Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ به دنبالم نیا!

امروز صبح واسه اولین بار که به مهدکودک رسیدیم جمله جالبی گفتی که نشان از مستقل شدنت داشت همیشه با خودم فکر می کردم چطوری بچه های تو این سن حاضرن خودشون بدون بابا و مامان همون جلوی مهد خداحافظی کنن و برن داخل ...آخه من خودم از ابتدا ساینا را تا دست خاله اش نمی سپردم راحت نبودم و تمام روز استرس داشتم و بایستی حتما باهاشون تماس می گرفتم ولی امروز آراد یکی از دوستای مهد سایناجون زودتر وارد مهد کودک شد (البته به تنهایی و بدون مامانش)ساینا هم که اونو دید بهم گفت : مامان تو دنبالم نیا(همراهم نیا) بهش گفتم باشه عزیزم ... کیفش رو دادم دستش و خودم دم درب وایسادم طوری که من رو نبینه و مواظب بودم که چیکار می کنه چند لحظه ایی دم درب ورودی کلاسشون منتظر بود فکر کنم کمی شلوغ بود و نمی تونست وارد شه بعد هم صدای خاله ق. رو شنیدم که به ساینا می گفت سلام ساینا جون آفرین خودت تنها اومدی ...مطمئن شدم که رفت ولی همچنان بیرون بودم که خاله ق. اومد بیرون و باهم از دور احوالپرسی کردیم و بعد من هم راهی اداره شدم .

پینوشت 1:

بعد از ثبت پست بالا و دیدن وبلاگت خیلی شگفت زده شدم می دونی چرا عزیزکم:

42 ماهگیت مبارک

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٥


+ روز کودک مبارک

کودک من ، دلبندم

روزت مبارک

niniweblog.com

امروز قراره به مناسبت روز کودک طنز موزیکال عروسی حسن کچل در سالن سینمای شهرمون برگزار بشه.روز شنبه به ساینا هم قول دادم که ببرمش نمایش رو ببینه . از اون روز منتظره و هر شب باید براش  قصه عروسی حسن کچل را بگم تا بخوابه.من هم که یک قصه خیالی براش تعریف کردم ...نمی دونم امروز عصر بعد از دیدن نمایش چه عکس العملی داره؟

پینوشت 1:

در کل بهمون خوش گذشت ولی یادم باشه از این به بعد قبلش واسه ساینا الکی چیزی تعریف نکنم چون همش فکر می کرد الان همون اتفاقاتی می افته که من واسش تعریف کردم ...البته خیلی هم اشتباه نکرده بودم داستان همون داستان بود فقط من اونو به صورت واقعی جلوه داده بودم ولی ساینا نمایشش رو می دید و دوست داشت که واقعی باشه می گفت:مامان عروس کی میاد؟رفته آرایش ؟(همون آرایشگاه)پس چرا داماد لباس خوشکل نپوشیده ؟ و ....

داستان هم که همگی می دونید:خجالت

یه حسن کچل ، چاق و تپل و تنبل بود که هیچ کار نمی کرد تا اینکه یکروز عاشق چهل گیس میشه و همین عشق باعث میشه که حسن کچل بره دنبال کار و تنبلی رو بذاره کنار و در آخر باهم ازدواج می کنند .جالب بود ولی جالب تر اینکه

هفته قبل ما خودمون رفته بودیم عروسی دختر خالم و ساینا خیلی انجا کیف کرد رقصید و بازی کردو تمام ماجراها (شام خوردن و کیک بریدن و عسل خوردن عروس و داماد) را از نزدیک شاهد بود . هنوز هم گاهی که هیچ کدوممون به فکرش نیستیم ساینا ناخودآگاه میگه که چیکار کردند...تو نمایش هم یهویی بهم میگه:

مامان داماد خاله سمیه که تنبل نیست؟تعجب

پینوشت 2:قول عکس داده بودم ...بفرمایید

تازه دلش می خواست با عروس هم عکس بگیره که عروس خانوم (خجالتی) نیومد وبچه ها همینطور منتظر بودند

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٧
تگ ها: روز کودک


+ طلای سبز دیار من

 صحبت بحران اقتصادی از یک طرف و قیمت دلار و سکه و طلا از طرف دیگر وهمچنین گردش یکروزه ما به دیار خاله رضوان در اولین جمعه فصل مهر و خورشید مرا بر آن داشت که چند تا عکس از یک کارخونه کوچیک توی این خانه های روستایی و مراحل چیدن پسته تا به عمل آوری آن بگذارم هرچند مطمئن هستم اگر اوضاع اقتصادی اینگونه نبود وضعیت این ملت سختکوش روستایی که چشم امیدشان به این فصل مهر هست خیلی بهتر از این بود

با هم ببینیم

  

البته بماند که این پسته ها با چه زحمتی از درخت توسط کارگران چیده می شوند و توسط ماشین به محل مورد نظر حمل می شوند

توسط کارگر از داخل ماشین به داخل دستگاه ریخته می شوند

با استفاده از یک نوار نقاله به محفظه ایی که با آب مخلوط می شوند انتقال داده می شوند

 پوستهای پسته توسط دستگاه جدا می شود و همچنین پسته های پر از پوک جدا شده و در یک محفظه دیگر برای حمل به مکان تمیزی برای خشک شدن برده می شوند.

ودر آخر پسته های به قول خودشان کله از بین پسته ها جدا شده -پسته های درجه یک از دو وسه و ... جدا می شود که بسیار مرحله سخت و پر زحمتی هست چرا که معمولا کارگران از صبح تا غروب روی زمین نشسته(معمولا توسط خانمها انجام میشود) و ذره ذره پسته ها را بازنگری می کنند

بفرمایید پسته تازه پوست گرفته شده

پینوشت 1:

به نظر شما قیمت طلای سبز دیار ما هم افزایش تصاعدی دارد؟

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱
تگ ها: تجربیات ما


+ درآستانه 3 سال و 6ماهگی تو

همیشه آرزو داری که بزرگ بشی و بری مدرسه ... عزیزکم این عمر بزرگ شدنت به نیمه رسید سه سال و شش ماه دیگه به آرزویت خواهی رسید.هرچند مهرماه هم برای شما حال و هوایی دیگه داشت و اون جابه جاشدنتون توی مهد بود به قول خودت یه خاله از پیش کوچولوها اومده پیش شما و خاله لیلا رفته پیش نی نی ها...همش هم میگی که من رفتم کلاس بالاتر...دختر گلم بزرگ شدنت مبارکقلب

هر چند فکر می کنم این آرزویت بخاطر ذوق و شوقت در برابر خواندن کتابها باشد و این منم که کمی اهمال می کنم و در آموزش تو گلم جدیت به خرج نمی دم ولی تو از هر وسیله ایی استفاده می کنی . میگی مامان اینجا چی نوشته؟حالا توی کتاب باشه تو تلویزیون - روزنامه -یه برگ باطله - یه تابلو و هر چیز دیگری

خاله لیلا بینهایت از زحماتت سپاسگزارم چرا که با وجود مهربانیهای شما بود که ساینا بعد از ناآرامی های که برای ماندن در مهد داشت اینقدر علاقه مند شده و ذوق وشوق واسه رفتن به مهد داره...هرچند اینجا رو نمی خونی ولی ممنونمقلب

یکی از آرزوهات اینه که بزرگ شی وبری استخر ...خیلی دوست دارم که آرزویت را برآورده کنم ولی هنوز تردید دارم.سوال

پینوشت 1: یه روز بعداظهر که خاله پیشمون بود تصمصم گرفتیم که ببریمت استخر...با کلی آمادگی و ذوق و شوق روانه شدیم ولی متاسفانه بهت اجازه ندادن و گفتن که زیر5 سال اجازه ورود ندارن ...خیلی مسخره است هاتعجب

پینوشت 1:

خیلی دوست داری که ساعت خواندن را یاد بگیری من هم دارم تلاش می کنم ولی چطوری گلم این 24 ساعت تکراری دارن اگه کسی می دونه چطوری به دخملم یاد بدم بهم بگه؟همش ازم میپرسی ساعت چنده؟الان موقع چیه؟

پینوشت 2:

خیلی دوست داری که آدرس تمام خیابونایی که ازشون رد میشیم رو بدونی و تقریبا تمام 16 تا خیابون یاسمن رو بلدی!(با شماره جدا شدند)

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس