Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ دختران بهاری من

ساینای دسته گلم

روزی که توبدنیا آمدی دنیایم رنگ صورتی گرفت خوشحال بودم و تمام وجودم لبریز از عشق تو شد

سبای عزیزم

روزی که تو بدنیا آمدی انگار عاشق تر شدم و همه چیز برایم دوست داشتنی تر...هر روز که می گذرد بیشتر عاشقت می شوم و دوریت برایم سخت تر

دوستتان دارم و همواره برایتان بهترینها را می خواهم

آرزو می کنم که همیشه موفق باشید

عشقم ، عمرم

سبا جان تولدت مبارک

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳٠


+ روزای بهاری به روایت تصویر

جشنواره روز مادر- پارک بانوان سرچشمه

سبا در جمع صمیمی دوستان سایناجون

جمعه دوازدهم اردیبهشت - باغ پاریز

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٦
تگ ها: این روزا


+ شروع یه دوره جدید در زندگی ما

 اولین نقشه ام تو سال جدید عملی کردم و خدا رو شکر که تا حالا موفق بودم و بچه ها هم راضی و اونم گذاشتن بچه ها مهدکودک بوده ... هرچند پرستارشون خوب بود و ازش راضی بودم ولی در کل بهم نمی چسبید .

هفته پیش بعد از غیبت چند روزه پرستار ازش خواستم که نیاد (قبلش هم گفته بودم که اردیبهشت یا خرداد بچه ها میرن مهد) و دو روز سبا و ساینا به مهد رفتن...ساینا که خیلی راضی بود و دوستاش را بعد از مدتی می دید و از بازی کردن سیر نمی شد...سباجونم هم که فکر میکرد رفته مهمونی ، کلی خوشحال بود و اینطرف و اونطرف را نگاه میکرد و خلاصه هر دوشون راضی بودن...روز سوم هم سبا تب کرد و یک روز خونه بود و بعدش بردمشون پیش مامانم تا این هفته...خدا رو شکر روز پنج شنبه چهارم اردیبهشت درحالیکه کمتر از یکماه به تولدش مانده اولین مروارید دخترکوچولو خودشو نشون داد وااااااااااااااااااای که چقدر قر و فرش زیاده...ما را کُشت...همانروز هم حالش خوب خوب شد انگار نه انگار دو شب تب داشته و بعدشم شیطونی و بازی با بهار و ساینا...

این هفته هم به مهد کودک بردمش و فعلا که راحت میره بغل خاله هاش و ناراحتی هم نمی کنه (از بس که دردری هستش)...فقط خوابش به خاطر سر و صدا بهم ریخته (بچه ها تو کلاسش 7 نفر هستن و با کوچکترین صدایی حتی باز شدن درب بیدار میشه ... درحالیکه تو خونه با سرو صدای ساینا و تلویزیون راحت می خوابید) که آنهم امیدوارم کم کم عادت کنه و بخوابه ولی در کل چون با نظم خاصی بزرگ میشن خیلی بهتره

سبا از روزی که رفته مهد انگار تازه یادش اومده چقدر این مدت تنبلی کرده و از همسن هاش عقب مانده ...دندونش که دراومد چند قدمی هم بدون کمکی راه میره ...به تنهایی تکه های غذا یا میوه های کوچولو را با انگشتاش بر میداره و می خوره ... به راحتی و بدون گهواره می خوابه ... وقتی تبلیغ پوشک مولفیکس از تلویزیون پخش میشه با اشتیاق نگاه میکنه و تکرار میکنه نی نی

بهش میگم بگو مامان ... با خوشمزگی میگه ماماماچ

با بازیها و شیطونیاش هم که رو دست ساینا بلند شده عاشق اینه که روی تشک نرمی باشه و ما بکشیمش .کار هر شب ما همینه ...کشیدن سبا و ساینا تو خونه با هر چیزی که شده از ظروف گرفته تا تشک و پتو و بالشت

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٧


+ مادرم

مادرم

ای یگانه معشوقم

نگاه گرمت

گرما بخش زندگی من است

آغوشت سرزمین امن من

و صدای دلنشینت آرام بخش قلب من است

دوستت دارم ای کسی که با ذره ذره وجودت به من زندگی بخشیدی

روزت مبارک

http://www.koodakcity.com/wp-content/uploads/2011/05/2-mother-0.jpg

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳
تگ ها: روز مادر


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس