Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
سفر به شیراز - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ سفر به شیراز

عشق به سفررفتن بعد از مسافرت به بندرعباس هر روز بیشتر و بیشتر خودش را نشان میداد و باز ازم می خواستی که دوباره برگردیم و بریم دریا عزیزکم...ولی این امکان پذیر نبود.

تا اینکه در همین روزای ابتدایی بعد از سفر صحبت از مسافرت بابایی به شیراز و شرکت در یک جلسه 3 – 4 روزه پیش آمد و ما هم فرصت را غنیمت شمردیم و اینبار روز 22 بهمن ماه راهی  دیار کریم خان زند و شهر عشق و عاشقی شدیم.

عاشق شیرازم اون هم در فصل بهار اما چه میشه کرد که اینبار برای اولین بار زمستان انتخاب شد برای سفر

فکر میکردم هوا خیلی سرد باشه ولی عالی بود حتی یک روز بعد از بارش باران و اون پیاده روی من و ساینا در ارگ کریم خان و آواز دلنشین عشایر قشقایی که همانجا به نظرم نمایشگاهی برپا بود و عکاسی من از ساینا و صد البته ساینا از من و حتی پیاده روی تا آخر بازار وکیل و برگشتن و دیدن پارچه هایی که برای لباسهای محلی استفاده میشد وگهگاهی هم اسباب بازیهایی که در گوشه و کنار بازار بودن و ساینا راحت ازشون جدا نمیشد و خدا روشکر که توی یکی از همین اسباب بازی فروشیها یکی از محبوبترین اسباب بازیهایش که مدتی بود سخت دنبالش بودیم (قطار فیلها)را پیدا کرد و با چه ذوق و شوقی خریدش و تا آخر مسافرت حتی دوست نداشت به خاطر اون از هتل خارج بشه وبماند شب به خاطر قولی که بهش داده بودیم که براش باتری می خریم با چه بدبختی پیدا کردیم (اندازه قیمت خودش پول بابت باتری دادیم و هیچ کدوم غیر از آخری کار نمی کردن)

البته این سفر ما هرچند سه نفره بود اما بابایی فقط شبها ما رو همراهی می کرد و کل روز به جز ساعات نهار من و ساینا به تنهایی به گشت وگذار پرداختیم و استراحت کردیم و خوش بودیم ...البته من بیشتر دوست داشتم ساینا در فصل بهار از دیدنیهای شیراز لذت ببره و براش خاطره انگیز بشه و از طرفی هم به خاطر نبود بابایی از رفتن به خیلی جاها صرفنظر کردیم ...یه روز صبح هم با همدیگه شاهچراغ رفتیم و کلی حال و هوامون عوض شد و واسه ساینا هم خیلی چیزها مثل دعا و زیارت کردن ملموس تر از پیش شد.

دریاچه نمک - بازگشت از شیراز

تو این سفرای اخیر بود که متوجه شدم چقدر دخترم بزرگ شده و خانمتر ... قبلا همیشه از این واهمه داشتم که همراهیم نکنه و خسته بشه و نخواد زیاد پیاده روی کنه اما حالا برعکس شده بود اون خستگی ناپذیر بود و من سریع خسته می شدم که این هم اقتضای نی نی کوچولویمان بود که اینروزا هرچه بیشتر به خودنمایی می پردازه و هر روز سنگین تر از روز پیش هستم.

پیش خودم فکر میکردم زندگی تو یک شهر بزرگ اگر سخت هست ولی واسه بچه ها خوبیهایی هم داره اجتماعی شدنشون و معاشرت با افراد و بدو بدوهای زندگی را بهتر درک می کنند تا اینجا (شهر یا بهتر است بگم شهرکی) که ما زندگی می کنیم و از اول تا آخر شهر را میشه خیلی راحت پیاده روی کرد و یا  با ماشین که بیشتر از 10 دقیقه راهی نیست و حتی تو خونه نشستن و از پنجره بیرون را نگاه کردن غیر از کوه و درخت و برف و زوزه حیوانات (فصل زمستان) و به ندرت حرکت ماشینی (آن هم به خاطر اینکه ما در مسیر حرکتی ماشینها هستیم) چیزی راندیدن و نشنیدن...البته من خیلی این آرامش را دوست دارم ولی بعضی وقتها با خودم فکر می کنم ایا فرزندانم می توانند وقتی بزرگ شدند تو یک شهر بزرگ از پس مشکلاتشون بر بیان و حداقل از حق خودشون دفاع کننن ...شاید ما آنها را یه جور زندانی کردیم ...به قول یکی از همکارام که تعریف میکرد فرزند یکی از دوستانش بعد از اینکه به سنی رسیده بوده که باید امتحان کنکور می داده ولی گفته بود که 20 سال شما باعث شدید من اینجا زندگی کنم حال چند سالی هم شما جور من را بکشید و اجازه بدید که من از ایران برم...کاش بچه هایمان را به گونه ایی بزرگ کنیم که شرایط را درک کنند و در آینده هم مشکلی نداشته باشن .

پینوشت 1:

تنها تنبلی که من در این سفر کردم و بعدش هم خیلی پشیمون شدم تماس با دوست خوبم محبوبه جون بود که خیلی دیر باهاش تماس گرفتم و به خاطر یه سری مسائل مجبور شدیم یک روز زودتر برگردیم و نتونستم ببینمش که همینجا ازش عذر خواهی میکنم .

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۸


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس