Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ خداحافظی

9 ماه دیگر هم گذشت دورانی که پر بود از شادیها و خوشیها و گهگداری هم سختیها

با همه این اوصاف 9 ماهه دومین بارداری را بیشتر از بارداری اولم را دوست داشتم هر چند اولی هم یه تجربه جدید بود و همه چیز برام جالب بود ولی استرس و ترس باعث شد که نتوانم لذت کافی را ببرم اما اینبارهم شرایط روحی خودم خیلی بهتر بود و هم شرایط کاری و شغلیم و از همه مهمتر همنشینم دختر شیرینی بود که هر روز عصر با شیطنت هاش و خنده هاش کل خستگی روزانه ام را از بین می برد و هر روز با اندازه گیریهای دقیقش که الان نی نیمون اندازه یه نخود هست اندازه یه لیمو یه پرتقال یه توپ کوچولو یه هندوانه کوچیک و الان هم که دیگه یه هندوانه بزرگ شده و می تونه به دنیا بیاد

خدا را شاکرم که فرزندی سالم  - پر انرژی – باهوش و کنجکاو و بسیار با عاطفه و مهربان بهم داد و امیدوارم که همچنان نظر لطفش را ازمون دریغ نکند و فرزند دومم هم به سلامتی بدنیا بیاد و توان بزرگ کردنش را به من و بابایی مهربونش بده

دوستان خوبم چند روزی برای استراحت و آماده شدن برای عمل مرخصی گرفتم و احتمالا مدتی نتوانم به تک تک شما دوستان سر بزنم ولی امیدوارم که در همین روزهای نخست قبل از بدنیا آمدن نی نیمون اینترنت خونه مون را راه بندازم و بتونم از خجالت شما در بیام و قولی که بهتون داده بودم درخصوص گذاشتن عکسای تولد ساینا عملی کنم

همین طور از همه دوستانی که وبلاگ عزیزانشون تو پرشین بلاگ هست هم عذرخواهی مجدد می کنم چرا که امکان گذاشتن کامنت نداشتم

شبنم جون و ناهیدجون و آنیتای گلم از صمیم قلب از خدا می خواهم که امسال براتون سال بسیار خوبی باشه و شما هم به جمع مادرای مهربون بپیوندید

پیشاپیش روز زن و همینطور روز مادر را به همه مادران  مهربان و زنان عزیزمون تبریک میگم و برای همه آنها آرزوی بهترینها را دارم

قلبخدا قوت و دست مریزادقلب

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٠


+ افکار شبانه

آخر شب تو تخت وآماده واسه خواب حتی بعد از قصه "حاج آقا و دختراش" که بابایی واسش تعریف کرده بود:(یادم باشه یکبار این قصه را براتون تعریف کنم و ساینا که چطوری عاشق دختر کوچیکه حاج آقا بنام میترا میشه)

(راستی اولین سوالش را یادم رفته به محضی که یادم اومد همین جا می نویسم- چون سه تا سوال پرسید)

ساینا: چرا اگه لیوان پر چایی باشه وقتی کج بشه ، چاییش می ریزه؟

بابا(خسته و کوفته و خواب آلود و می دونست که به این زودیها با هر جوابی راضی نمیشه):

به خاطر قانون جاذبه زمین و نیروی شتاب و با سرعت فلان ...متفکر

(من هم که زیر پتو مرده بودم از خنده)خنده

ساینا: نه بابا چون چایی نرم هستش و راحت می ریزهتعجب

بعله ساینای ما بهتراز هر دوتامون مفهوم جامد و مایع رو می فهمه ولی ما .......چشمک

خلاصه بهش میگیم بگیر بخواب عزیزم فردا بیدار نمیشی ها...چند دقیقه ایی سکوت...دوباره میگه :آخریش را بپرسم؟

بابا:بپرس ولی آخریش هستمتفکر

ساینا :چرا دایره قل می خوره؟

بابایی:چون گوشه نداره و راحت می تونه قل بخوره

ساینا:مثلا مثلث نمی تونهتعجب

پینوشت 1:

این روزا به خاطر تغییر و تحولاتی که تو مهد پیش اومده و از طرفی کلاسها هم تغییر کردن و متاسفانه ساینا با بقیه دوستاش نیست من جمله آندیا که همیشه با هم بودن و با هم بازی میکردن...عصر که اومده خونه بهانه میگیره که دلش میخواد با آندیا بازی کنه...به مامان آندیا جون اس میدم و خواسته دخملی را مطرح میکنم و خلاصه با استقبال مامان آندیا روبرو میشم و ساینا به خونه دوستش دعوت میشه...خوشحال و قبراق لباسهاشو می پوشه یه کیف کوچولوی انگری بردز با هم کادو می کنیم و واسه اولین بار به تنهایی قراره بره مهمونی خونه دوستش...میگه مامان من که نمی دونم خونه شون چه شکلیه؟... میگم خب اشکالی نداره رفتی اونجا باآندیا همه جا رو می بینی و با مامان و باباش و خواهرش هم آشنا میشی ... میگه ولی مامان و باباش رو دیدم ...خلاصه عصری رفت و دیگه حالا مگر برمی گشت ...هر بار که زنگ می زدم یه بهانه میاورد! هنوز بازی نکردیم!هنوز شام نخوردیم !نه اصلا نمیام

خلاصه ساعت 9 بود که با ناراحتی برگشت و تو ماشین همش غر میزد که هنوز می خواسته بازی کنه ... بهش میگم ساینا چی بازی کردین ؟...میگه ؟رستوران بازی کردیم .آشپزخونه بازی کردیم ....و این اولین خاطره خوب از یه مهمونی که به خونه یه غریبه  و به تنهایی می رفت و کلی بهش خوش گذشته بود .ممنونم مامان آندیاجون و دختر گلش

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس