Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
فال گوش واستادن - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ فال گوش واستادن

هنوز تا اتمام کار ساعتی فرصت هست و سردردم اجازه هیچ کاری بهم نمی ده واز طرفی هم دلم واسه ساینا و شیطنتهاش تنگ شده و همینطور دارم به دیشب و عکس العمل ساینا فکر می کردم و عکسای قدیمیش رو توی کامپیوترم می بینم که این عکس رو دیدم –عکس مربوط به اولین روز وشاید هم دومین روز مهد رفتن ساینا بود که کنارش موندم و براش از خوبیهای مهد و دوستاش گفتم و موقع برگشتنم خودم گریه کردم چرا که ساینا اصلا دوست نداشت اونجا بمونه .احساس میکردم قلبم داره منفجر میشه خدای من چقدر سخت گذشت ولی خوشحالم که الان راحتتره و مهد رو دوست داره. احساس میکردم که ساینا تو تصورش اینطوریه که ما اونو زندانی کردیم خیلی عذاب وجدان داشتم.

دیشب تو مهمونی بابای خاله رضوان که واسه افطار دعوت بودیم ساینا کلی غرولند کرد اونهم بهانه های الکی .مثلا مامان شما چرا واسه من قاشق برداشتی ؟ من خودم می خوام بردارم  واین در حالی بود که باید کلی از بین مهمونا می رفتم و برام سخت بود ولی قانع نشد و به خاطر جیغ زدنهاش مجبور شدیم با هم بریم و برداریم؟کلافه

وای نمی دونید چقدر کلافه شدم وچقدر جوش آوردم؟شب موقع برگشت تو ماشین کلی با ساینا و بابایی صحبت کردیم و بهش میگم ساینا جون اگه یکبار دیگه تکرار کنی دیگه مهمونی نمی برمت و باید بمونی خونه مامان بزرگ؟عصبانی

ساینا:من که گفتم مهمونی دوست ندارم می خوام برم خونه مامان بزرگتعجب

(عجب ! من و بابایی را باش که می خواهیم واسه ساینا تنبیه در نظر بگیریم)

 خلاصه نیم ساعتی گذشت و احساس کردم که عقب ماشین خوابش برده .من و بابایی هم شروع به صحبت کردیم که چیکار کنیم و چطوری بفرستیمش محرومیت که دیگه تکرار نکنه (البته این بار دومش بود که حسابی تو مهمونی اذیت میکرد- دفعه پیش هم شمال خونه دوستمون به خاطر یه بشقاب که یکی از مهمونا از جلوش برداشته بود یه شلوغ بازی درآورد که تا آخر مهمونی من خجالت میکشیدم)

وقتی واسه بنزین زدن جلوی پمپ بنزین ایستادیم به عقب که نگاه کردم دیدم چشاش گردشده و زل زده به ما و حرف هم نمی زد و وقتی تنها شدم بهم میگه من که خواب بودم نیگاه کن چشام بسته اس.تعجب

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٤
تگ ها: تجربیات ما


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس