Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
آرزوهای دخترم - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ آرزوهای دخترم

مرخصی زایمانم و ماندم تو خونه فرصتی ایجادکرد که برای هر مهمانی شال وکلاه کنیم و آماده شیم و بریم و خاله ناهید هم که همیشه سایناجون و بهارجون را خوشکل میکرد و موهاتون را مدلهای مختلفی درست میکرد.البته این اواخر هم خودم دست بکار شدم و مثل کارهای خاله ناهید را تقلید کردم و انصافا هم بد نمی شدند(عکس یه مدلش را گذاشتم-البته اولین کارم بود و بعدیها بهتر می شدن ولی عکس ندارم).

در این راستا مرتب بهم میگفتی :مامان چرا تو آرایشگر نشدی؟و من باید برات کلی توضیح می دادم که هر کسی یه شغلی داره و ومامان هم شغلش یه چیزه دیگه هست...تا اینکه یه روز کامپیوتر بهارجون خراب شد و اون موقع بودکه تو هم سرت را بالا نگه داشتی که بعععععععله مامان منم مهندس کامپیوتره و تونستی جلوی بهار کمی قیافه بگیری و جلوی  پز دادنهای بهار کم نیاری.

یک روز که سرچشمه بودیم و کتاب زبانت را باهم کار میکردیم بهم گفتی : مامان کاشکی تو معلم بودی؟

مامان : ولی عزیزم من مهندس کامپیوترم.یادته کامپیوتر بهار را درست کردم.

چند دقیقه بعد دوباره تکرارش کردی

من هم گفتم عزیزم خیلی وقت پیش ، زمانی که تو بدنیا نیامده بودی من هم معلم بودم و به بچه ها درس می دادم.

دوباره بعد از چند دقیقه...

ساینا:مامان کاشکی من هم بودم و می دیدم تو چه جوری معلم بودی ؟....مامان یعنی مثل معلم ما بودی؟؟....مامان چاق نبودی؟مثل معلم ما لاغر بودی؟!!!!!!!......تعجب

مامان:آره عزیزم مثل خانوم معلم شما بودم.لاغر هم بودم...خجالت

دوباره بعد از چند دقیقه دیگه(در حالیکه داره عکس یه معلم(teacher) را رنگ میکنه) مامان چی درس می دادی؟

مامان : کامپیوتر عزیزم

  شِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک

حالا به خاطر گل روی دخترم هم که شده باید رژیمم را شروع کنم برایم دعا کنید که واقعا اراده آهنینی می خواد هورا

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٤
تگ ها: خاطرات


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس