Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ 6 ماهگی سبا و دورا شدن ساینا

دیروز با 3 ساعت مرخصی همان سیرجان واکسن 6 ماهگی سبا جون را زدیم و با دادن کمی بروفن و استامینوفن راهی سرچشمه شدیم خدا را شکر کل مسیر هم خواب بود و اذیت نشد .

سباجون شش ماهگیت مبارک

گل دخترم

تمام روز هم که پرستارشون (خاله زری) پیششون بود و خیلی خوب از هر دوشون مراقبت میکرد 2-3 بار هم بدون خبر بهشون سرزدم و خوشبختانه پرستار خوبی  هست ...فقط ساینا کمی دلگیره ومیگه من دوست ندارم کنار این پیرزن بمونم و دوست داره بره مهد و با دوستاش بازی کنه (درحالیکه بنده خدا اصلا سنی نداره و این دست روزگاره که خاله زری را اینجوری شکسته کرده)...امابا یک جایزه تفنگ حباب ساز که عاشق این وسایل حباب سازه از طرف خاله زری (اما با پول جیب بنده) تقریبا از پرستارش خوشش آمده .

دیروز موقع آمدن از سیرجان به سرچشمه :

بابا: رانندگی از اینجا تا تبریز خیلی آسانتر از مسیر سیرجان – سرچشمه است...(در حال رانندگی به سمت سرچشمه)

مامان : مسیر بسیاربدی هست هم جاده بسیار خراب است و پر از چاله و دست انداز و هم اینکه پر از پیچ و خم (مامان صندلی عقب کنار سبا نشسته در حالیکه ساینا جلو و هم صحبت بابایی هست)

ساینا : (در حالیکه صورت خود را جلو برده تا جاده را نگاه کنه) بابا من که پیچها را نمی بینم ! کجا هستن؟(عاشق جمع کردن چیزهای ریزه میزه هستش حتی اگه به دردش نخورن مثلا میخ و پیچ و انواع مهره و ....)

بابا :(در حالیکه می خندد ) نه بابا تو جاده که پیچ نیست منظورمان اینه که جاده می پیچد اینطوری !(درهمان لحظه از یه پیچ تندی عبور می کنیم و همگی به یک طرف خم می شویم.)

اینروزا می خواهد همه چیز را که یاد گرفته خودش ببیند و تجربه کند(در حالیکه کنار بابابزرگ تو شهر با دنده یک حرکت کردند و بابابزرگ بهش آموزش ابتدایی رانندگی را داده)

ساینا : (توجاده ) بابا الان داری با دنده یک می رویم؟

بابا: نه عزیزم...تو جاده  با دنده یک نمیشه حرکت کرد و موتور ماشین خودش دنده را عوض می کند و سرعت می گیریم.

ساینا : یعنی چطوری؟

بابا:.............

پینوشت : این روزا ساینا علاقه عجیبی به برنامه دورا - سونیک پیدا کرده . تمام مدت تو خونه دوست داره سی دی دورا بذاره و باید به زور از تلویزیون جداش کنم ...عروسک دورا ، کوله پشتی دورا ، دوستهای او و حتی کنجکاویهای دورا تو خونه ما بیداد می کند.

سونیک و خارهایش هم دست از سرمان بر نمی دارد........

http://www.kawapaper.com/d/8573-3/Kawapaper_Sonic_0000075_1280x1024.jpg

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٠


+ اولین روز کاری سپید

در آخرین لحظاتی که قصد آمدن به سرچشمه را داشتیم به اصرار خانواده ماندیم و شام خوردیم . در همان لحظات گوشیم زنگ خورد تاچشمم به اسم پرستار افتاد حدس زدم که اولین روز مشکل دارد ...قیافه ام دیدنی بود ودر کمال ناباوری همین را گفت .

مانده بودم که چیکار کنم که مثل همیشه مامانم به دادم رسید و بی معطلی آماده شد و همگی باهم راهی شدیم . یه جورایی خوشحال هم بودم با وضعیت مریضی سبا ؛ بودن مامان بزرگ خیلی بهتر بود اما خدا رو شکر از همان شب حال سبا هم خوب شد و مشکل پیش نیامد.

موقع آمدن می دیدم که ماشینها پوشیده از برف از روبرویمان می آمدند اما باورم نمیشد .نزدیکی سرچشمه که رسیدیم وای خدای من خیلی زیبا بود .ببینید متوجه می شوید

 

پینوشت 1: تا امروز که هنوز از پرستار خبری نشده ... سبا هم رو به بهبودی است و سرفه هاش خیلی کم شده ، اسهال و استفراغش هم یک روز بیشتر نبود . در کل احساس کردم بچه مقاومی هست و همینطور صبور...با اینکه مریض بود
ولی می خندید و بازی می کرد و وقتی حالش بد شد فقط بیحال بود و مظلوم

پینوشت 2 :عاشق دست خوردن بچه ها تو سن خیلی پایین هستم (عکسها قبل از بیماری سباجون هستند)

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳


+ آخرین هفته مرخصی زایمانم

بیماری سرماخوردگی سباکوچولو به همراه تب و سرفه و مصرف اولین آنتی بیوتیک (انشا... آخرینش هم باشد) و به تعویق افتادن واکسن 6 ماهگی اش به زمانی که حالش بهتر شود ، آخرین اخبار نی نی های ما هستند

وحالا بعد از یک هفته بیماری سبا کوچولو دچار اولین اسهال و استفراغ شده و من نگران اوضاع و احوال فعلی و کم خوابی های شبانه به دلیل بیماری سباجون و همینطور استرس پرستار جدید......چطور می خواهم کارم را شروع کنم الله اعلم.....

سایناخانوم هم که این روزها بی نهایت شیطون و لجباز شده مخصوصا وقتی که سیرجان هستیم و در جوار بابابزرگ و مامان بزرگ و همینطور بابایی (آخر هفته ها و حضور بابا در منزل) بیشتر اذیت می کند و به حرف هیچکس هم گوش نمی کند. زیاد هم از پرستار جدید خوشش نیامد و بیشتر دوست دارد به مهد برود و دلتنگ دوستاش شده.

فعلا هنگ هستم و هیچی نمی تونم بنویسم انشا... در طول هفته آینده که شروع کارم بعد از 6 ماه تعطیلی هست می ایم و بیشتر می نویسم  

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس