Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ عید نوروز مبارک

چه دعایی کنمت بهتر از این

                  خنده ات از ته دل ،

                     گریه ات از سر شوق ،

                              روزگارت همه شاد ،

                                        سفره ات رنگارنگ

                                                و تنی سالم و شاد

                                                      که بخندی همه عمر

اولین عکس کنار سفره هفت سین سال 92 - مهد کودک

یادمان باشدامسال،محبت تا نخورده درشت درشت  هدیه دهیم

سالی سرشار از برکت و موفقیت را ازدرگاه خداوند متعال برایتان مسئلت مینمایم

سال نو مبارک

چند ساعتی به تحویل سال 92 (ساعت 13:30 روز چهارشنبه سی ام اسفند ماه) نمانده و امسال هم مثل سال پیش من و ساینا اداره هستیم ولی موقع سال تحویل همگی کنار سفره هفت سینمان هستیم و یک جمع سه نفره و یک نی نی کوچولوی بدنیا نیامده که همگی چشم انتظارش هستیم .

امیدوارم که همه دوستان سال خوبی در پیش داشته باشند و ایام تعطیلات به همگی خوش بگذرد و من مثل هر سال در وبلاگ دخترم تنها دعایی که می کنم :

خدایا هیچ خانه ایی را بدون عشق به فرزند نگذار مخصوصا آنهایی که بی صبرانه منتظر هستند و هر روزشان با این امید سر می شود.لبخند

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
تگ ها: عید نوروز


+ چرا؟

چراهای ساینا که بعد از تولد سه سالگیش (شاید هم کمی زودتر) شروع شدن واینروزا به اوج رسیدن تا جایی که من بعضی وقتا کم میارم و در جوابش میگم چرا نداره ؟ .........حالا هر زمان که مکث منو در جواب دادن می بینه خودش میگه چرا نداره !!!!!

اما عالیه بابایی که با حوصله هرچه تمامتر همیشه پاسخگوی این چراها هستش

ساینا در راه بازگشت از مهد به خانه (تو ماشین): مامان صدا از کجای دلمون میاد بیرون؟

مامان (در حالیکه نمی دونم چی جوابش را بدهم ) : شب از بابا بپرس بهت میگه

 ساینا : چرا سال چهار فصل داره؟ چرا بهار شکوفه داریم؟

چرا باباها بزرگترند؟

چرا موهامون خیلی زیادن ولی دو تا چشم داریم ؟دو تا گوش داریم ؟ دو تا دست داریم و ....

چرا وقتی هوا گرم بشه تولدمه ؟

چرا نی نی مون بدنیا نمیاد؟

چرا حیوونا بچه ها را دوست دارن؟(اینو خودم بهش گفتم که نترسه و کابوس نبینه )

چرا مار هر کی را نیش بزنه باید پاشو با چاقو ببریم و نیشش را دربیاریم؟(از عواقب نگاه کردن به فیلم ...)

چرا برگها سبزن؟ چرا موز زرده؟چرا پرتقال نارنجیه ؟  تک تک میوه ها را اسم میبرد که چرا به این رنگیه ؟

چرا عکس من رو میزت هست؟

چرا و چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و هزاران چرای دیگر که اصلا یادم نمیاد .

پی نوشت (هر موقع چرایی برام جالب باشه در اینجا اضافه اش می کنم)

چرا اشک از چشمامون میاد؟(اسفند 91)

2 اردیبهشت:

آخر شب تو تخت وآماده واسه خواب حتی بعد از قصه که بابایی واسش تعریف کرده بود:

ساینا: چرا اگه لیوان پر چایی باشه وقتی کج بشه ، چایش می ریزه؟

بابا(خسته و کوفته و خواب آلود و می دونست که به این زودیها با هر جوابی راضی نمیشه):

به خاطر قانون جاذبه زمین و نیروی شتاب و با سرعت فلان ...متفکر

(من هم که زیر پتو مرده بودم از خنده)خنده

ساینا: نه بابا چون چایی نرم هستش و راحت می ریزهتعجب

خلاصه بهش میگیم بگیر بخواب عزیزم فردا بیدار نمیشی ها...چند دقیقه ایی سکوت...دوباره میگه :آخریش را بپرسم؟

بابا:بپرس ولی آخریش هست

ساینا :چرا دایره قل می خوره؟

بابایی:چون گوشه نداره و راحت می تونه قل بخوره

ساینا:مثلا مثلث نمی تونهتعجب

3 اردیبهشت: چرا چسب می چسبه؟

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
تگ ها: خاطرات


+ دیروز و امروزم

اسفند ماه هم به نیمه رسید و چند روزی بیشتر به عید نمانده و من عید نوروز سال 88 کاملا برام تداعی شده با این تفاوت که :

آنزمان من فرزندم را نزدیک به 9 ماه با خودم حمل کرده بودم و اینبار 7 ماه از بارداریم گذشته.

آنزمان روزهای تعطیل عید را قرار بود از یک شهر به شهر دیگر اسباب کشی داشته باشیم و کلی دردسر کشیدم ولی اینبار خیالی راحت با کمک دو کارگر(فقط آخر هفته ها) عیدتکانی را از اول اسفند ماه شروع کردم.

آنزمان هر روز مجبور بودم قریب به 140 کیلومتر تا محل کارم تو جاده باشم ولی اینبار کمتر از 5 دقیقه فاصله دارم.

آنزمان تا پایان ماه 9 هر روزم با ویار شدید و حالت تهوع  شروع میشد و اینبار هر روزم  بهتر از دیروز.

آنزمان نگران از دست دادن فرزندم بودم اینبار نگران سالم بودنش.

آنزمان هر عصر بعد از کار روزانه وقت استراحتم بود و اینبار تازه شروع زندگی و بدو بدوهای بچه داری و خانه داری

آنزمان هر روز مواظب تغذیه خودم بودم و سعی در خوردن مواد غذایی بیشتری داشتم و اینبار زیاد فرقی با قبل از بارداری نکردم

آنزمان تا پایان ماه 9نزدیک به 20 کیلو اضافه وزن داشتم و اینبار تا حالا (ماه 7) نزدیک به 7 کیلو

آنزمان همسرم مشتاق دیدن فرزندم بود واینبارعلاوه بر همسرم ، فرزند دیگری دارم که لحظه به لحظه به یادشه و قربون صدقه اش میره و هر روز ازم سوال می کند که الان چه اندازه ایی هست ؟سرش کجاست ؟پاهاش کجاست ؟چشماش کجاست ؟لبش کجاست ؟ابروش کجاست ؟ اون یکی ابروش کجاست و ....

(ساینا :مامان لپ نی نی کجاست؟

مامان : (بااشاره به یک قسمتی از شکم) اینجاستقهقهه

ساینا : (در حالیکه یه نیشگون کوچولو میگیره ) قربون نی نی تپلو برم )ماچ

آنزمان خرید سیسمونی از اهم کارهایم بود و همیشه به دنبال چیزی بودم و فکر میکردم باید تا خرید جهیزیه پیش برم ، اینبار خیلی راحتتر مایحتاج ضروری را خریدم و بقیه اش را به زمانی که احتیاج پیدا خواهم کرد ، موکول کردم.

دوستت دارم تا بیکران

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٥
تگ ها: خاطرات


+ سفر به شیراز

عشق به سفررفتن بعد از مسافرت به بندرعباس هر روز بیشتر و بیشتر خودش را نشان میداد و باز ازم می خواستی که دوباره برگردیم و بریم دریا عزیزکم...ولی این امکان پذیر نبود.

تا اینکه در همین روزای ابتدایی بعد از سفر صحبت از مسافرت بابایی به شیراز و شرکت در یک جلسه 3 – 4 روزه پیش آمد و ما هم فرصت را غنیمت شمردیم و اینبار روز 22 بهمن ماه راهی  دیار کریم خان زند و شهر عشق و عاشقی شدیم.

عاشق شیرازم اون هم در فصل بهار اما چه میشه کرد که اینبار برای اولین بار زمستان انتخاب شد برای سفر

فکر میکردم هوا خیلی سرد باشه ولی عالی بود حتی یک روز بعد از بارش باران و اون پیاده روی من و ساینا در ارگ کریم خان و آواز دلنشین عشایر قشقایی که همانجا به نظرم نمایشگاهی برپا بود و عکاسی من از ساینا و صد البته ساینا از من و حتی پیاده روی تا آخر بازار وکیل و برگشتن و دیدن پارچه هایی که برای لباسهای محلی استفاده میشد وگهگاهی هم اسباب بازیهایی که در گوشه و کنار بازار بودن و ساینا راحت ازشون جدا نمیشد و خدا روشکر که توی یکی از همین اسباب بازی فروشیها یکی از محبوبترین اسباب بازیهایش که مدتی بود سخت دنبالش بودیم (قطار فیلها)را پیدا کرد و با چه ذوق و شوقی خریدش و تا آخر مسافرت حتی دوست نداشت به خاطر اون از هتل خارج بشه وبماند شب به خاطر قولی که بهش داده بودیم که براش باتری می خریم با چه بدبختی پیدا کردیم (اندازه قیمت خودش پول بابت باتری دادیم و هیچ کدوم غیر از آخری کار نمی کردن)

البته این سفر ما هرچند سه نفره بود اما بابایی فقط شبها ما رو همراهی می کرد و کل روز به جز ساعات نهار من و ساینا به تنهایی به گشت وگذار پرداختیم و استراحت کردیم و خوش بودیم ...البته من بیشتر دوست داشتم ساینا در فصل بهار از دیدنیهای شیراز لذت ببره و براش خاطره انگیز بشه و از طرفی هم به خاطر نبود بابایی از رفتن به خیلی جاها صرفنظر کردیم ...یه روز صبح هم با همدیگه شاهچراغ رفتیم و کلی حال و هوامون عوض شد و واسه ساینا هم خیلی چیزها مثل دعا و زیارت کردن ملموس تر از پیش شد.

دریاچه نمک - بازگشت از شیراز

تو این سفرای اخیر بود که متوجه شدم چقدر دخترم بزرگ شده و خانمتر ... قبلا همیشه از این واهمه داشتم که همراهیم نکنه و خسته بشه و نخواد زیاد پیاده روی کنه اما حالا برعکس شده بود اون خستگی ناپذیر بود و من سریع خسته می شدم که این هم اقتضای نی نی کوچولویمان بود که اینروزا هرچه بیشتر به خودنمایی می پردازه و هر روز سنگین تر از روز پیش هستم.

پیش خودم فکر میکردم زندگی تو یک شهر بزرگ اگر سخت هست ولی واسه بچه ها خوبیهایی هم داره اجتماعی شدنشون و معاشرت با افراد و بدو بدوهای زندگی را بهتر درک می کنند تا اینجا (شهر یا بهتر است بگم شهرکی) که ما زندگی می کنیم و از اول تا آخر شهر را میشه خیلی راحت پیاده روی کرد و یا  با ماشین که بیشتر از 10 دقیقه راهی نیست و حتی تو خونه نشستن و از پنجره بیرون را نگاه کردن غیر از کوه و درخت و برف و زوزه حیوانات (فصل زمستان) و به ندرت حرکت ماشینی (آن هم به خاطر اینکه ما در مسیر حرکتی ماشینها هستیم) چیزی راندیدن و نشنیدن...البته من خیلی این آرامش را دوست دارم ولی بعضی وقتها با خودم فکر می کنم ایا فرزندانم می توانند وقتی بزرگ شدند تو یک شهر بزرگ از پس مشکلاتشون بر بیان و حداقل از حق خودشون دفاع کننن ...شاید ما آنها را یه جور زندانی کردیم ...به قول یکی از همکارام که تعریف میکرد فرزند یکی از دوستانش بعد از اینکه به سنی رسیده بوده که باید امتحان کنکور می داده ولی گفته بود که 20 سال شما باعث شدید من اینجا زندگی کنم حال چند سالی هم شما جور من را بکشید و اجازه بدید که من از ایران برم...کاش بچه هایمان را به گونه ایی بزرگ کنیم که شرایط را درک کنند و در آینده هم مشکلی نداشته باشن .

پینوشت 1:

تنها تنبلی که من در این سفر کردم و بعدش هم خیلی پشیمون شدم تماس با دوست خوبم محبوبه جون بود که خیلی دیر باهاش تماس گرفتم و به خاطر یه سری مسائل مجبور شدیم یک روز زودتر برگردیم و نتونستم ببینمش که همینجا ازش عذر خواهی میکنم .

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۸


+ وبلاگم را دوست دارم چرا که ...

مگر می شود آشیانه ای را که با عشق آنهم عشق مادری بنا نهاده ای ، دوست نداشته باشی

مگر می شود از صبح علی الطلوع تا عصر که از فرزندت دور هستی و فقط به خاطرات ذهنیت و همین خاطراتی که در این آشیانه نوشتی دل خوش نکنی

مگرغیر از این می شود اولین اقدامی که بعد از رسیدن به محل کار انجام میدی باز کردن مدیریت پرشین بلاگ و خواندن نظرات پر مهر دوستان و گرفتن انرژی مضاعف باشد و تا ساعات آخر روز گهگاهی به صفحات آف اینترنت برگردی و باز مرور کنی و بازم مرور و باز هم ...

مگر غیر از این می شود که در طول روز هنگامی که خسته از کار روزانه هستی .آنزمان که دیگر توان هیچ کاری را نداری و مغزت کشش ندارد که کدهای برنامه ات را تریس (Trace) کنی نیم نگاهی به مرورگر اینترنت اکسپلورر در پایین دسکتاپ بیاندازی و همانند این است که تو را به شارژر وصل کرده اند

مگر می شود از طریق این آشیانه ات که همش عشق و صفا است و با دوستان مهربانی آشنا شده ایی را به همین راحتی به فراموشی بسپری

مگر می شود چند صباحی با کسی رفت وآمد داشته باشی و وابسته نشی

مگر می شود مرور خاطراتی را دوست نداشته باشم خاطراتی که نخست برای خودم می نویسم که یادم بماند چقدر خوشبخت بودم و لذت بردم از بودن با تو و با عشقولانه هایت و دیگر اینکه برای توی دلبندم می نویسم که باز بدانی چقدر زندگی را به کاممان شیرین کردی و دوستت داشتیم و داریم و خواهیم داشت ...پلی باشد برای بازگشت تو به این روزها ...به کودکانه هایت ...به روزهایی که بدون هیچ نگرانی بازی کردی و برایمان و برای خودت خاطره آفریدی وچگونه تجربه کسب کردی بزرگ شدی و قد کشیدی و خانوم خانومتر شدی

مگر می شود وبلاگم را دوست نداشته باشم چرا که ...

بارها وبارها این را می گویم عشق من : دوستت دارم وهمیشه در قلبمی و هر چیزی که بهت تعلق داشته باشد چه واقعی و چه مجازی را عاشقانه دوست می دارم وصد البته این آشیانه مجازی را.

پینوشت 1:

مامان سانای جان از اینکه من را به این مسابقه زیبا و عشقولانه دعوت کردی ممنون

طبق قانون بازی من هم باید سه تا از دوستانم را به این بازی دعوت می کنم

مامان آناهیتا جونم

مامان محمدفاضل جون

مامان رادین و راستین جون

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٥
تگ ها:


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس