Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ خواب

نزدیکای 9 که میشه بهت میگم ساینا ساعت چنده ؟ و تو خوشحال به ساعت نیگاه میکنی و میگی کوچیکه رو 9 هستش و بعد فریاد که نه موقع خواب نیست ...نخوابیم و...و بعد از یادآوری یه کوچولو از قصه هایی که دوست داری و گاهی برای اینکه زودتر کنار بیای یه حقیقت زندگی که می خوام واست قصه شو بگم مثلا یادته اون روز با بهار خونه مامان بزرگ چیکار کردین ؟ حالا بریم بخوابیم تا واست قصه شو بگم ...اینجوری میشه که زود کوتاه میایی و بعد از دستشویی و اب خوردن و البته با کمک بابایی مسواک زدن ،  میریم که بخوابیم.

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٢
تگ ها: این روزا


+ زخمی شدنم

از ابتدای مهر مهد شلوغ میشه و مشکلات ما هم بیشتر... مدتی بود که از مدیر مهد می خواستم که بچه های کلاس ساینا را کم کنه و ایشون همیشه از کمبود مربی و نداشتن حق جذب مربی از طرف هیئت امنا مهد شکایت میکرد آخه مهد کودک ساینا یه مشکلات خاص خودش را دارد مدتها وابسته به شرکت بوده و بعد یه مدتی تقریبا خصوصی شده یعنی نیمه خصوصی ...به نحوی که نمیشه فهمید باید به بهزیستی شکایت کنی یا به شرکت...هیچ کس زیر بار نمیره انگار ...

من هم که مدتی ذهنم درگیر شلوغی کلاس بود و وقت نگذاشتن کافی مربیان به بچه ها ...هر روز با خودم کلنجار می رفتم که چیکار کنم از طرفی می دیدم که ساینا با بچه ها و همینطور خاله ق. خیلی اخت شده و می ترسیدم که جدا کردنش مشکلات بیشتری برام درست کنه...تا اینکه دیروز ظهر از مهد با هام تماس گرفتن که ساینا زخمی شده اون هم بینی اش و برای اینکه من ناراحت نشم گوشی را بدست ساینا دادن تا من باهاش صحبت کنم ولی هنوز اثرات گریه تو صداش بود خیلی سریع خودم رو رسوندم مهد ولی بینی ورم کرده و کبود شده ساینا و همینطور دو تا خراش نسبتا عمیق روی بینی اش خیلی عصبانیم کرد ...قضیه از این قرار بوده که دختر شیطون مامان ظهر موقع خواب روی تختش داشته بازی میکرده و در حالیکه خوابیده بوده پاشو به چوب تخت بالایی (تختها دو طبقه هستن) می زنه و چوب هم رها شده و می افته روی صورتش...خدا خیلی بهش رحم کرد که تو چشمش نخورده ویا اینکه کیان که روی تخت بالایی خوابیده بوده نیافتاده پایین

من که کلا بهم ریختم از طرفی چون چند روز قبلش با مدیرشون صحبت کرده بودم و قول داده بود که در صورت بیشتر شدنشون از 18 نفر حتما کلاس تقسیم میشه ولی همون روز 20 نفر و روز قبل 22 نفر بودن ولی هیچ اقدامی نکرده بود...اتفاقا بعداظهر همان روز هم جلسه اولیا با مدیر مهد بود و من هم که عصبانی ...خودتون تصور کنید چی شد

10_9_210.gif

پینوشت 1: امروز متوجه شدم که کلاسشون 16 نفره شده کلا باید حتما اتفاقی می افتاد تا اقدامی کنند... باز هم می خوام برم و باهاشون صحبت کنم چون کلاس بالاتری ساینا خیلی شلوغ شده اگه واسه یکی از اونا اتفاقی بیفته کی مسئوله؟مدیر مهد یعنی فکر نمیکنه؟

23_33_7.gif

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٩
تگ ها: این روزا


+ مامان بازی

 ساینا : مامان بیا با هم مامان بازی کنیم

من: باشه ... حالا چیکار کنیم

ساینا : من میشم مامان ... و تو میشی دخترم

من : باشه

ساینا : این هم موبایلت با هم صحبت کنیم... وکاملا خیالی دستش رو به سمتم دراز می کنه و مثلا موبایل بهم میده و بعدش من از دستش می گیرم ... وبعد میره تو خونه چادریش و...

من: الو سلام

ساینا: سلام

من : خوبی مامان ... من خونه هستم

ساینا: من خوبم دخترم ... دست به دکولیا (دکوریها) نزن ... سی دی بذار نیگاه کن ...اگه خسته شدی یکم کامپیوتر بازی کن ...با پی اس پی هم بازی کن... بعد بهم زنگ بزن تا بیام دنبالت

من : باشه مامان ...من اصلا نمی ترسم فقط دارم بازی می کنم ... به هیچی هم دست نمی زنم دختر خوبی هستم مامان گلم

ساینا : آفرین دخترم

من : مامان کاری نداری ... خداحافظ

ساینا : خداحافظ

و در حالیکه از چادر میاد بیرون و هنوز شاکی که مامان بیا بازی کنیم و من هم پاسش میدم سمت بابایی

دوباره همین مکالمات بین ساینا و بابایی که این بار ساینا ، بابا شده و بابایی دختر رد و بدل میشه

بهش میگم ساینا تو مهد کودک با دوستات مامان بازی کنید

بهم میگه مامان بچه ها همش میگن بیا خاله بازی کنیم

امشب با هم خاله بازی کنیم ببینم چه فرقی با هم دارن

در راستای این مکالمات امروز ساینا صبح از خواب بیدار شده و بهم میگه مامان من مهد کودک نمیرم می خوام تو خونه بمونم ... و من که گیج بودم بهش میگم اگه نری دوستات ناراحت میشن و میگن وای چرا ساینا نیومده دلمون  واسش تنگ شده خلاصه خوشحال که بچه ها منتظرش هستن  آماده شد و رفتیم مهد

  

 دیروز تو خونه به یکی از دوستام داشتم تعریف می کردم که ساینا مدام یا پشت کامپیوتره یا با پی اس پی داره بازی می کنه یا با موبایل من و بابایی سرگرمه و از آنجایی که داشت تو چادرش بازی میکرد و من فکر میکردم که حواسش به صحبتهای ما نیست اومده بهمون میگه مامان قبلنا با موبایل بازی می کردم...من بعد از چند لحظه مکث تازه دوزاریم افتاد که بله خانوم قول دادن که بعد از خریدن پی اس پی با موبایلها بازی نکنن و من با خنده صحبتم را تصحیح کردم

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢
تگ ها: مامان بازی


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس