Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خواب - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ خواب

نزدیکای 9 که میشه بهت میگم ساینا ساعت چنده ؟ و تو خوشحال به ساعت نیگاه میکنی و میگی کوچیکه رو 9 هستش و بعد فریاد که نه موقع خواب نیست ...نخوابیم و...و بعد از یادآوری یه کوچولو از قصه هایی که دوست داری و گاهی برای اینکه زودتر کنار بیای یه حقیقت زندگی که می خوام واست قصه شو بگم مثلا یادته اون روز با بهار خونه مامان بزرگ چیکار کردین ؟ حالا بریم بخوابیم تا واست قصه شو بگم ...اینجوری میشه که زود کوتاه میایی و بعد از دستشویی و اب خوردن و البته با کمک بابایی مسواک زدن ،  میریم که بخوابیم.


 چند ماهی هست که واقعا بغل کردنت اونم صبحها با کلی لباس گرم و کیف مهدت و حتی کفشهایت در دستم وگاهی پتویت برایم مشکل شده بود و از طرفی شبها هم که دیر می خوابیدی و روزها خسته بودی .ما هم که تا دیر وقت سرکار بودیم و از طرفی دوست داشتیم شبها دور هم باشیم و خوش بگذرونیم ولی خستگی روزهای تو و از طرفی بارها تو مقالات مختلف خوانده بودم که کمبود خواب برای بچه ها بسیار مضره و حتی روی هوش آنها تاثیر می ذاره اینگونه بود که تصمیم گرفتیم شبها زودتر بخوابیم که این اولین مشکل ما بود که باید ساعت 9 خاموشی می زدیم و می خوابیدیم منو بابایی هم که خسته از کار روزانه ، همراه تو و شاید زودتر از تو می خوابیدیم .من که مشکل نداشتم تا صبح می خوابیدم و روز بعد هم سرحال بیدار می شدم ولی بیچاره بابایی که دیگه از ساعت 4 صبح خوابش نمی برد سالها به 6-7 ساعت خواب عادت کرده بود و تا بیدار شدن ما منتظر بود و تلویزیون نگاه میکرد اینگونه بود که بابایی روزا خیلی خسته بود. ولی چاره ایی نبود و باید ما این روند را مدتی ادامه می دادیم تا واسه شما به عادت تبدیل بشه . باز هم آخر هفته ها و مسافرت های کوتاه مون به شهرمون و مهمانی های گاه و بیگاه ما همه چیز را خراب میکرد...خلاصه از شنبه دوباره همان آش و همان کاسه بود تا چهارشنبه و آخر هفته ها هم آزادی و تفریح و ...

خوابت هم که ماجراها دارد تازگیا خواندن ساعت را کمی یاد گرفتی مثلا می تونی بخونی که عقربه کوچیک  و عقربه بزرگ  رو چنده (ممنونم مامان سانای که راهنمایی کردی) البته عقربه کوچیک را نزدیک به هر کدوم که باشه میگی .

نزدیکای 9 که میشه بهت میگم ساینا ساعت چنده ؟ و تو خوشحال به ساعت نیگاه میکنی و میگی کوچیکه رو 9 هستش و بعد فریاد که نه موقع خواب نیست ...نخوابیم و...و بعد از یادآوری یه کوچولو از قصه هایی که دوست داری و گاهی برای اینکه زودتر کنار بیای یه حقیقت زندگی که می خوام واست قصه شو بگم مثلا یادته اون روز با بهار خونه مامان بزرگ چیکار کردین ؟ حالا بریم بخوابیم تا واست قصه شو بگم ...اینجوری میشه که زود کوتاه میایی و بعد از دستشویی و اب خوردن و البته با کمک بابایی مسواک زدن ،  میریم که بخوابیم .

حالا بگم از محل خواب ساینا:مدتها بود که ساینا کنار خودم می خوابید ولی اخیرا تصمیم گرفتیم که جدا تو اتاق خودش بخوابه چند شبی هم رفتم پیشش اما باز دلم نمی اومد که تنها بذارمش و خودم هم کنارش می خوابیدم از طرفی هم تنها نمی رفت بخوابه تا اینکه مجبور شدیم تختش را بیاریم تو اتاق خودمون و کنار تخت خودمون ولی با کمی فاصله... و بنا شد که کم کم  از ما جدا شه وبره تو اتاق خودش ...البته باید اول به تختش عادت میکرد که چون از ابتدای تولدش روی اون نخوابیده بود و بهش عادت نداشت و همیشه تو بغل من یا بابایی خوابیده بود وبا نوازشهای ما به خواب رفته بود واین یه مشکل اساسی بود اینگونه شد که از ما جدا شد و روی تخت خودش جدا خوابید و البته کتابهای داستان کیتی و فرانکلین که  روی تخت خودشون می خوابیدن بسیار کمک موثری بودن.

تازه چراغها رو خاموش کرده بودیم و چراغ خواب را روشن که...مامان (یا بابا) آب می خوام ...بعد از آب خوردن اون هم حتما باید خودش از تخت بیاد پایین و بره تو آشپزخونه و از آب سرد کن یخچال برداره و بخوره...جیش دارم ...ای بابا تازه رفتی ...دوباره بیا پایین و دستشویی و دوباره خواب ... و گاهی که یادم رفته قبلش بهت شیر بدم .... مامان شیر می خوام تو لیوان میخوام یا با نی می خورم... بابا ( یا مامان ) قصه بگو و گفتن یه قصه ایی که خودت انتخاب می کنی و تا آخرش هم همراهیمون می کنی و اگه جایی از قصه هم فراموش کنیم با یادآوری تذکری می دهی و عجیب که هنوز از خواب هیچ خبری نیست  وخلاصه اینقدر عذر و بهانه داری واسه خوابیدن که اگه اجازه بدیم یک ساعتی طول میکشه...خودمون را به خواب می زنیم و و اینگونه می شود که سکوت مطلق فضای خونه رو می گیره و تو مجبور به خوابیدن میشی و من هم کم کم بیهوش

خدا رو شکر درسته که شبها زود می خوابیم و خیلی از کارامون  نمی رسیم که انجام بدیم ولی یه مزیت داشته و اون هم سرحال بودن ساینا موقع از خواب بیدار شدنش هست .صبحها 10 دقیقه مونده به 7 بیدارش می کنم اگه شب به موقع خوابیده باشه اینقدر سرحاله و زبونش باز که این 10 دقیقه مدام داره حرف می زنه و راه می ره ویادش میاد که چی می خواد برداره ببره مهد – از عروسک گرفته تا خوراکی و لباس و کدام کیف و چی با چی ست میشه و ....

ولی اگه شب به موقع نخوابیده باشه دوباره همون دردسرای همیشگی ...بهونه های عجیب و غریب ... بابا منو بغل کنه بذاره تو ماشین...نمی خوام برم مهد ... بریم خونه مامان بزرگ و ...خدا رو شکر که موقع پیاده شدن و رفتن به مهد دیگه از من نمی خواد بغلش کنم با هر خواب آلودگی که باشه راه میره و میره تو کلاسش...الهی بمیرم ساینا جون  با اینکه کوچیک هستی ولی بسیار منطقی وخیلی بیشتر از سنت می فهمی .ممنونم دخترکم که شرایط ما را می فهمی

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٢
تگ ها: این روزا


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس