Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
نریم تو شبا - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ نریم تو شبا

روال زندگیمان به گونه ایی شده که هر بعداظهر روز چهارشنبه بار و بندیلمان را آماده و گاهی حتی به دلیل عجله ایی که برای رفتن داریم من و ساینا به کمک هم آنها را داخل ماشین گذاشته ، مزرعه سبزی کاریمان و گل های باغچه جلوی خانه  را آب می دهیم و در آخر منتظر بابایی می نشینیم غروب هم که به شهر پدریمان می رسیم با اجازه ساینا یکراست مسیر خانه بابابزرگ را طی می کنیم از بس که ساینا جون اون هفته  دلش تنگ شده و اجازه اینکه جای دیگری برویم نمی دهد و تا حدی خوش بحال ما هم می شود

اما برایتان بگویم از برگشتمان. آخرای جمعه شب راهی شهر صنعتی سرچشمه می شویم  با تمامی ناراحتی ...

اما از همش سخت تر واکنش ساینا به تاریکی و تنهایی نشستن تو صندلی عقب ماشین هست که اخیراَ هم با جمله نریم تو شبا و خندیدین من و بابا و ابراز ناراحتی از طرف ساینا مخصوصا چون روزای جمعه برنامه خوابش به هم می ریزه صبح دیر بیدار میشه عصر دیرتر از همیشه می خوابه و شب تا دیر وقت بیداره و تو ماشین هم خواب نمی ره

دیروز عصر با هم رفتیم خونه عمو و بعدش هم مادر جون و موقع برگشت هم کمی بازی تو پارک و همون لحظه هم تصمیم گرفتیم که شام هم همونجا بخوریم تا تو بیشتر بازی کنی. خلاصه موقع برگشت با اینکه اصلا صحبتی از آمدن به سرچشمه نبود ولی انگار که تو حس کرده بودی که وقت رفتنه واسه همین در حال گشت زنی تو خیابون (خیابون منتهی به سرچشمه - همیشه از همین مسیر برمیگردیم )بودیم که گریه میکردی و می گفتی نریم تو شبا

وای خدای من

من و بابایی هم از خنده داشتیم میمردیم ولی جلوی خودمونو گرفتیم که متوجه نشی هر چی هم بهت گفتم بگو نریم تو تاریکی ولی انگار واست همون جمله خودتو بیشتر قبول داشتی

تا موقعی که دور نزدیم و برنگشتیم تو گریه کردی و تصمیم گرفتیم که فردا صبح زود راه بیافتیم تا تو خواب باشی و اذیت نشی دختر نازم

سه سالگی دخترم

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۳
تگ ها: خاطرات


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس