Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ تولدت مبارک

دختر دوست داشتنی و مهربانم

ساینا خانمی

تولدت مبارک

دنیایت رنگارنگ و هر روزت قشنگ

کارت پستال تبریک تولد , کارت تبریک تولد

پینوشت 1: آناهیتا ، جیگرگوشه دوست مهربانم تولدت مبارک

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٧
تگ ها: تولدانه


+ اندر احوالات سبا خانمی

دیشب مرتب با ساینا به خاطر دست زدن به کارتهای تولدش با هم دعوا می کردین...آخرش عصبانی شدم و بهت گفتم نه دست نزن اینا مال ساینا هستند ناراحت شدی و به بابا پناه بردی و بابا هم حرف من را تایید کرد... بعد از چند لحظه بهت میگم مامان دوست داری میگی :نه... میگم بابا رو دوست داری؟ میگی : نه ... میگم کی را دوست داری؟ میگی آله باقی (خاله باقری - مربی مهد کودک)

قربونت برم دختر کوچولوی مامان

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٦
تگ ها: تولدانه


+ پیش به سوی تولد

امروز کارت های تولدت را مدرسه بردی تا به همه همکلاسیهایت بدهی.

دیشب تا دیر وقت بیدار بودی و چند بار شماردیشون و بابایی هم نوشتشون و خودت هم روی هر کدام اسمت را نوشتی(همان امضایت بود) و داخل پاکت گذاشتیشون .

قربونت برم دختر عزیزم

پینوشت 1: مهمانهای تولدت ، همکلاسیهایت و چند تا از دوستان قبلی تو مهد کودک هستند.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٦
تگ ها: تولدانه


+ این روزا

دو هفته اول فروردین که فقط به دید و بازدید و گشت اطراف شهرمون گذشت ...هفته سوم همراه هیراد کوچولو چند روزی به جزیره قشم رفتیم ، این دفعه خیلی خوب با مفاهیمی چون جزیزه ، اسکله ، غواصی و ... آشنا شدی . سبا کوچولو هم به تقلید از تو تمامی کلمه ها را میگه .هوا خوب بود حتی ظهر ها هم می شد خیلی راحت تو خیابون موند و خرید کرد البته از خرید بگم که تمام خریدهات را با کارت خودت می خریدی و حاضر نمی شدی کارتت را من به فروشنده بدم خوشبختانه پاساژها هم خلوت (خوش بحال ما و بدبحال آنها) هر جا هم که من می خواستم تخفیف بگیرم و کمی چونه بزنم می گفتی :مامان اگه پول نداری از کارت من خرید کن...

قربون دختر با محبت و دست و دلبازم...

پینوشت : این روزا سخت در حال روز شماری برای تولدت هستی ... هنوز کار خاصی نکردم ولی می خوام هفته آینده با حضور دوستات برات یه جشن بگیرم... خدا کنه بتونم تا اون روز خودم را آماده کنم.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۳
تگ ها: خاطرات


+ شکل جدید پیک نوروز

روزای اخر سال 93 یک برگه شامل 30 تا فعالیت جورواجور بهت دادن تا 10 تاش را انتخاب کنی و در مورد آنها تحقیق کنی و کار انجام دهی و با شروع سال جدید آنها را تو مدرسه ارائه بدهی.

خوبیش به این بود بعضیهاش با صحبت کردن و یاد دادن مطالب جدید(مثل آیین و رسوم عید و عیدی دادن و هفت سین چیدن و...) کار تمام بود.

دو تا نقاشی یکی چهار فصل را کشیدی و به زیبایی رنگ کردی و دیگری هم یک نقاشی منظره با چشمان بسته کشیدی .

دو تا کاردستی هم با آجیل های عید درست کردی .ابری که از آن باران می بارید (تخم بادام زمینی و تخم کدو) و بر روی بچه ایی که چتر در دست داشت و نقاشی کشیدی ، می بارید و کاردستی دیگر باز بچه ایی (نقاشی شده) که یک عالمه بادکنک در دست داشت و شکل تمام بادکنک هاش آجیل های عید بودند.

(حیف که یادم رفت ازشون عکس بگیرم...شاید رفتم مدرسه و آنجا ازشون عکس بگیرم)

بابایی هم ایده کاغذ دیواری را داد که سفره هفت سینی به صورت نقاشی روی آن درست کنیم و بچه ها با شعر و خاطره و جدول آشنا بشوند...خیلی عالی بود...بابا نقاشی کشید و جدول هفت سین را طراحی کرد ، ساینا سفره هفت سین را رنگ آمیزی کرد و مامان هم مطالب را جمع آوری کرد و آنها را نوشت و همچنین خاطره تعطیلات عید نوروز را در آن نوشتم .کار جالبی از آب درآمد و از همه مهم تر ساینا خیلی خوشحال شد کلی ازمون تشکر کرد و با شادی و شعف فراوان امروز آن را با خودش به مدرسه برد.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٦


+ خاطره تعطیلات عید نوروز

تا تحویل سال جدید ، خودم را با بازیهای مختلف و خورکیهای جورواجور سرگرم کردم ولی بیدار ماندم...خوشحال بودم و منتظر...ولی خواهرکوچولو خواب بود

موقع تحویل سال به مامان و بابا و مادرجونم عید را تبریک گفتم و صورتشان را بوسیدم.مادرجونم بهمون افتخار دادند و شب عید مهمان ما بودند. همان شب مادرجونم عیدیم که پول بود بهم داد و مامان و بابام هم کادو ... عیدی مادرجونم را بیشتر دوست داشتم آخه به قول خودم با پول همه چیز میشه خرید.

طبق سالهای گذشته بابا ازمون فیلم گرفت و باهامون صحبت کرد و از آرزوهامون گفتیم و برای شفای همه مریضها دعا کردیم.

با اصرار بقیه خوابیدم که بتونم صبح بیدار بشم و واسه دید و بازدیدهای عید آماده بشم...امسال عید برام معنا و مفهوم دیگری داشت . همه چیز را خیلی بهتر می دانستم .از مراسم خانه تکانی در روزهای قبل از عید گرفته تا سبزه کاشتن و ماهی قرمز خریدن و لباس نو خریدن ، زنده شدن طبیعت ، آمدن بهار و رفتن ننه سرما ،  دید و بازدیدهای عید ، شیرینیها و میوه های خوشمزه ، آجیل های رنگارنگ ، چیدن سفره هفت سین ، روبان زدن سبزه و و و و

خدای من ! چقدر بهار را دوست دارم باآمدن بهار من هم یکسال بزرگتر می شوم ... دوباره تولد ... دوباره حس خوب بزرگ شدن ...ممنونم خانم حسین زاده عزیز ... ممنونم دوستان و همکلاسیهای گلم مخصوصاً آندیا که خیلی دوستت دارم... ممنونم بابا و مامان مهربونم که هرسال با وجود همه شماها کلی به اطلاعات من هم اضافه می شود.

خلاصه اولین روز عید را شاد و خندان با خواهرکوچولویم لباسهای عیدیمان را پوشیدیم و همراه بابا و مامان به خانه بزرگترها رفتیم.تقریباً اکثر جاها بهمون عیدی می دادن و من عیدیهای سبا(خواهرکوچولو) را هم براش جمع می کردم ولی هر روز حساب همشون که کدامها مال خودم هستند و کدامها مال سبا هستند را داشتم.تازه هرجا هم که فراموش می کردند بهمون عیدی بدهند (به هر دلیلی !!!!) خودم آنقدر تو گوش مامان می گفتم تا آنها متوجه قضیه بشوند. البته تو روزای آخر متوجه شدم که اینکارم اشتباهه و دیگر تکرار نکردم.اینجوری شد که پولهای عیدیم زیاد شدند و نگران گم کردنشان بودم...راستی خودم هم به بعضی از بچه های فامیل که دوستشون داشتم و از آمدنشان به خانه مان خیلی خوشحال می شدم ، عیدی هم می دادم مثل بهزاد جون و آرشیدای خوش زبون.

خلاصه با همفکری بابا و مامانم تصمیم گرفتم یک حساب بانکی برای خودم باز کنم و پولهامو آنجا بگذارم و بعد با کارتی که بانک بهم میده هر جا خواستم از پولهام خرج کنم البته کارت هم حتماً باید به اسم خودم باشه ، سواد هم که دارم و سرم کلاه نمیره که هر حسابی را قبول کنم.

مامان هم بعد از کمی تحقیق ، یک روز صبح دنبالم آمد و با هم رفتیم بانک . آنجا کلی با مسئول افتتاح حساب صحبت کردم و از گم نشدن پولهام تو بانک مطمئن شدم.تازه فهمیدم که بانک مثل خونه های خودمون کمدهایی داره که پولهامون را آنجا نگه داری می کنه مثل کمدهای داخل خونه مون که لباسهامون را آنجا می گذاریم و هر وقت خواستیم آنها را برداشته و استفاده می کنیم.

همان لحظه هم برام کارت عابر بانک صادر کردند و الان یک کارت زرد رنگ خوشگل که عکس یک آدمکی با دستهای باز که نشان از خوشحالی اوست ، بنام کارت آرزو دارم و میدانم که رمز کارت را نباید به غیر از مامان و بابام به کس دیگری بدهم.

روز بعد هم مامانم من را عضو کانون جوانه ها که دروازه ورود به جزیره آرزوهاست ، کرد و من از حالا می توانم از طریق کامپیوتر و اینترنت وارد جزیره آرزوهایم بشوم و کلی بازیهای زیبا انجام بدهم و یا کارهای خوبم ازجمله عکس وخاطره به جشنواره های بانک بفرستم و در مقابل همه اینها امتیاز می گیرم و هنگام قرعه کشی ، شانس بیشتری برای بردن جایزه خواهم داشت و حتی با این کارها بهم جایزه نقدی هم می دهند.هر کسی تو این جزیره از آرزوهایش می گوید و تلاش می کند که به آرزوهایش برسد ولی من هنوز فرصت نکردم آرزویم را بگویم وهمینطور از خیلی کارهای دیگراین جزیره بی اطلاعم ولی از این هفته قراره هرآخر هفته یه مسافرت به این جزیره بزنم و از تفریحاتش لذت ببرم...شما چطور ؟ هم پول عیدیهاتون را یک جای مطمئن نگه می دارید و هم کلی بازی می کنید.تازه با نحوه پس انداز کردن و چگونه خرج کردن آشنا می شوید.

پینوشت 1:همین خاطره را تو روزنامه دیواری هفت سینم نوشتم.

پینوشت 2: عکسای روز اول عید (با صورتهای خواب آلوده)

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٦
تگ ها: عید نوروز


+ سال نو مبارک

بهار از راه می رسد و آنچه زیبا نیست زندگی نیست!  روزگار است...

قلب عیدتان مبارک و سال خوبی را برایتان آرزومندمقلب

پینوشت : متن و عکس ایمیل یکی از همکاران خوبم هست که خیلی از متنش خوشم آمد.

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٤
تگ ها:


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس