Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ من و ورژنهای قدیمیم

پروژه از پوشک گرفتن یکی از دوستان خیلی مهربونم نیرواناجون شروع شده و من به همین بهانه می خوام خاطره از پوشک گرفتنتو بنویسم فکر کنم اون موقع ننوشتم و شایدم نوشتم و الان یادم نیست ولی خیلی باحال بود و من همیشه دوست دارم یادآوریش کنم

دوسالگیت تمام شده بود که وارد مهد کودک شدی و این اولین مرحله از زندگیت بود که داشتی از عزیزترین و دوست داشتنی ترین کسانی که از بدو تولد باهاشون بودی جدا می شدی.خیلی سخت بود و بیشتر برای من و بابا که هر شب ناله ها و گریه های تو را می شنیدیم که می گفتی مهدو (منظورت مهدکودک بود) نه ، بریم خونه مامان بزرگ

القصه ما هم که از شهر مامان بزرگ اینا اسباب کشی کرده بودیم و امکان برگشت نبود حتی با این وجود بعضی وقتا به این فکر می افتادم که بازم مثل سابق برگردیم و من و بابایی دوباره به محل کارمون رفت و آمد کنیم ولی خودت خوب می دونی که عزیزم هر روز 200 کیلومتر رفت و آمد خیلی برامون سخت شده بود

خلاصه 2 ماهی به همین منوال گذشت که داشتی بیشتر با مهد اخت میشدی که همزمان با کمک خاله های مهربونت تصمیم گرفتیم پروژه پوشک را شروع کنیم. البته تو مهد خیلی خوب بهت آموزش داده بودن و عصر که دنبالت می اومدم خودت می گفتی که نباید تو شلوارم جیش کنم .اوایل هم من بهت یاد داده بودم که بگی جیش کوچیک و جیش بزرگ خیلی جالب بود فرقی نمی کرد که کجاییم و با کی صحبت می کنی هر وقت می فهمیدی کسی رفته دستشویی یا می خواد بره ازش می پرسیدی جیش کوچیک داری؟ یا جیش بزرگ داری؟ اینقدر هم اینو بامزه می گفتی که من خودم عاشق این سوالاتت بودم ولی بعدها واسه هماهنگی بیشتر با مربیان مهد و حتی کتاب قصه هات بهت میگفتم که بگی پی پی . . .(حالا هم بعضی وقتا میگی که جیش بزرگ دارم ).یک کتاب قصه ایی که خیلی بهم کمک کرد کتاب من دیگه کوچولو نیستم  خیلی کارساز بود نه تنها از پوشک گرفتنت بلکه تمام کارهایی که باید بچه ها انجام بدن مثل مرتب کردن اتاقشون - گریه نکردن و نق نزدن - مسواک زدن و .... که با کمک شخصیتهای داستان برات تعریف میکردیم و تو هم قبول میکردی که کارهای خوبشو انجام بدی و کارهای بدش رو انجام ندی(فقط مونده جدا خوابوندنت که قراره اون پروژه هم بعد از مسافرتمون 2 هفته دیگه شروع کنم)

عزیزکم خیلی  مرحله از پوشک گرفتن را به آسانی پشت سر گذاشتی .برای من از همه سخت تر همین مرحله بود و کثیف کردن خودت و فرشها .اما بنازم خاله های مهربون که نمی دونم چیکار کردن که حتی یک بار هم  خودت و یا حتی فرشها را کثیف نکردی و همیشه بهم می گفتی که جیش داری

الان هم که  دستشویی رفتن را دوست داری مخصوصا کشیدن فلاش تانک ، که عاشق اینکاری. و بعدش که پروژه شستن دستهات هست و دیگه من میرم بیرون و چند دقیقه ایی خودت به تنهایی با آب بازی می کنی و درآخر شیر اب را می بندی و میای بیرون.اگه خونه بابابزرگ باشیم خودت سریع میای جلو و منتظر پوشیدن ش و ر ت و شلوارت هستی و میگی زشته . اگر هم خونه خودمون باشیم که من صبر می کنم تا خودت لباساتو بپوشی و چقدر خوب و بادقت اینکار رو انجام میدی اونایی که شکل دارن میگی این شکلش باید جلوم باشه شلوارایی که مارک و برچسب دارن میگی این باید پشتم باشه

پینوشت 1:

وای نمی دونم شما هم مثل من با آتلیه رفتن بچه ها مشکل دارید یا من خیلی کم حوصله ام - این عکساشو خیلی دوست دارم ولی ...

 پینوشت 2:

آخر هفته قصد مسافرت به مشهد را داریم منتظر عکسای خوشکل ساینا باشید

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٢
تگ ها:


+ فرشته هاهم میتوانند مرد باشند

پدرم ،همسرم تنها کسانی هستند که باعث میشوند بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند

روزتان مبارک

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦
تگ ها:


+ نریم تو شبا

روال زندگیمان به گونه ایی شده که هر بعداظهر روز چهارشنبه بار و بندیلمان را آماده و گاهی حتی به دلیل عجله ایی که برای رفتن داریم من و ساینا به کمک هم آنها را داخل ماشین گذاشته ، مزرعه سبزی کاریمان و گل های باغچه جلوی خانه  را آب می دهیم و در آخر منتظر بابایی می نشینیم غروب هم که به شهر پدریمان می رسیم با اجازه ساینا یکراست مسیر خانه بابابزرگ را طی می کنیم از بس که ساینا جون اون هفته  دلش تنگ شده و اجازه اینکه جای دیگری برویم نمی دهد و تا حدی خوش بحال ما هم می شود

اما برایتان بگویم از برگشتمان. آخرای جمعه شب راهی شهر صنعتی سرچشمه می شویم  با تمامی ناراحتی ...

اما از همش سخت تر واکنش ساینا به تاریکی و تنهایی نشستن تو صندلی عقب ماشین هست که اخیراَ هم با جمله نریم تو شبا و خندیدین من و بابا و ابراز ناراحتی از طرف ساینا مخصوصا چون روزای جمعه برنامه خوابش به هم می ریزه صبح دیر بیدار میشه عصر دیرتر از همیشه می خوابه و شب تا دیر وقت بیداره و تو ماشین هم خواب نمی ره

دیروز عصر با هم رفتیم خونه عمو و بعدش هم مادر جون و موقع برگشت هم کمی بازی تو پارک و همون لحظه هم تصمیم گرفتیم که شام هم همونجا بخوریم تا تو بیشتر بازی کنی. خلاصه موقع برگشت با اینکه اصلا صحبتی از آمدن به سرچشمه نبود ولی انگار که تو حس کرده بودی که وقت رفتنه واسه همین در حال گشت زنی تو خیابون (خیابون منتهی به سرچشمه - همیشه از همین مسیر برمیگردیم )بودیم که گریه میکردی و می گفتی نریم تو شبا

وای خدای من

من و بابایی هم از خنده داشتیم میمردیم ولی جلوی خودمونو گرفتیم که متوجه نشی هر چی هم بهت گفتم بگو نریم تو تاریکی ولی انگار واست همون جمله خودتو بیشتر قبول داشتی

تا موقعی که دور نزدیم و برنگشتیم تو گریه کردی و تصمیم گرفتیم که فردا صبح زود راه بیافتیم تا تو خواب باشی و اذیت نشی دختر نازم

سه سالگی دخترم

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۳
تگ ها: خاطرات


+ خدای عزیز


خدای عزیز!
به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

خدای عزیز!
شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.

خدای عزیز!
اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های جدیدم رو بهت نشون میدم.

خدای عزیز!
شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری کنم.

خدای عزیز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می‌دهد؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

خدای عزیز!
این حقیقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولینگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

خدای عزیز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟

خدای عزیز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً منظورت این بوده که "نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟" اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.



خدای عزیز!
بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.

خدای عزیز!
وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.

خدای عزیز!
لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.

خدای عزیز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

خدای عزیز!
برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!

خدای عزیز!
فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

خدای عزیز!
من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.

خدای عزیز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.

خدای عزیز!
من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

خدای عزیز!
فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم.

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org
خدای عزیز!
ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.

خدای عزیز!
آدم‌های بد به نوح خندیدند و گفتند: "تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می‌سازی" اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می‌کردم.

خدای عزیز!
لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.

خدای عزیز!
هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.
یک ایمیل زیبا از یک دوست
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٦
تگ ها:


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس