Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
یه خبر همراه با سفر - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ یه خبر همراه با سفر

به نظر من دریا و ساحل و بازار را نمیشه فراموش کرد حتی با اوضاع نابسامان و سنگین وزن شدن مامان (آخه قراره چند ماه دیگه یه خواهر کوچولو همبازی ساینا جونم بشه خجالت)

تعطیلی آخر هفته پیش عزممان را جزم کردیم و همراه بابابزرگ و مامان بزرگ راهی جنوب شدیم دایی جون و خاله رضوان  هم که روز پیش با کلی اسباب و اثاثیه رفته بودند تا آپارتمان جدیدشان را تجهیز کنند و عصر سه شنبه به جمع صمیمی شون پیوستیم و تا آخر هفته کلی خوش گذراندیم .اینبار بدلیل سر وسامان دادن خونه جدید دایی و همینطور اوضاع اینجانب از رفتن به قشم منصرف شدیم با اینحال دریا و ساحل گردی و پارک رفتن و از همه مهمتر لباس خوشکل پوشیدن (ساینا از اینکه  لباس آستین کوتاه و شلوارک و ...بپوشه کلی حال می کنه و به قول خودش لباس لُختی ) از تفریحات این چند روزمان بود و گاهی هم سرک کشیدن به پاسا‍ژها و همینطور رفتن به کنسرت همایون شجریان که بسیار دلچسب بود .

یه ظهر گرم هم بعد از بازی با آب و دیدن شترسواری واسب سواری در ساحل خواستی که سوار اسب بشی (کره اسب) که کلی بهت خوش گذشت اما از شتر سواری می ترسیدی به نظرم بیشتر از خود شتر می ترسیدی و یادمه که چند ماه پیش که کابوسهای شبانه ات به اوج رسیده بود یکبار هم از شتر برایم گفته بودی که تو را با خودش بُرد و هنوز هم ترس از شتر داری و هر چه کردم که نترسی و همراه بابایی سوار شین کوتاه نیامدی با اینکه می دیدی شتر به خاطر تو جلویمان می نشست که تو سوارش بشی ولی تو اینکار را نکردی و فقط اسب خوشحال شد که سوارش شدی و اینها جملاتی هستند که از آنروز به بعد تکرار می کنی

 

پینوشت 1: موقع برگشت تو ماشین در حال اذیت کردن بابابزرگ و مامان بزرگ :

 در حالیکه اخم کرده ام و بهش نگاه می کنم : ساینا یه جا آروم بگیر اینقدر اذیت نکنعصبانی

ساینا : (لبخند بر لب) چرا عصبانی هستی تپلخنده

مامان : تعجب

(ومثل یک بمب تو ماشین صدا کرد انگارهمگی هم منتظربودن که با یه حرف کلی به تپل شدن من بخندند خنده)

پینوشت 2: همیشه دوست داشتم که فرزندانم تقریبا همسن باشند و همبازی همدیگر...خدایا ممنونم که دعایم را برآورده کردی و ساینا را تنها نگذاشتی

از ابتدای مهر امسال بود که آندیا دوست مهد کودک ساینا هر روز برای دخترم از مزایای خواهر بزرگش پارمیداجون صحبت میکرد و گاهی دیدن پارمیدا این انگیزه را در وجود ساینا بوجود آورده بود که کاش خواهری میداشت ...ممنونم خدای مهربون که ساینا را به آروزیش رساندی

هرچند به قول فریبا جون اینبار ساینا بایستی پارمیدایی باشد برای نی نی کوچولویمان

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۱


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس