Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ مدینه النبی

چند روزی هست که مدینه هستیم جای همگی خالی ... نایب الزیاره همه بودم 

خوشبختانه هتل اینترنت سرعت بالا داره . مشکلی در رابطه  تماس با بچه ها نداریم تصویری و ...حتی بیشتر از قبل که سر کار بودم چشمک

امروز هم با ااعضای گروه زیارت دوره بودیم.

.ساینا کمی دلتنگ شده و پشیمون ... میگه کاش من هم اومده بودم ولی خودم مرتب خدا را شکر می کنم که بچه ها را نیاوردم و هر روز به نیابت بابا و مامانم نماز می خونم.ازشون ممنونم که با نگهداری ساینا و سبا اجازه دادن سفر معنوی خوبی داشته باشم بدون دغدغه بچه ها.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢۳


+ یه سفر کاملا متفاوت

این منم در محضر یار آمده؟

یا به گلزار خدا خار آمده؟

هرچه باشم جایگاهم باغ نیست

گلشن حق مسکن این زاغ نیست

مس به اکسیری تواند شد طلا

من کجا و خانه کعبه کجا؟

شاعر:دکتر مصطفی ا و لیا یی

من و بابایی قراره هفته آینده به لطف خداوند راهی سرزمین عشق ، مدینة النبی(ص) و مکه مکرمه باشیم... البته از مدتها قبل قرارمون این بود که ساینا را همراهمون ببریم وحتی یکسری از کاراشم انجام شد اما از آنجا که مرگ ناگهانی عمویم وشنیدن خبر آن صبح زود ، تاثیر بدی بر روی ساینا داشت (بابت این موضوع خیلی ناراحتم) از مکانهایی که در آنها قرآن خوانده شود و یا اینکه گریه ببینه دوست نداره و از آمدن به مکه اجتتناب کرد و با میل خودش حاضره پیش مامان بزرگ و بابابزرگ بماند و ازآنجایی که بهش قول دادم می تونه دو شب پیش بهار بخوابه از حالا چشم انتظار رفتن ما هست (اینم بچه های این دوره)تعجب

همین جا از همه دوستان خداحافظی می کنم و از همه می خواهم بنده را عفو و حلال بفرمایند.

به لطف پروردگار اگر لایق باشم نایب الزیاره همه شما بزرگواران در آن حرمین و مساجد و مسجد الحرام و ... خواهم بود.


نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
تگ ها: سفرنامه


+ مادرانه ها

هشت ماهگیت تمام شد و روز به روز بزرگتر می شوی و ما را عاشق تر می کنی !...عاشق کارهایی که تا همین دیروز از ساینا می دیدیم و فکر می کردیم فقط ساینای ما هست که این کارها را انجام می دهد ولی امروز می بینیم که همه بچه ها مثل همند و شاید ایپسیلونی در هوش با هم فرق می کنند و این تربیت و نحوه برخورد ما هست که بازخوردهای متفاوتی از بچه هامون می گیریم...خدا رو شکر که سالم هستی و به همان اندازه ساینا دوستت داریم و می پرستیمت

سبای عزیزم ، هر روز که می بینمت به خودم می گویم خدایا این همان موجودی بود که ماهها با من بود و من هیچ از او نمی دانستم فقط حسش میکردم و تو فقط گاهی تلنگری می زدی، ...دوستش داشتم و گاهی اوقات به خودم خرده می گرفتم نکند خیلی زود اقدام کردیم و نتوانم از پس تربیت و بزرگ کردنش بربیام...ولی امروز می نشینی ... می فهمی ... می خندی ... می بینی ... ذوق می کنی ...همبازی ساینا شدی ... صدای بلند خنده هاتون فضای خونه را پر کرده و خلاصه چه زیبا دلبری می کنی و همه را شیفته خود کرده ای

دختر کوچولوی من ، نمی دونم چطور گذشت وقتی برای جشن تولد تو و ساینا فکر می کنم وقتی با بابایی صحبت می کنم وسط حرفامون یه تلنگر به خودمون می زنیم وای خدایا یعنی ما دو فرزند داریم یعنی بچه هامون دارن بزرگ میشن یعنی این جوجه که تا دیروز منتظر تولدش بودیم بعد منتظر بودیم چهار ماهش بشه بلکه کمی از ناآرومی هایش کم شود بعد دنبال پرستار بودم و بعد روزشماری واسه نشستنش میکردم... حالا باید برایش جشن تولد یکسالگی بگیرم...خدایا شکرت

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٥
تگ ها: مادرانه


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس