Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
گذر زمان در نبود ما - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ گذر زمان در نبود ما

10 روز سفرمون تمام شد روزهایی که پر بود از زیارت و سیاحت و آرامش و کمی دلتنگی که آن هم با وجود بودن بچه هایی که همراهمون بودن و دیدن خستگیها و گریه های گاه و بیگاهشون کاملا از نبردنشون راضی بودیم ...این سفر بعد از مدتی بی سفری و بچه داری حسابی بهمون چسبید و خدا رو شکر اینترنت  پرسرعت هتلهای مکه و مدینه و موبایل دیتای مخابرات مشکل برقراری ارتباط با بچه ها را حل میکرد

از این طرف کوچولوهای مامان که بی صبرانه منتظر ورودمان بودند وساینا هر روز تعداد شبهایی که باید بخوابه تا مامان و بابا بیایند را می پرسید و چون روز آخر پرواز خیلی تاخیر داشت و مجبور شد یک شب اضافه تر بخوابه ، موقع دیدنمون فقط گفت مامان چقدر دیر اومدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ناراحتگریه

از همان روزای اول سفرمون هم هر روز برامون دسته گل درست میکرد و نقاشی می کشید ...(سفر چند روز قبل بابابزرگ و مامان بزرگ به مکه این مزیت را داشت که با کل آداب و رسوم آشنا باشه) هر روز بابابزرگ و مامان بزرگ را مجبور میکرده که بروند و برامون سکه بخرن!!!!!! تعجب

روز آخر هم به همراه بابابزرگ و مامان بزرگ رفته بودن ویک دسته گل بسیار زیبای طلایی انتخاب کرده بوده و برامون خریده (قبلش یکی دیگه را انتخاب کرده که بسیار زیبا بوده و البته خیلی گران چشمک... مامانم میگفت هر چی بهش گفتیم یکی دیگه انتخاب کن قبول نمیکرده ولی لحظه آخر از گلدونش خوشش نیومده و نخریدتشناراحت) ولی این یکی به قول خودش هم گلدونش طلایی هست و خوشکله هم گلهاشلبخند...موقع ولیمه هم که لحظه شماری میکرد کادوها را باز کنه آخر کار هم با صدای بلند گفت:مامان خوب شد رفتی مکه این قدر گل و کادو گیرمون اومدخجالتخجالتخجالت

یک روزی هم با سکه ها بازی کرد و نصف روز هم ما دنبال چند تا سکه گم شده گشتیم و آخر کار راضیش کردیم که باید سکه ها را توی بانک بذاریم و هر وقت پول احتیاج داشتیم آنها را برداریم و بفروشیم

شب موقع رانندگی تو خیابون

ساینا : مامان برام اسباب بازی می خری؟

مامان :برات کلی از مکه و مدینه خریدم الان دیگه پول نداریم صبر کن چند روز دیگه

ساینا: مامان سکه ها را از تو بانک برداریم بفروشیم بعدش واسه من اسباب بازی بخر

......

سبا هم که یکی دو هفته آخری که کنارش بودیم تقریبا همه جا را چهار دست و پا می رفت، اما زود خسته میشد ولی بعد از این ده روز این قدر شیطون شده که چشم بر هم زدنی از این اطاق به اطاق دیگه می ره و با ساینا بسیار اخت شده باهم ساعتها بازی می کنن به قولی ساینا این فسقلی را می چلونش اما صداش در نمیاد یک بار پاهاش تو هوا هستن و سرش روی زمین... یک بار وارونه اش می کنه ...یک بار روی زمین می غلتونتش ...اما فقط صدای خنده های هر دوتاشون را می شنوی در صورتی می دونم اگه یکی با ساینا این کارا را بکنه جیغش هوا می رهماچماچ

روز اول آمدنمون هم سبا نگاهم نمیکرد انگار یه جورایی باهام قهر کرده بود ولی کم کم خوب شد و مرتب ازم می خواست بغلش کنمماچبغل

خلاصه این ده روز دوری باعث شد که بفهمم چقدر بچه ها زود بزرگ میشن و این نزدیکی ماها به همدیگه هست که گذر زمان را احساس نمیکنیم...سبا کلی تغییر کرده هم از نظر قیافه و هم کارایی که انجام میده ...الان دیگه وقتی بهش میگیم دست دست...شروع میکنه به دست زدن و ذوق کردن و شکل موش شدن....دیگه موقع غذا خوردن می شینه و خیلی خانمانه پیش بندش را می بنده و غذاش را می خوره.لبخند

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس