Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ دختر قجری من

تابستان 91- مشهد پاساژ الماس شرق

 تابستان 91 -منزل خاله صغری

تابستان 90-جشنواره تابستانی سیرجان

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
تگ ها:


+ چهل

چهل برای ما ایرانیان از همان زمانهای قدیم خوش یمن بوده و مبارکه ...عبارتهایی همچون چله نشینی درویشان –ریاضت چهل روزه صوفیان– چل چلی –چله تابستان و چله زمستان – حتی می گویند که خداوند انسان را در چهل روز آفرید و در هر روز به او صفات و کمالاتی داد

گاهی نیز چهل ماهیت کمی خود را ازدست می دهد و معنای کمال ، تمامیت و فراوانی به خود می گیرد همانند چهل ستون که تعداد ستونهایش بیست تا بیشتر نیست یا پارچه چهل تکه که واقعا شامل چهل تکه نیست و...

عزیز دلم بر این باورم که چهل ماهگی تو به معنای کامل بودن و بزرگ شدنت هست و من به میمنت این روز ، چهل ماهگیت را ثبت می کنم تا بدانی که برایم چقدر عزیزی و همواره  دوستت دارم

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۳
تگ ها:


+ شب قدر امسال

ساینا جون به لطف تراشه های الماس کلمه علی و محمد رو یاد گرفته ...شب قدر امسال هر زمان که این کلمه را در هر جایی از جملات دعایی بر روی صفحه تلویزیون می دید سریع می رفت جلو و با اشتیاق نشونم می داد حیف که تا رسیدن ساینا و نگاه کردن من اون آیه می رفت و دوباره صبر و انتظار...

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۱
تگ ها: مناسبتها


+ تدبیر من از خدا

ساینا:  آندیا میگه نباید سبزیها رو بچینیم چون ناراحت میشن و میرن پیش خدا و خدا هم ما رو دعوا میکنه.تعجب

اولین باریه که ساینا داره میگه خدا نمی دونم چه تدبیری پیش خودش از خدا دارهسوال

بهش میگم عزیزم سبزی اشکالی نداره ، گلها رو نباید بچینیم آخه میدونم از این به بعد هر وقت بخواهیم بریم سبزی بچینیم(امسال اولین سالیه که تو حیاط خونمون سبزی کاشتیم تا ساینا هم بیشتر تو باغچه باشه و ببینه)امربه معروف و نهی از منکر میکنهفرشته

 

 مدتی که عاشق اینه که از هرخیابونی که عبورمیکنیم اسمش رو میپرسه. شهرما هم خوشبختانه بنام گلها مزین شده .مثلا تو خیابون خودمون میگم اینجا یاسمن 1 و2 و3 و4 و... هستش .از اونجایی که یاسمن جون رو می شناسه میگه خوب مامان پس خیابون ساینا کجاست؟ومن هم مستاصل از همه جا فقط تونستم پلاک خونمون را به نام ساینا3 معرفی کنم(با اجازه شهرداری محترم)چشمک

و خیابونی که مهد ساینا هستش به نام نرگس نامگذاری شده هروقت که میگم اینجا نرگس هست میگه همونی که من باهاش قهرکردم...قصه نرگس جون هم اینطوریه که نرگس خانوم یکی از دوستای قدیمیه مامانه که اینروزا مامان کشفش کرده و آتلیه داره و از آنجایی که ساینا بسیار تو آتلیه دختر عصبی میشه و ناراحته با این خانوم صبور بگو مگو داره و باهاش قهر میکنهعصبانی

 

این شبهای عزیز ما رو فراموش نکنید...التماس دعا

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱۸
تگ ها: خاطرات


+ فال گوش واستادن

هنوز تا اتمام کار ساعتی فرصت هست و سردردم اجازه هیچ کاری بهم نمی ده واز طرفی هم دلم واسه ساینا و شیطنتهاش تنگ شده و همینطور دارم به دیشب و عکس العمل ساینا فکر می کردم و عکسای قدیمیش رو توی کامپیوترم می بینم که این عکس رو دیدم –عکس مربوط به اولین روز وشاید هم دومین روز مهد رفتن ساینا بود که کنارش موندم و براش از خوبیهای مهد و دوستاش گفتم و موقع برگشتنم خودم گریه کردم چرا که ساینا اصلا دوست نداشت اونجا بمونه .احساس میکردم قلبم داره منفجر میشه خدای من چقدر سخت گذشت ولی خوشحالم که الان راحتتره و مهد رو دوست داره. احساس میکردم که ساینا تو تصورش اینطوریه که ما اونو زندانی کردیم خیلی عذاب وجدان داشتم.

دیشب تو مهمونی بابای خاله رضوان که واسه افطار دعوت بودیم ساینا کلی غرولند کرد اونهم بهانه های الکی .مثلا مامان شما چرا واسه من قاشق برداشتی ؟ من خودم می خوام بردارم  واین در حالی بود که باید کلی از بین مهمونا می رفتم و برام سخت بود ولی قانع نشد و به خاطر جیغ زدنهاش مجبور شدیم با هم بریم و برداریم؟کلافه

وای نمی دونید چقدر کلافه شدم وچقدر جوش آوردم؟شب موقع برگشت تو ماشین کلی با ساینا و بابایی صحبت کردیم و بهش میگم ساینا جون اگه یکبار دیگه تکرار کنی دیگه مهمونی نمی برمت و باید بمونی خونه مامان بزرگ؟عصبانی

ساینا:من که گفتم مهمونی دوست ندارم می خوام برم خونه مامان بزرگتعجب

(عجب ! من و بابایی را باش که می خواهیم واسه ساینا تنبیه در نظر بگیریم)

 خلاصه نیم ساعتی گذشت و احساس کردم که عقب ماشین خوابش برده .من و بابایی هم شروع به صحبت کردیم که چیکار کنیم و چطوری بفرستیمش محرومیت که دیگه تکرار نکنه (البته این بار دومش بود که حسابی تو مهمونی اذیت میکرد- دفعه پیش هم شمال خونه دوستمون به خاطر یه بشقاب که یکی از مهمونا از جلوش برداشته بود یه شلوغ بازی درآورد که تا آخر مهمونی من خجالت میکشیدم)

وقتی واسه بنزین زدن جلوی پمپ بنزین ایستادیم به عقب که نگاه کردم دیدم چشاش گردشده و زل زده به ما و حرف هم نمی زد و وقتی تنها شدم بهم میگه من که خواب بودم نیگاه کن چشام بسته اس.تعجب

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٤
تگ ها: تجربیات ما


+ نظرات جذاب و شنیدنی کودکان 4 تا 8 ساله درباره (ع ش ق) !!!!!!!

گروهی از متخصصین در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند. پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود. سوال این بود : معنی عشق چیست؟

مارک - 6 ساله : وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.

بیلی - 4 ساله : مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه.

زبکا - 8 ساله : عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن.

کارل -5 ساله : عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما.

کریستی - 6 ساله : عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.

دنی - 7 ساله : عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره .

تری - 4 ساله : عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین.

امیلی - 8 ساله : عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.

بابی - 7 ساله : اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.

نیکا 7 - ساله : عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش.

نوئل - 7 ساله : عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن.

تامی - 6 ساله : موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم.

کیندی 8 - ساله : مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره.

کلر - 6 ساله : عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.

الین - 5 ساله : عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.

کریس - 7 ساله : عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی.

مری آن- 4 ساله : می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.

لورن - 4 ساله : وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن.

کارل - 7 ساله : دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد.

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه.

پی نوشت1: بچه ها بیشتر بزرگترها معنی عشق رو درک کردن! بیاین ازشون یاد بگیریم

پی نوشت2:عشق بورزید و عاشق بمانید

پی نوشت3:منبع وبلاگ دخترشکلاتی

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۸
تگ ها: جملات قصار


+ تجربه سرما در گرمترین روزای تابستان

خیلی ناگهانی یه مسافرت چند روزه به یکی از مناطق بسیار زیبای شمال و البته سرد– پل ورسک - برایمون پیش اومد . یکروزه و شایدم یک شبه بارمون رو بستیم وصبح روز پنج شنبه همراه خانواده مهربون و صمیمی خاله رضوان راهی ورسک شدیم وآخرشب ، بعد از گذشت مسافت زیاد جاده چوپانان و معلمان وتحمل گرمای دشت کویررسیدیم و با استقبال گرم و بی نظیر خانواده عمو تقی در باغچه زیبایشان در ورسک مواجه شدیم.

باورکردنی نبود هوای گرم کویر کجا و هوای سرد و خنک ورسک کجا؟ با اینکه می دونستیم که مقصد کجاست اما چون هیچ پیش زمینه ایی نداشتم و با وجود راهنمایی خاله رضوان باز هم لباس گرم خیلی کم همراهمون برده بودیم

خدای من ! نسیم خنک و هوای مه آلود و باران مداوم که هر عصر شروع میشد و تا سحرگاهان ادامه داشت و از همه مهمتر ویلای ساکت و آرام و دنج عمو تقی با اون ویوی زیبایش که شاهد عبور قطار از روی پل معروف ورسک و سه خط طلای آن و همینطور مهمان نوازی گرم وخالصانه خانواده عمو لحظات بسیار به یاد ماندنی درذهن تک تک مهمانان ثبت کرد لحظاتی که شاید هیچ وقت دیگر برایم تکرار نشود.

هر روزمون با گردش و تفریح در جنگلهای اطراف ورسک و پیاده روی در آنجاها و اطراف ریل آهن وخوردن آش دوغ و ...می گذشت و چه شیرین هم گذشت.

(قبلا ساینا زرشک  تو پلو دوست نداشت ولی از اون روز که خودش زرشک دیده عاشقشون شده)

 دو روز و یک شب هم مهمان عمو و دیگر آشنایان آنها در قائمشهر بودیم  . البته چند ساعتی هم از ساحل دریا مستفیض شدیم که اون هم فقط به خاطر ساینا و عشقش به آب و آب بازی و صدالبته مایوپوشیدن و فقط در این مدت بود که به قول خودم یخمون باز شد(آخه خود من با سرما زیاد میانه ایی ندارم- هرچند آب و هوای ورسک تو این فصل گرما حسابی سرحالمون آورد)

پینوشت1:

تنها مشکل من تو این مسافرت بد غذایی ساینا بود چرا که همان شب اول فکر کنم به خاطر مسافت زیادی که تو ماشین نشسته بود و همینطور هله هوله زیاد خورده بود حالت تهوع داشت و تمام چیزایی که خورده بود رو هم (ببخشید) بالا آورد و چون من اون شب بهش می گفتم چیزی نخور تا حالت خوب بشه همین باعث شد که تا آخر مسافرت این ترس رو داشته باشه و بهم می گفت اگه اینو بخورم بالا میارم.خلاصه اینجوری شد که ساینای من کمی وزن کم کرد و خوشتیپ تر از گذشته شدنیشخند

پینوشت 2:

بدون شرح

ساحل دریا-بابلسر

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس