Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ مادرانه ها

دخترای گلم ، ساینا و سبا

دوست دارم که همیشه مثل ایام کودکیتان که فقیر و غنی ، زشت و زیبا برایتان اهمیتی ندارد و همه چیز و همه کس را بی ریا و معصومانه دوست دارید ، دوست بدارید.

آرزو می کنم هیچگاه شخصیت خود تان را با مقام و جاه و جلال و ثروت خود ویا خانواده ارزش گذاری نکنید .

آرزو دارم همیشه فروتن باشید و مغرور نشوید.

به خاطر موقعیت خودتان ویا خانواده هیچ گاه بر کسی منت نداشته باشید .

هیچ وقت به این فکر نکنید که دیگران باید مطیع شما باشند و همواره گوش شنوا داشته باشید.

همیشه وجود خدا رو تو زندگیتان احساس کنید وخدا رو برای نعمت هایی که به شما داده ،شکر کنید.

حسود نباشید. از قدیم گفتن حسود هرگز نیاسود. زندگی خودتان را دوست داشته باشید .

پینوشت 1: مکان:سوچ -روستایی نزدیک سیرجان - زادگاه مامان بزرگ

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۳۱
تگ ها: مادرانه


+ پیشی چسبو

از سالها پیش یه گربه شیطون و ملوس تو حیاط خونه مون دلبری می کرد و البته اینقدر این گربهه زرنگ و ناقلاست که همینکه همسایه کناریمون هم می اومد(خونه های اینجا ویلایی و بدون در و دیوار هستن) می پرید و می رفت پیش اونها

سایناجون از همون ابتدا هر روز عصر غذای ظهر بنده (دلیل اصلی من از گرفتن غذا از رستوران اداره و بردن آن به خانه این گربه کوچولو بودهچشمک) را تقدیم این موجود دوست داشتنی میکرد...البته این کار باعث شده بود که هر جا من و یا ساینا بریم همراهمون باشه و گاهی تو دست وپایمون وول بخوره و از آنزمان به بعد اسم این گربه سیاه شد پیشی چسبو یعنی پیشی که همیشه بهمون می چسبه

من خودم اصلا از حیوونای خونگی خوشم نمیاد اما همینکه می دیدم ساینا با رغبت بهش غذا می ده و باهم بازی می کنند زیاد وسواس به خرج نمیدادم و مخالفت نمی کردم

واینک با وجود یه پیشی ملوس دیگر تو خونه ما یعنی سبای گلماچ...

بعد از اینکه سبا هم تونست تو روروئکش بشینه و گاهی تو حیاط چرخی بزنه با این گربه دوست شدن

وبعدا که سبا چهار دست و پا رفت با گریه و زاری فراوان تونستم ازکنار گربه جداش کنم

و اینک با راه رفتن سباخانوم و اخت شدن سبا و گربه من ماندم و ترس فراوان و یه جورایی حس بد داشتن از اینکه سبا در کنار پیشی چسبو باشه و جالبه که پیشی هم از کنار سبا تکون نمی خوره.

پینوشت 1: متاسفانه عکسای ساینا کنار این پیشی را پیدا نکردم...باشه در اولین فرصت

پینوشت 2: بعد از تولد ساینا و سبا در یک اقدام کاملا فکر نشدهناراحت سبا را به آرایشگاه بردم و موهاشو کوتاه کردم که بعدش بسیار پشیمون شدم چون قرار بود عکسای آتلیه یکسالگی سبا و پنج سالگی ساینا را بعد ازمراسم تولدشون بگیرم که با اینکارم شاید یک یا دوماه به تاخیر بیافتد و خیلی ناراحتم چرا که سبا خیلی تغیر می کند.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٦


+ جشن پایان سال مهدکودکی

جشن پایان دوره کودکی تو که پنجم خرداد ماه در سینمای شهرمون برگزار شد و همزمان با جشن فارغ التحصیلی بچه های پیش دبستانی بود.با اینکه اولین سالی بود که از این مراسم ها توی مهد برگزار میشد ولی به جرات می توان گفت دست مریزاد...کاستی هایی هم بود ولی برای اولین بار عالی بود...شرکت دادن بچه ها توی گروه های شعرخوانی...تک خوانی های بچه ها ونمایش اجرا کردن بچه ها و یک گروه نمایشی دیگرو اجرای زنده موسیقی خاص بچه ها

ساینای گلم با اینکه از روز قبل دچار دل درد و دل پیچه های شدید بودی ولی باز تحمل کردی و از ابتدای مراسم تا انتها مثل یک خانوم رفتار کردی...بعد از خواندن شعر ای ایران (اولین شعر) با صدای بلند شماها و حالت زیبای تو ، اشکم جاری شد...با پایین آمدنت از روی سن بغلت کردم و کلی بوسیدمت ...خوشحال بودم اما...

خوشحالیم توام بود با ناراحتی و یه جور دلتنگی...می دونم هنوز خیلی زوده دلتنگ روزای کودکیت شوم ولی از همین امروز که برایتان جشن گرفتند و شعر خداحافظی با مهد کودک و مربیای خوبتون را خوندید منم دلتنگ شدم

دلم تنگ می شود برای این روزا...صبح زود: مامان می خوام بخوابم خسته ام....شب قبل از خواب :مامان برام قصه بگو (آن هم طولانی مثلا سیندرلا یا سفید برفی) و چقدر ذوق می کنی وقتی باهات موافقت می کنم  ... موقع غذا خوردن : غذا نمی خورم...دستشویی :مامان میرم دستشویی تو بعدش بیا چکم کن...بازی:مامان بیا با هم بازی کنیم...مامان منو چقدر دوست داری...

چقدر زود این دوران کودکیت سپری می شود و چه زود هر روز بزرگتر می شوی و رشد می کنی و مستقل تر می شوی

عزیزتریم ...ساینای شیرینم

همیشه احساست این بوده که برتو سخت گرفتم اما این را بدان همان زمان که برتو سخت می گیرم برخودم بیشتر سخت آمد .اما همه برای تو و برای آینده توست و بس... آنچه به علم و هنر از تو خواستم یا آنچه در ترییت و اخلاق

فرشته زیبایم

روزی که قدم در مهد گذاشتی و گفتی مهدو خوب نیست ، گریستم ،از عمق وجودم ناراحت بودم و هر لحظه در فکر تو بودم

امروز هم که قراره از مهد جدا شی و قدم به محیط بزرگتر و شاید به دور از پاکی ها و صداقت مهد بگذاری بیشتر ناراحتم ... می دانم که خدای مهربان همیشه حافظ شما فرشته های کوچولویش هست و من فقط و فقط شما را به دست خودش می سپارم

 

پینوشت 1:

و اینک در آستانه ورودت به پیش دبستانی در فکر آنم که  این مرحله را در مهد بگذرانی یا مدرسه بروی ؟

پینوشت 2:

سبای عزیزم به خاطر فیلم گرفتن و عکسبرداری از آبجیت مجبور شدم شما را همراهم نبرم ولی حضورت روی صحنه بود ...در تمام طول مراسم ، کلیپ مهد کودک که مملو بود از یه دنیا عشق به بچه ها ، عکساشون و یه دنیا مزه و خاطره (پشت زمینه بدون صدا) برروی پرده سینما در حال اجرا شدن بود و هر بار با دیدن عکست ،قلبم مالامال از عشق به تو میشد

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٤


+ مکدر بودن خاطر تو

این روزا یه رقیب اونم از نوع عشقی پیدا کردی... هر روز صبح که از خواب بیدار میشی یا بعضی شبها راجع به اون با من صحبت می کنی

امروز تو ماشین وقتی می خواستم برسونمت مهد بهم گفتی:سارینا ر.(همیشه این دوستت را با اسم و فامیل صدا می کنی) گفته میخواد با آندیا ازدواج کنه...مگه دو تا دختر می تونند با هم ازدواج کنند؟

میگم:نه

میگه :آره مامان...باید یکی پسر باشه یکی دختر

دوباره کمی بعد درپی صحبت های دوشب قبل که دوست داشت با آندیا خواهر باشه ازم می پرسه که چجوری با هم خواهر دوقلو باشن؟

بهش میگم:انگشت کوچیکه هاتونو بهم بدین و با هم اینجوری بلند بخونین...ما دوتا خواهر دوقلو هستیم ... قول می دهیم همیشه با هم مهربان باشیم ... با هم قهر نکنیم ... همدیگر را دوست داشته باشیم...هیچ وقت همدیگر را فراموش نکنیم و بعدش همدیگه را بوس کنید و برید بازی کنید

 

بهم میگه :خب مامان ! سارینا هم میخواد با آندیا خواهر باشه

میگم:اگه تو اول با آندیا دست دادی تو خواهر دوقلوش میشی و سارینا که بعدش دست میده خواهرش میشه

خوشحال هستش و دوست داره امروز آندیا زودتر بیاد مهد و باهاش دست خواهر دوقلویی بده

کاش امروز تو مهد بودم و اون لحظه را با چشمانم با ذهنم با هرتکنولوژی که در دسترسم بود ثبت می کردم

پینوشت 1: با بابای آندیا همکار هستم همین الان از جلوی دفترم رد شد ... معلومه که آندیا را رسونده پس الان مراسم خواهربازی بچه ها شروع میشهقلب

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۳


+ قدمهای محکم و استوار

روزی که برای پرو لباس تولدت (یکماه قبل از تولدت) به خانه عمو مسعود رفتیم بعد از پوشیدن لباست اینقدر جو گیر شدی که 6 قدمی بدون کمکی راه رفتی از آن روز خیلی دوست داشتم که حداقل واسه تولدت بتوانی راه بروی ، ولی فقط چند قدم آنهم خیلی لرزان و افتان و خیزان

هنوز چهار یا پنج روز بیشتر از تولدت نگذشته بود که متوجه شدیم خیلی راحت و بدون کمکی بلند میشی و راه میری و دوباره می افتی باز ناامید نمیشی و دوباره بلند میشی و تکرار و تکرار

خلاصه اینقدر سریع و خوب راه افتادی (البته به نوعی هم خنده دار) که هنوز باورمان نشده و گاهی می خواهم کمکت کنم اما یادم می آید که ای دل غافل سبا خوشکل هم راه افتاد و ما هنوز راهی نرفته ایم .

پینوشت 1:

بودن میز کنار دستت و تکیه گاهت فقط به خاطر روز تولدته چرا که قبل و یک هفته بعد از تولدت به خاطر مسائل امنیتی تو از جلوی مبلها جمع شده

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٢


+ تولد تولد تولدت مبارک

تولد بچه ها روز یکشنبه 28 اردیبهشت مصادف با اولین سالگرد تولد سبا جون برگزار شد

http://s1.picofile.com/file/8124467118/IMG_20140519_WA0004.jpg

...
ادامه مطلب
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٥


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس