد از بازی با آب و دیدن شترسواری واسب سواری در ساحل خواستی که سوار اسب بشی (کره اسب) که کلی بهت خوش گذشت اما از شتر سواری می ترسیدی به نظرم بیشتر از خود شتر می ترسیدی و یادمه که چند ماه پیش که کابوسهای شبانه ات به اوج رسیده بود یکبار هم از شتر برایم گفته بودی که تو را با خودش بُرد و هنوز هم ترس از شتر داری و هر چه کردم که نترسی و همراه بابایی سوار شین کوتاه نیامدی با اینکه می دیدی شتر به خاطر تو جلویمان می نشست که تو سوارش بشی ولی تو اینکار را نکردی و فقط اسب خوشحال شد که سوارش شدی و اینها جملاتی هستند که از آنروز به بعد تکرار می کنی

 

پینوشت 1: موقع برگشت تو ماشین در حال اذیت کردن بابابزرگ و مامان بزرگ :

 در حالیکه اخم کرده ام و بهش نگاه می کنم : ساینا یه جا آروم بگیر اینقدر اذیت نکنعصبانی

ساینا : (لبخند بر لب) چرا عصبانی هستی تپلخنده

مامان : تعجب

(ومثل یک بمب تو ماشین صدا کرد انگارهمگی هم منتظربودن که با یه حرف کلی به تپل شدن من بخندند خنده)

پینوشت 2: همیشه دوست داشتم که فرزندانم تقریبا همسن باشند و همبازی همدیگر...خدایا ممنونم که دعایم را برآورده کردی و ساینا را تنها نگذاشتی

از ابتدای مهر امسال بود که آندیا دوست مهد کودک ساینا هر روز برای دخترم از مزایای خواهر بزرگش پارمیداجون صحبت میکرد و گاهی دیدن پارمیدا این انگیزه را در وجود ساینا بوجود آورده بود که کاش خواهری میداشت ...ممنونم خدای مهربون که ساینا را به آروزیش رساندی

هرچند به قول فریبا جون اینبار ساینا بایستی پارمیدایی باشد برای نی نی کوچولویمان

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۱


+ مغز بادوم

عنوان پست را از وبلاگ مامان رادین و راستین جان برداشتم راستش چون با خوندن اون پست ناراحت شدم و خواستم  در این خصوص یه مطلبی بذارم. با عرض معذرت از دوست عزیزم 

ساینا از بدو تولد تا دو سالگی پیش بابا بزرگ و مامان بزرگ بوده و همین باعث ایجاد انس و الفت عجیبی بین اونها شده به نحوی که نه بابابزرگ (مخصوصا) و مامان بزرگ طاقت دوری از ساینا را دارند و نه ساینا می تونه مدت زیادی دور از آنها باشه و حتی کوچکترین مسئله ایی خدای نکرده مثل بیماری سراغش بیاد میگه منو ببرید خونه مامان بزرگ اون می دونه منو چه جوری خوب کنه و اصطلاح جالب دیگه ایی که بکار می بره دست مامان بزرگ خوبه (حتما از زبان خودمان شنیده )

خلاصه اینطوری بگم که از چهارشنبه شب که می رسیم بابابزرگ تمهیدات لازم را از قبل دیده. خوراکی های مورد علاقه ساینا را خریده من جمله ژله های رنگارنگ و آمادگی برای بیرون رفتن ها و گشت زدن های تو شهر و ... و تابستونها پارک رفتن و بستنی خوردن و ...خلاصه دو روز آخر هفته را کامل به ساینا اختصاص میده -البته اگر شرایط ما هم جور باشه

مدتی پیش شهرداری سیرجان یه سری بروشور و کاتالوگ ونقشه های اماکن دیدنی شهر سیرجان را آماده کرده بود و خیلی جالب آنها را بسته بندی کرده بودن واسه ایام نوروز و تعطیلی برای مسافرانی که  مسیرسفرشان از سیرجان می گذرد ...یکی از این بسته ها هم خونه بابابزرگ بود و ساینا هم عاشق نقشه و عکس و کتاب (یه مطلب جالب دیگه ایی که هست ساینا بی نهایت به نقشه و نقشه خوانی علاقه منده و همیشه با موبایل بابایی مسیرها را پیدا می کنه و کلی سرگرم میشه) وبابابزرگ هم شبها بیکار کنار ساینا ساعتها می شینه و خونه اقوام را تو جاهای مختلف نقشه پیدا می کنه و با آدرس کامل بهش نشون میده حتی جاهای دیدنی شهر و پارکها و... همینطور یه کتاب داستان به زبان شعر به نام حسنی میره به سیرجون هم (نویسنده اش را فراموش کردم)داخل این بسته بندی هست که خلاصه داستان به این صورته که حسنی با کمک یک گلیم که سوغات مادربزرگش هست و از شهر سیرجون واسش خریده میره سیرجون و اونجا به کمک یه پسر بچه دیگه که با هم دوست میشن تمام جاهای دیدنی شهر سیرجان را میرن می بینن و چون این کتاب به زبان شعر واسه بچه ها گفته شده و نقاشیهای بسیار خوبش همه را جذب خودش می کنه و همین انگیزه ایی بود برای ساینا که اسامی جاهای دیدنی و تا حدودی تاریخچه آنها را بدونه و از طرفی مکانشون رو تو نقشه به کمک بابابزرگ پیدا کنه

خلاصه هفته ایی که ساینا پیش بابابزرگ بوده خیلی به جاهای دیدنی سیرجان علاقمند شده بود و ما هم بی خبر از همه جا آخر هفته که رفتیم چیزهای جالبی می شنیدیم و بابابزرگ هم تصمیم داشت که ظهر پنج شنبه که هوا هم گرمتر بود ساینا را ببره یخدانهای سیرجان را ببینه ...وای نمی دونید چه ذوقی میکرد و چقدر خوشحال بود با هم رفتند و بعد از ساعتی برگشتند بااینکه هوا خیلی سرد بوده و باد شدیدی هم می اومده ، اما بهشون خیلی خوش گذشته بود و تعریف می کرد که قبلنا یخچال که نبوده مردم اینجا آب می گذاشتند و یخ می زده و بعد تو تابستون از اینها استفاده می کردند...قربون تو دختر دلبندم که اینقدر دوست داری از همه چیز مطلع باشی و فدای اون بابابزرگ و مامان بزرگ که واقعا جای خالی من و بابایی را به دلیل گرفتاریهای کاری پر کردند و ما کمتر شرمنده دخترمون میشیم 

و اما عکس از یخدانهای دوقلو سیرجان

پینوشت:

به مناسبت تولد آرشیدا جون بنا به سنت خانوادگیمون مراسم جشن شب شیش خانوم خانوما دعوت شدیم و کلی بهمون خوش گذشت...ممنون بابا و مامان آرشیداگلی و باباجون و مامان جون مهربونش

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
تگ ها: سفرنامه


+ انتظار برای برف بازی بسر رسید...ممنونم خدای مهربون

از ابتدای شروع فصل سرما که اینجا از همان پاییز هست ساینا خانمی ازمون می پرسید مامان پس کی برف میاد؟

من هم باید هر بار جواب میدادم که الان پاییزه باید برگ درختان کاملا زرد رنگ بشه و بعدش هم بریزه... بعد که فصل زمستان اومد برف و بارون هم میاد خلاصه اینجوری شد که ساینا چکمه هاش را از سیرجان آورد چون بهش گفته بودم که سیرجان برف نمیاد و اینجا گذاشته بودشون دستکش هاش هم آماده کرده بود که هر وقت برف اومد بره تو برفا و بازی کنه

 روز سه شنبه 26 دیماه که هوا خوب بود و هیچ اثری از ابر و برف و بارون نبود بعد از کارهای روزانه به امید اینکه فردا تولد دوستش ارشیا هست و کادوش را آماده کرد و لباسهاش را هم تو کیفش گذاشت خوابیدیم... صبح روز بعد کاملا غیر منتظره همه جا سفید سفید بود پر از برف...ساینا را که بیدار کردم از خوشحالی دوست نداشت بره مهد کودک حتی با اینکه اونروز تو مهد تولد داشتن و به سختی سوار ماشین شد...بهش قول دادم که بعداظهر موقع برگشت از مهد حتما با هم برف بازی می کنیم و آدم برفی درست می کنیم ...عصر هم با کلی صلوات و دعا رفتم دنبالش ...تو برف رانندگی کردن خیلی برام سخته...بابایی اونروز کرمان بود و دیرتر می آمد وقرار بود که بریم سیرجان ...واسه همین تصمیم گرفتم که تو همین فرصت کم با هم برف بازی کنیم و یه آدم برفی بسازیم ...وای که چقدر ذوق میکرد و دوست داشت... حدود دو ساعت بیرون بودیم و بازی کزدیم و آخر کار هم با همسایه مان کلی عکس گرفتیم و شب هم مهمانی دعوت شدیم و از آنجایی که بابایی هم خیلی دیر رسید شب ماندیم و فرداش رفتیم سیرجان...خلاصه روز بعد هم هوا کاملا آفتابی و کلی برف بازی حال میداد اینبار هم ساینا و بابایی کمی بازی کردند و نزدیکای ظهر رفتیم...جای همه دوستان خالی

ساینا - عصر همان روز برفی

ساینا - روز بعد از باریدن برف در حالیکه هوا بسیار آفتابی و گرم و دلچسب شده بود

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس