Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ هفت سالگی و سه سالگی عروسکام مبارک

سن هفت سالگی هم مثل خیلی از سالهای دیگه عمرمان سال سرنوشت ساز و پر از خاطرات به یادماندنی برای هر انسانی هست...سال شروع مدرسه...سال سوادآموزی ... سال مستقل شدن... سال جدایی از پدر و مادر...

عزیزم ساینا جون هفت سالگیت مبارک

سبا جونم هم دیگه داره کم کم دوران کودکی رو پشت سر می ذاره و وارد مرحله نوباوگی شده ، خیلی زیبا حرف می زنه شمرده و بدون غلط (تنها کلماتی که وقتی خیلی کوچکتر بودی واشتبه می گفتی رنگ خاکستری بود که خاک تو سری می گفتی و این دیگه برای همیشه برامون موند و کلمه دیگه دکمه هست که میگفتی دمبه). خدا رو شکر رابطتون با آبجی ساینا خیلی خوبه ...در کل میشه گفت خیلی دختر آروم و عاطفی و دقیقی هستی .

عزیزم سباجون سه سالگیت مبارک

با اینکه می خواستم بهترین و به یادماندنی ترین تولد دوران کودکیتون را براتون رقم بزنم ولی این روزها عروسی دایی کوچیکه ذهنم را خیلی درگیر کرده .امیدوارم که بعد از عروسی و شاید همزمان با تولد سبا کوچولو که دقیقا یکماه و یکروز با تولد تو فاصله دارد جشن بگیرم و دوستان ساینا  را بنا به خواسته خودش دعوت کنم.

 

پینوشت1:

روز تولد ساینا اصفهان بودیم و مهمان خانواده دوست داشتنی آقای ابراهیمی...کیک زیبایی خریدیم و برایت تولد کوچیک خانگی گرفتیم و کلی کادوهای زیبا و خوشکل گرفتیقلبقلب

پینوشت2:

اینروزا سبا هم کلی برای جشن تولدش بی تابی می کند.

پینوشت3:

آناهیتای نازنینم ، تولدت مبارک ... امیدوارم سالیان سال در کنار بابا و مامان مهربونت تولدت را جشن بگیری .

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
تگ ها: تولدانه


+ ربات جایگزینی برای ...

ساینا در حال تماشای کارتون (سی دی ) : کاشکی یه کنترلی بود که خودش سی دی می ذاشت و عوض میکرد ...دیگه نمی خواستیم از جامون بلند شیم...مثل کنترل تلویزیون و دستگاه سی دیناراحت

من:تعجبتعجبتعجب

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۸
تگ ها: این روزا


+ تعطیلات عید نوروز

تقریباً تا روزای پایانی مدارس به مدرسه رفتم و سبا هم به مهد کودک و مامان و بابا هم اداره

 عصرسه شنبه سریع راه افتادیم تا به مراسم شب چهارشنبه سوری دهکده گردشگری گمرک برسیم و آن شب تا دیر وقت ماندیم و آخر شب خسته و کوفته به خانه رفتیم ولی حسابی با اون آتش بازیها و ساز و دهل و پایکوبی بهمون خوش گذشت ...آش و کباب و آب هویج خوردیم.

شب سال تحویل به همراه عمو محمود مهمان مادرجون بودیم و خوش گذشت.

موقع سال تحویل خواب بودیم ولی بعدش بیدار شدیم و استیج را دیدیم و آماده شدیم و بعد هم به دید و بازدید سال نو گذشت.

یه سفر کوتاه دو روزه به شهداد وکلوتهای آن داشتیم و حسابی لذت بردیم مخصوصا مهرسا هم بود و تمام مدت تو ماشین به بازی با کلمات و برد و باخت گذشت .

شنبه سال هم ویلای یکی از دوستان دعوت بودیم و بعد از سالها مامان کلی والیبال بازی کرد و ما هم تشویق شان کردیم.

هفته دوم هم کار مامان و بابا شروع شد ... و من برای اولین بار کل هفته و هر روز مواظب خواهر کوچولویم بودم و با هم بازی می کردیم فیلم می دیدیم و مشقهایم را می نوشتم

و همینطور 10 فروردین اولین دندان شیریم هم افتاد و بابت این موضوع خوشحال شدم وفرشته دندون هم برام یه کتاب قصه حیوانات ازوپ به همراه یه ست انواع خط کش های زیبا و یک شاخه گل نقره هدیه آورد.از همه بیشتر گل را دوست داشتم.

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
تگ ها: عید نوروز


+ بهارتان گلباران

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است
خوش خرامیده و با حسن و وقار آمده است
به تو ای باد صبا می دهمت پیغامی
این پیامی است که از دوست به یار آمده است
شاد باشید در این عید و در این سال جدید
آرزویی است که از دوست به یار آمده است

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٩
تگ ها: بهار و عید نوروز


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس