Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ درگذشت ناگهانی عموی مهربانم

عموی مهربان و مظلوم و متدین و آزاده ام

8 سال انتظار کم نبود، زندانهای عراق و سالها شکنجه و عذاب ، سالها دوری از خانواده و فرزندان 

 چقدر مادر و فرزندان و برادرت در فراغت اشک ریختند اما همیشه دلشان روشن بود که برمیگردی .انتظار سخت بود اما بهتر از هرگز ندیدنت بود .آرزویشان برگشتنت و دیدن روی ماهت بود.عکسهایی که می فرستادی همیشه یادم هست با اون لباسهای زرد و غم گرفته ، با ژستهای سربازگونه ایی که با هم قطاران خود می نشستید و برایمان می فرستادید حتی همان شب فوتت در حالیکه ما هیچ خبری از حرکتت به سیرجان نداشتیم ، دلمون هوای گذشته ها را کرد و باز آلبومهای قدیمی بابا را آوردیم و شادی کنان هر عکسی را که می دیدیم کلی خاطرات خوب و قشنگ و گاهاً تلخ یادمان می آمد و همزمان با هم هر کسی چیزی می گفت و گاهی بلند بلند می خندیدیم و گاه نیز از ناراحتی فقط نگاهی می انداختیم و باز عکسی دیگر و  صفحه دیگر...عکسهای اسارتت ...عکسهایی که ما دسته جمعی برای شما فرستاده بودیم ...عکسهای برگشتنت و عکسهای ازدواجت ...همه وهمه را دیدیم وکلی خاطرات برایمان زنده شد...انگار می دانستیم از این به بعد دیگر تو را هیچ وقت نخواهیم دید و زودتر خودمان عکسهایت را دیدیم.

چقدر فرزندان صبورت انتظار کشیدند ، چقدر غم بی پدری عذابشان داد، تازه یادشان رفته بود و یا شاید ما اینگونه فکر میکردیم که بچه ها به روال طبیعی زندگی خود برگشتند ، فکر میکردیم درد بی پدری را فراموش کردند ، فکر میکردیم یتیم بودن خود را نادیده گرفتند و عمویشان(بابای مهربونم) را به جای پدرشان قبول کردند شاید هم اینگونه بود ولی وقتی یک روز ظهر که همگی دور هم بودیم و نهار مان را خوردیم واخبار رادیو را گوش میکردیم . آنروزها هر روز یک گوشمان به لیستی بود که از اخبار می شنیدیم و منتظر یک اسم آشنا بودیم و گوش دیگرمان به زنگ در

باورتان می شود اگر بگویم با شنیدن نام پدر ، بچه ها چه کردند و چه شادیها بر پا نشد ...چند ماه هلهله و شادی و مهمانی هیچ وقت یادم نمیره ...از لحظه ایی که از اتوبوس پیاده شدی و حلقه حلقه گل بود که به گردنت آویخته شد و  تمام وجودت گلباران شد چرا که لیاقتت خیلی بیشتر از اینها بود و در آغوش کشیدن فرزندان و مادر و برادرت که انگار برای همه ما یک رویا بود و بعد سخنرانی دلنشینت در آن فضای روحانی و جمیع مردم که همه به استقبالت آمده بودند و بعد صف طولانی ماشینها و گوسفندهای قربانی شده بین راه و آمدن به خانه ما  و ماهها در جوار هم زندگی کردن ... آنشب بود که تازه می فهمیدم داشتن عمو چه نعمت بزرگیست و من سالها از آن بی نصیب بودم ... خدایا تو که می دانستی این بچه ها چقدر از آمدن پدرشان خوشحال شدند...کاش مدتی دیگر صبر میکردی ...ایکاش قبول میکردی که این سه فرزند دیگرش داغ بی پدری و یتیم بودن را تجربه نکنند.

خدای من چه کسی فکر میکرد آنشب ، عموی مهربان من راهی طولانی را طی میکرد تا بتواند به مراسم سالگرد یگانه دایی خود برسد وهنوز داغ دایی فراموش نشده که داغ یگانه عموی مهربانم را بایستی تحمل کنیم ...یک لحظه بی احتیاطی ...یک لحظه پا را روی گاز فشار دادن و عجله داشتن برای راننده ایی که یک لحظه هم اگر دیر برسد هیچ چیز تغییر نخواهد کرد و یک عمر یتیمی برای بچه هایی که هر روز منتظر پدرشان خواهند ماند ... و در حالیکه حتی نخواستی برای یک شب نمازت قضا شود , در راه مسجد و نماز شهید شدی همان راهی که همواره آرزویت بود

 تنها همدم و تنها مونس بابایم از دست رفت ، خدای من ، به پدرم صبری بده تا این داغ را تحمل کند

خدای من به فرزندانش صبری بده که بتوانند داغ بی پدری را  تحمل کنند و بپذیرند که اینبار برای همیشه از پیشمان رفت و فقط خاطرات خوبش ماندند و اخلاق بی مانند و رفتار و منش اسلام گونه و بی ریا اش...

خدایا روحش را با ائمه اطهار و شهیدان عزیزمان محشور گردان همانگونه که آرزویش بود .آمین 

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٧


+ عکس

بالاخره مامانی دست از تنبلی برداشت و چند تا عکس از من و دوستای جدیدم گرفت...چون واسه دست گرمی بوده ، همین برامون غنیمته و قول میده از این به بعد فعالتر عمل کنه

این عروسکای انگری بردز هم هر کدوم واسه یه کار خوب که انجام داده هدیه گرفته غیر از سفیده که موقع عکس گرفتن ما بابایی طاقت نیاورد و اونو به ساینا کادو داد . چون قرار بود بعد از چند تا کار خوب بگیره که زودتر کادوشو گرفت .(هنوز عروسک آبی انگری برد کادو نگرفته)

در ضمن به قول ساینا قصه میز و صندلیشم که تو پست پایینی توضیح دادم .

مکالمه ساینا و بابایی (دیشب):

ساینا همیشه با ناز و عشوه قربون صدقه بابایی میره ومیگه :من تو رو خیلی دوست دارمقلب

بابایی: چند تا؟

ساینا:پنج تاهورا

بابایی:منم تو رو خیلی دوست دارمقلب

ساینا:چند تا؟

بابایی:ده تاقلب

ساینا: این کمه.من تو رو بیشتر دوست دارم.تعجب

بابایی:خب تو رو صد تا دوست دارمقلب

ساینا :این کمه.من تو رو بیشتر دوست دارم.تعجب

بابایی:پس تو رو هزار تا دوست دارمقلب

ساینا:این کمه.من تو رو بیشتر دوست دارم.تعجب

بابایی:تو رو یک میلیون تا دوست دارمقلب

ساینا:این کمه.من تو رو بیشتر دوست دارم.تعجب

بابایی:خب چند تا دوست داشته باشم که از تو کمتر نباشم؟

ساینا:پنج تابغل

الهی قربون تو برم پیشی ناز نازی مامان که واست پنج آخرشه(البته ساینا تا پانزده رو بلده بشمره ولی نمی دونم چرا پنج واسش اینقدر مقدسه)

شکلک های عروسک

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٢
تگ ها: این روزا


+ اینبار شیر و ببر مهمان خانه ما هستن

اینقدر امروز و فردا کردیم که بالاخره تونستیم بعد از تقریبا یکسال که از تولدش می گذشت باز خونه پر مهر و باصفاشون و اتاق بسیار زیبای گلکم را از نزدیک ببینیم ولی اینبار بعد ازبرگشت دوستامون فریبا جون و دختر ماهش از نمایشگاه کودک از تهران بود .اون اتاق رنگین کمانی که قبلا من دیده بودم با اون پرده های زیبا و خورشید روی دیوار که همانند نیروانای عزیز که توی اون خونه نور افشانی میکرد واسه اتاقش جلوه بی نظیری داشت به گونه ایی که ساینا عاشق اون خورشید شد و هنوز که هنوزه به زبون میاره و تعریف مهر فروزان را بایستی از زبان ساینا شنید و بس...

اما اینبار یه میز و دو صندلی وسط اتاق خودنمایی میکردند که به خاطر هماهنگی بیشتر رنگ آنها به دکوراسیون طراحی شده توسط بابای نیروانا جون جلوه صد چندانی پیدا کرده بودند...من هم که عاشق انها شده بودم و از فریبا جون درخواست  کاتالوگ ویا شماره تماس از شرکت سازنده آنها داشتم که با مشاهده آنها در خریدشان مصمم شدم و شماره را ذخیره کردم حیف که سایتی برای فروش نداشتن که بیشتر در جریان جزییات قرار بگیرم .

چند روزی گذشت و بالاخره تونستم با یکی از کارکنان آنها تماس بگیرم قیمت نمایشگاه نبود ولی بازهم ارزش خرید داشتن ومن هم سفارش دادم کمی طول کشید ولی بلاخره بابا بزرگ زحمت تحویل گرفتنشون را از ترمینال کشید و همان هفته بدستمان رسیدند ...خدای من عصر چهارشنبه بود که ساینا اونها رو می دید و من بهش گفتم که اینا واسه خونه کوه (سرچشمه) خریدیم ...اصرار که همان شب برگردیم سرچشمه ...مگه میشد راضیش کرد که 2 روز صبر کن ...خلاصه عصر جمعه بود که ساینا جون بالاخره میز و یکی از صندلیهاشو به کمک بابایی آماده کردن و تو اتاقش جای گرفتن و روز بعد هم صندلی ببرخان مهمان ما شد ...

هیچ لذتی بالاتر از خوشحالی یک کودک نیست خدایا هیچ پدر و مادری را به خاطر فقراز این لذت بی نصیب نکن

ممنونم فریباجون بابت همه خوبیات

پینوشت 1:

نیروانای عزیزم امروز یازدهم آذر ماه سومین سال زمینی شدنت را تبریک میگم ...اینقدر متنهای مامان گلت زیباین که من فقط می تونم یه لینک بدم به خونه پر عشق و محبت خودت و قلم زیبای مامانت قلب

سومین سال پادشاهی پرشکوهت بر دامنه ی دلهایمان     سپید باد

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٦
تگ ها: خاطرات


+ سوغاتی ها

اینبار هم بابایی واسه چند روز ما رو تنها گذاشت وبه ماموریت تهران رفتگریه...خدا رو شکر به لطف یکی از دوستای بابایی که الان مدتیه همیشه باهم هستن و از طرفی این دوست بابایی هم که اهل خرید و بازار و.... وای نمی دونید بابایی هم داره به خرید علاقه مند میشه و ما هم کلی مستفیضفرشته... ساینا جون که دیگه حسابی خوش بحالش شده ...این دفعه هم مثل همیشه کلی سوغاتی گیرش اومد یک کت بابانوئل خوشکل - یکی از عروسکای انگری برد (خوک سبز) که مدام پشت تلفن اینو یادآوری میکرد و کلی کتاب و یه سی دی پو و دوستاش که از بس نگاش کرده ما دیگه خسته شدیم...مرسی بابایی خوبمماچ

پینوشت 1:

این هفته هم بابا بزرگ و مامان بزرگ مهربون رفتن مسافرت ...حالا بماند که چه چیزایی پشت تلفن سفارش دادم تعجبفقط اینو بدونید یکی دیگه از دوستای انگری برد (آبیه) قراره برام بخرن وای خدای من دیگه داره کلکسیون انگری بردام تکمیل میشه ...در اولین فرصت که همشون به دستم رسیدن یه عکس دسته جمعی از خودم و دوستام رو می ذارمزبان

پینوشت 2:

همچنان مشکل کامنتدونی پرشین بلاگ پابرجاست و از تمام دوستانی که نظراتم براشون ارسال نمیشه عذر می خوام .هر چند پستهاشون خونده میشه اما متاسفانه نمیشه براشون نظر گذاشت...دیگه خسته شدمعصبانی

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱
تگ ها: سوغاتیها


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس