Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
اولین کابوس تو - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ اولین کابوس تو

چند شبی هست که آروم و قرار و خواب راحتی نداری نمی دونم چرا ؟

ساعت 3 یا شاید هم 4 نیمه شب از خواب بیدار میشی کمی گریه می کنی و شاید آب بخواهی و گاهی هم دستشویی و تازه خواب عمیقت از ساعت 5 صبح شروع می شود حال ساعت 7 هم باید بیدار بشی...کلا خواب و آرامش من هم بهم ریخته

دیشب حدود ساعت 4 صبح بیدار شدی و خیلی ناراحت ... شروع کردی به گریه کردن...بغلت کردم ...بهت میگم بریم دستشویی...با موافقت تو و برخاستنت با هم میریم دستشویی...همانجا شروع می کنی به صحبت کردن

ساینا:پرنده می خواست منو بخوره

من:پرنده چه شکلی بود مامان؟

ساینا:پاندا بود.

من:پس خرس پاندا بود آره.

ساینا:آره

با هم برگشتیم تو اتاق ... بهت میگم بیا تو بغلم بخواب ...ولی همچنان تو فکرش هست و خواب نمی ره و کلماتی مثل پرنده به زبان میاره...بهش میگم من و بابا مواظبت هستیم پس بخواب ... بالاخره بعد از کلی ناز و نوازش  خوابید.

خوشبختانه امروز باید ساعت 8 برم آموزش و ساینا 1 ساعت اضافه می تونه بخوابه...الان هم باید برم دنبالش ... بیدارش کنم و بذارمش مهد.

این اولین باره که تو عزیز دلم از کابوسهای شبانه ات برام میگی و من متوجه میشم که ذهنت شبها به کجاها پرواز می کنه.

6 ساعت بعد نوشت :

ساینا را بالاخره ساعت 8:10 رسوندم مهد که همزمان بچه ها داشتن می رفتن زمین چمن...آندیا با دیدن ساینا خوشحال شد و با هم سوار مینی بوس شدند و رفتند...البته هوا کمی سرد بود و ابری...بناچار برگشتم خانه و لباس گرم برداشتم و رفتم زمین چمن...چمنی که بچه های مس در آنجا تمرین می کنند الان بدست این قوم خرابکار افتاده بود و احتمالا تا یکساعت دیگه از چمن خبری نخواهد بود...ساینا هم که به لطف خاله لیلا یه ساندویچ (نمی دونم چی بود)دستش گرفته بود و دم درب منتظر من با دوستش و خاله و بعد از پوشیدن لباس رفتن تو زمین ...وای که چقدر خوشحال بودن

من هم بعد از کلی دوندگی ساعت 8:30 رفتم آموزش(حالاببینید من چقدر سریع کارامو کردم...البته با سرعت نرفتم چون مسیرها اینجا کوتاهه و خیابونها خلوت)

روز بعد نوشت :

 

دیروز که دنبال ساینا به مهد رفتم خاله ق. بهم گفت که ساینا امروز ظهر تو خواب می ترسیده و نمی خوابید گفتم چرا ؟

 گفت بهم می گفته یه پلنگ تو جنگل هستش .من از پلنگ می ترسم و همینطور ببر

 وای بازم دوباره پلنگ و ببرو خرس...خلاصه گفت که سی دی های حیوانات و جنگ و کشت و کشتار و ... نبینه

 تو ماشین تا خونه باهم صحبت کردیم وباز گریه واشک که مامان خرس پاندا منو خورد ...اینجوری(حالا دهانش باز و داره سرشو تکون میده و صورتشو نزدیکم آورده)

 بهش میگم نه عزیزم خرس پاندا گوشت نمی خوره علف می خوره ...گیاه بامبو می خوره ...پاندا خیلی مهربونه...همه حیونا بچه کوچولوها رو دوست دارن و اونا رو نمی خورن...خلاصه...دیدم کوتاه نمیاد بهش گفتم اگه دیدی یه بار دیگه خواست تو رو بخوره به بابا بگو تا اونو بکشو و کاری بهت نداشته باشه و اینجا قبول کرد ...حالا مشکل با چی بود که می خواست بدونه بابا با چی پاندا رو می کشه؟...اینبار گفتم با تفنگی که روی میز کامپیوتر هستش و ساینا اونو خیلی دوست داره...خیالش راحت شد و وقتی فهمید که امشب قراره بریم رفسنجان و رامین جون و فرنوش جون رو ببینیم تقریبا همه چی رو فراموش کرد.

بعد از آمدن بابایی و صحبت کردن با بابایی (ساینا تو حیاط مشغول بازی با آقای . که در حال تمیز کردن باغچه هستش) متوجه شدیم که ساینا از وقتی قصه جنگل 2 رو دیده بهم ریخته و تصمیم گرفتیم که کلا همه سی دی ها رو یه بازبینی مجدد بکنیم و از این به بعد موقع تماشای تلویزیون به این مسئله بیشتر توجه کنیم و سعی کنیم کمتر راجع به این موضوع صحبت کنیم تا یادش بره

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس