Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
مغز بادوم - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ مغز بادوم

عنوان پست را از وبلاگ مامان رادین و راستین جان برداشتم راستش چون با خوندن اون پست ناراحت شدم و خواستم  در این خصوص یه مطلبی بذارم. با عرض معذرت از دوست عزیزم 

ساینا از بدو تولد تا دو سالگی پیش بابا بزرگ و مامان بزرگ بوده و همین باعث ایجاد انس و الفت عجیبی بین اونها شده به نحوی که نه بابابزرگ (مخصوصا) و مامان بزرگ طاقت دوری از ساینا را دارند و نه ساینا می تونه مدت زیادی دور از آنها باشه و حتی کوچکترین مسئله ایی خدای نکرده مثل بیماری سراغش بیاد میگه منو ببرید خونه مامان بزرگ اون می دونه منو چه جوری خوب کنه و اصطلاح جالب دیگه ایی که بکار می بره دست مامان بزرگ خوبه (حتما از زبان خودمان شنیده )

خلاصه اینطوری بگم که از چهارشنبه شب که می رسیم بابابزرگ تمهیدات لازم را از قبل دیده. خوراکی های مورد علاقه ساینا را خریده من جمله ژله های رنگارنگ و آمادگی برای بیرون رفتن ها و گشت زدن های تو شهر و ... و تابستونها پارک رفتن و بستنی خوردن و ...خلاصه دو روز آخر هفته را کامل به ساینا اختصاص میده -البته اگر شرایط ما هم جور باشه

مدتی پیش شهرداری سیرجان یه سری بروشور و کاتالوگ ونقشه های اماکن دیدنی شهر سیرجان را آماده کرده بود و خیلی جالب آنها را بسته بندی کرده بودن واسه ایام نوروز و تعطیلی برای مسافرانی که  مسیرسفرشان از سیرجان می گذرد ...یکی از این بسته ها هم خونه بابابزرگ بود و ساینا هم عاشق نقشه و عکس و کتاب (یه مطلب جالب دیگه ایی که هست ساینا بی نهایت به نقشه و نقشه خوانی علاقه منده و همیشه با موبایل بابایی مسیرها را پیدا می کنه و کلی سرگرم میشه) وبابابزرگ هم شبها بیکار کنار ساینا ساعتها می شینه و خونه اقوام را تو جاهای مختلف نقشه پیدا می کنه و با آدرس کامل بهش نشون میده حتی جاهای دیدنی شهر و پارکها و... همینطور یه کتاب داستان به زبان شعر به نام حسنی میره به سیرجون هم (نویسنده اش را فراموش کردم)داخل این بسته بندی هست که خلاصه داستان به این صورته که حسنی با کمک یک گلیم که سوغات مادربزرگش هست و از شهر سیرجون واسش خریده میره سیرجون و اونجا به کمک یه پسر بچه دیگه که با هم دوست میشن تمام جاهای دیدنی شهر سیرجان را میرن می بینن و چون این کتاب به زبان شعر واسه بچه ها گفته شده و نقاشیهای بسیار خوبش همه را جذب خودش می کنه و همین انگیزه ایی بود برای ساینا که اسامی جاهای دیدنی و تا حدودی تاریخچه آنها را بدونه و از طرفی مکانشون رو تو نقشه به کمک بابابزرگ پیدا کنه

خلاصه هفته ایی که ساینا پیش بابابزرگ بوده خیلی به جاهای دیدنی سیرجان علاقمند شده بود و ما هم بی خبر از همه جا آخر هفته که رفتیم چیزهای جالبی می شنیدیم و بابابزرگ هم تصمیم داشت که ظهر پنج شنبه که هوا هم گرمتر بود ساینا را ببره یخدانهای سیرجان را ببینه ...وای نمی دونید چه ذوقی میکرد و چقدر خوشحال بود با هم رفتند و بعد از ساعتی برگشتند بااینکه هوا خیلی سرد بوده و باد شدیدی هم می اومده ، اما بهشون خیلی خوش گذشته بود و تعریف می کرد که قبلنا یخچال که نبوده مردم اینجا آب می گذاشتند و یخ می زده و بعد تو تابستون از اینها استفاده می کردند...قربون تو دختر دلبندم که اینقدر دوست داری از همه چیز مطلع باشی و فدای اون بابابزرگ و مامان بزرگ که واقعا جای خالی من و بابایی را به دلیل گرفتاریهای کاری پر کردند و ما کمتر شرمنده دخترمون میشیم 

و اما عکس از یخدانهای دوقلو سیرجان

پینوشت:

به مناسبت تولد آرشیدا جون بنا به سنت خانوادگیمون مراسم جشن شب شیش خانوم خانوما دعوت شدیم و کلی بهمون خوش گذشت...ممنون بابا و مامان آرشیداگلی و باباجون و مامان جون مهربونش

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
تگ ها: سفرنامه


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس