Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
افکار شبانه - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ افکار شبانه

آخر شب تو تخت وآماده واسه خواب حتی بعد از قصه "حاج آقا و دختراش" که بابایی واسش تعریف کرده بود:(یادم باشه یکبار این قصه را براتون تعریف کنم و ساینا که چطوری عاشق دختر کوچیکه حاج آقا بنام میترا میشه)

(راستی اولین سوالش را یادم رفته به محضی که یادم اومد همین جا می نویسم- چون سه تا سوال پرسید)

ساینا: چرا اگه لیوان پر چایی باشه وقتی کج بشه ، چاییش می ریزه؟

بابا(خسته و کوفته و خواب آلود و می دونست که به این زودیها با هر جوابی راضی نمیشه):

به خاطر قانون جاذبه زمین و نیروی شتاب و با سرعت فلان ...متفکر

(من هم که زیر پتو مرده بودم از خنده)خنده

ساینا: نه بابا چون چایی نرم هستش و راحت می ریزهتعجب

بعله ساینای ما بهتراز هر دوتامون مفهوم جامد و مایع رو می فهمه ولی ما .......چشمک

خلاصه بهش میگیم بگیر بخواب عزیزم فردا بیدار نمیشی ها...چند دقیقه ایی سکوت...دوباره میگه :آخریش را بپرسم؟

بابا:بپرس ولی آخریش هستمتفکر

ساینا :چرا دایره قل می خوره؟

بابایی:چون گوشه نداره و راحت می تونه قل بخوره

ساینا:مثلا مثلث نمی تونهتعجب

پینوشت 1:

این روزا به خاطر تغییر و تحولاتی که تو مهد پیش اومده و از طرفی کلاسها هم تغییر کردن و متاسفانه ساینا با بقیه دوستاش نیست من جمله آندیا که همیشه با هم بودن و با هم بازی میکردن...عصر که اومده خونه بهانه میگیره که دلش میخواد با آندیا بازی کنه...به مامان آندیا جون اس میدم و خواسته دخملی را مطرح میکنم و خلاصه با استقبال مامان آندیا روبرو میشم و ساینا به خونه دوستش دعوت میشه...خوشحال و قبراق لباسهاشو می پوشه یه کیف کوچولوی انگری بردز با هم کادو می کنیم و واسه اولین بار به تنهایی قراره بره مهمونی خونه دوستش...میگه مامان من که نمی دونم خونه شون چه شکلیه؟... میگم خب اشکالی نداره رفتی اونجا باآندیا همه جا رو می بینی و با مامان و باباش و خواهرش هم آشنا میشی ... میگه ولی مامان و باباش رو دیدم ...خلاصه عصری رفت و دیگه حالا مگر برمی گشت ...هر بار که زنگ می زدم یه بهانه میاورد! هنوز بازی نکردیم!هنوز شام نخوردیم !نه اصلا نمیام

خلاصه ساعت 9 بود که با ناراحتی برگشت و تو ماشین همش غر میزد که هنوز می خواسته بازی کنه ... بهش میگم ساینا چی بازی کردین ؟...میگه ؟رستوران بازی کردیم .آشپزخونه بازی کردیم ....و این اولین خاطره خوب از یه مهمونی که به خونه یه غریبه  و به تنهایی می رفت و کلی بهش خوش گذشته بود .ممنونم مامان آندیاجون و دختر گلش

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس