Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ روز عشقم همدلم همراهم همدمم دخترم خجسته باد

همه وجودم تویی تو

بی تو من میمیرم

 

I Love You

خیلی بعد نوشت1 :

 از آنجایی که تصمیم داشتم روز دختر را برات جشن بگیرم ولی آخر هفته بود و طبق معمول بایستی می رفتیم سیرجان ، موفق نشدیم ولی در اولین فرصت یعنی 2 مهر یکشنبه شب (با یک تاخیر شش روزه ای) در کنار جمع صمیمی دوستانمون جشن کوچیک و خاطره انگیزی برامون رقم خورد

 پگاه جون و ناهید جون ممنون که آمدید و جشن ما رو باشکوه تر کردید

 این برفهای شادیی هستند که ساینا اون شب در اتاقش را بست و هر کار دلش خواست انجام داد...البته من وقتی عکس گرفتم که دیگه هیچ برفی نبود و همه برفها با حضور گرم دخترم آب شده بودند...راستی اون کیف قرمز انگری بردز روی شونه هات هم خاله پگاه بهت هدیه داد که تا 24 ساعت هرجا می رفتی همراهت بود حتی شب موقع خوابخنده

پینوشت 2:

کادوی من  به تو دختر گلم یک قاب عکس خوشکل با کار سیاه قلم آقای رشیدی بود ومتن روی آن با خط خودم وبا این مضمون هستش.در اولین فرصت عکسش را اینجا می ذارم.

دخترم صدای قلبت زیباترین آهنگ زندگی منه

هیچ وقت صدای قلب تو در اولین روزهای جنینیت فراموشم نمی شود(به قول خودت داستانش را بعدا که بزرگ شدی بهت میگم)

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۸
تگ ها: مناسبتها


+ سرگرمیهای این روزای من

عاشق موبایل هستی و بازیهای روی موبایل مخصوصا انگری بردز و بازی که با انگشتان کوچولویت حشره ها را نابود می کنی

البته بازی با موبایل را به بازی با کامپیوتر ترجیح میدهی و اینم از شانس منه دیگه...تصمیم گرفتیم برات یه psp بخریم و دست گرفتن به موبایل قدغن بشه امیدوارم که فایده داشته باشه البته یه ساعات خاصی نه تمام مدتی که از مهد میای تا وقتی میری بخوابی

بازی با عروسکهات خیلی کم شده فقط گاهی با خونه سازیهات و گاهی هم با کلمات تراشه های الماس سرگرم میشی

عاشق لاک زدن هستی حالا هر جا میخواد باشه ...رنگهای جیغ را قبلا تجربه کردی و اینروزا بیشتر از رنگهای ملایم و حتی بیرنگ خوشت میاد

ر.ق.ص.یدن را دوست داری البته اگرلباس عروس تنت باشه یه جورایی واسه خودت حال می کنی

ازبچگی از هر گونه گل سر و آرایشی واسه موهات بدت می اومد هنوز هم همینجوری هستی و بناچار تا الان همیشه موهات را کوتاه کردم.تازگیها کم کم داری راضی میشی که موهات را کوتاه نکنم و من هم شرط گذاشتم که اگر اجازه بدی گل سر بزنم آنها را کوتاه نمی کنم و شمای شیطون بلا هم که با بهارجون قول وقرارهایی گذاشتین که موهاتون را دیگه کوتاه نکنین.ماهم اجرا می کنیم

پینوشت 1:مرحله 2 تراشه های الماس را با موفقیت پشت سر گذاشتی البته خیلی وقته ولی هنوز فرصت گرفتن یه جشن برام پیش نیومده

پینوشت 2: سرگرمی دیگر که خیلی به ندرت باهاشون بازی می کنی

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٦


+ دوستان ما

آنا و مامان مهربونش را از بدو ورودم به محیط کارم می شناختم وهر چند دورادور با هم در تماس بودیم و البته تو دوران سخت بارداریم و به علت اینکه حتما می بایستی یک هفته سرچشمه باشم و آموزش ببینم مزاحمش شدم البته اون موقع هنوز هیچ خبری از آناجون نبود.

تولد یکسالگی ساینا مصادف شد با تولد خجسته آناجون وپایداری بیشتر دوستیهامون

با انتقالی من به سرچشمه و آشنایی بیشترمان با نیروانا و مامان خوش برخوردش (هرچند قبلا هم چندباری همدیگه را دیده بودیم و مزاحم همیشگی با تماس تلفنی بودم) و صد البته مهمانی تولد دوسالگی نیروانا جون و محبتهای خالصانه مامان خوبش هر روز بیشتر و بیشتر باعث شد که دوستیمون مستحکم تر بشه .

 و امروز که حدود یکسال و چهار ماه از آمدنمان می گذرد  ، هر روز سرخوشتر از روز گذشته ایم به لطف دوستان خوب و مهربونی که اینجا داریم

خوشحالم که دوستان خوبی مثل شماها دارم و محیط خسته کننده وکسالت بار سرچشمه را با همه دنیا عوض نمی کنم

نیرواناجون و مامان گلش – آناهیتاجون و مامان خوبش- پگاه جون و ناهید خانوم    ...      ممنونم

و از همه مهمتر همسر مهربونم .........   ممنون

تولد نیرواناجون(نیروانا-ساینا و آناهیتا)

 سایناجون و نیروانا خانمی

سایناخانوم و آنای عزیز در شهربازی

بعد از بازیهای خسته کننده یه نوشیدنی در یه مکان دنج چقدر می چسبه

(ساینا جون اینجا بود که مفهوم کلمه نوشیدنی رو از مامان آنا یاد گرفت و بعد از اون موقع هر از گاهی میگه مامان بریم یه نوشیدنی بخوریمتعجب)

اینجا هم تولد یکی از همکارا هستش که دوستان یه تولد کاملا غیرمنتظره برای همکار خوبمون افسانه جون ترتیب داده بودند و به همگی خوش گذشت

آناخانوم-امیرعلی جون-نیروانای گل- وساینا عشق من

ممنونم همه دوستای خوب وبلاگی ...شماها هم جز بهترینها هستین و همیشه به یادتون هستم

البته ساینا جون کلی هم دوست توی مهد کودک داره که خیلی دوستشون داره و از همه بیشتر آندیا جون که خیلی بهش ارادت داره .

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٩
تگ ها: خاطرات


+ روز جهانی وبلاگ

روز جهانی وبلاگ بر همه وبلاگ نویسان درسراسر جهان مبارک باد.

 از سال ۲۰۰۵ هر ساله این روز رو روز جهانی وبلاگ ها می نامند .علت انتخاب این روز در بین روزهای مختلف سال هم دلیلی ساده بوده ؛ با یک نگاه گرافیکی به  ۳۱og  یعنی ۳۱مین روز از ماه هشتم میلادی  متوجه شباهت این روز با کلمه blog میشیم .

 Blog Day 2010

 اما این روز سایت خاصی هم داره یعنی blogday.org 

برای کسب اطلاعات بیشتر و دستورالعمل روز جهانی به لینک اینجا مراجعه نمایید.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۱
تگ ها: مناسبتها


+ اولین کابوس تو

چند شبی هست که آروم و قرار و خواب راحتی نداری نمی دونم چرا ؟

ساعت 3 یا شاید هم 4 نیمه شب از خواب بیدار میشی کمی گریه می کنی و شاید آب بخواهی و گاهی هم دستشویی و تازه خواب عمیقت از ساعت 5 صبح شروع می شود حال ساعت 7 هم باید بیدار بشی...کلا خواب و آرامش من هم بهم ریخته

دیشب حدود ساعت 4 صبح بیدار شدی و خیلی ناراحت ... شروع کردی به گریه کردن...بغلت کردم ...بهت میگم بریم دستشویی...با موافقت تو و برخاستنت با هم میریم دستشویی...همانجا شروع می کنی به صحبت کردن

ساینا:پرنده می خواست منو بخوره

من:پرنده چه شکلی بود مامان؟

ساینا:پاندا بود.

من:پس خرس پاندا بود آره.

ساینا:آره

با هم برگشتیم تو اتاق ... بهت میگم بیا تو بغلم بخواب ...ولی همچنان تو فکرش هست و خواب نمی ره و کلماتی مثل پرنده به زبان میاره...بهش میگم من و بابا مواظبت هستیم پس بخواب ... بالاخره بعد از کلی ناز و نوازش  خوابید.

خوشبختانه امروز باید ساعت 8 برم آموزش و ساینا 1 ساعت اضافه می تونه بخوابه...الان هم باید برم دنبالش ... بیدارش کنم و بذارمش مهد.

این اولین باره که تو عزیز دلم از کابوسهای شبانه ات برام میگی و من متوجه میشم که ذهنت شبها به کجاها پرواز می کنه.

6 ساعت بعد نوشت :

ساینا را بالاخره ساعت 8:10 رسوندم مهد که همزمان بچه ها داشتن می رفتن زمین چمن...آندیا با دیدن ساینا خوشحال شد و با هم سوار مینی بوس شدند و رفتند...البته هوا کمی سرد بود و ابری...بناچار برگشتم خانه و لباس گرم برداشتم و رفتم زمین چمن...چمنی که بچه های مس در آنجا تمرین می کنند الان بدست این قوم خرابکار افتاده بود و احتمالا تا یکساعت دیگه از چمن خبری نخواهد بود...ساینا هم که به لطف خاله لیلا یه ساندویچ (نمی دونم چی بود)دستش گرفته بود و دم درب منتظر من با دوستش و خاله و بعد از پوشیدن لباس رفتن تو زمین ...وای که چقدر خوشحال بودن

من هم بعد از کلی دوندگی ساعت 8:30 رفتم آموزش(حالاببینید من چقدر سریع کارامو کردم...البته با سرعت نرفتم چون مسیرها اینجا کوتاهه و خیابونها خلوت)

روز بعد نوشت :

 

دیروز که دنبال ساینا به مهد رفتم خاله ق. بهم گفت که ساینا امروز ظهر تو خواب می ترسیده و نمی خوابید گفتم چرا ؟

 گفت بهم می گفته یه پلنگ تو جنگل هستش .من از پلنگ می ترسم و همینطور ببر

 وای بازم دوباره پلنگ و ببرو خرس...خلاصه گفت که سی دی های حیوانات و جنگ و کشت و کشتار و ... نبینه

 تو ماشین تا خونه باهم صحبت کردیم وباز گریه واشک که مامان خرس پاندا منو خورد ...اینجوری(حالا دهانش باز و داره سرشو تکون میده و صورتشو نزدیکم آورده)

 بهش میگم نه عزیزم خرس پاندا گوشت نمی خوره علف می خوره ...گیاه بامبو می خوره ...پاندا خیلی مهربونه...همه حیونا بچه کوچولوها رو دوست دارن و اونا رو نمی خورن...خلاصه...دیدم کوتاه نمیاد بهش گفتم اگه دیدی یه بار دیگه خواست تو رو بخوره به بابا بگو تا اونو بکشو و کاری بهت نداشته باشه و اینجا قبول کرد ...حالا مشکل با چی بود که می خواست بدونه بابا با چی پاندا رو می کشه؟...اینبار گفتم با تفنگی که روی میز کامپیوتر هستش و ساینا اونو خیلی دوست داره...خیالش راحت شد و وقتی فهمید که امشب قراره بریم رفسنجان و رامین جون و فرنوش جون رو ببینیم تقریبا همه چی رو فراموش کرد.

بعد از آمدن بابایی و صحبت کردن با بابایی (ساینا تو حیاط مشغول بازی با آقای . که در حال تمیز کردن باغچه هستش) متوجه شدیم که ساینا از وقتی قصه جنگل 2 رو دیده بهم ریخته و تصمیم گرفتیم که کلا همه سی دی ها رو یه بازبینی مجدد بکنیم و از این به بعد موقع تماشای تلویزیون به این مسئله بیشتر توجه کنیم و سعی کنیم کمتر راجع به این موضوع صحبت کنیم تا یادش بره

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس