Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
کلاس تابستونیای من - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ کلاس تابستونیای من

مدتها بود که می خواستم از پیشرفتها و کارات بنویسم ولی قلمم طلسم شده بود و هر دفعه به نوعی نوشته هایم به سمت و سوی دیگری می رفت

امسال برامون سال خوبی بود ...چرا که مامان کلی برنامه ریزی کرد و طبق برنامه هاش هم پیش رفت اولین اقدامش هم گذاشتن ما دو فسقلی تو مهد کودک بود که خوشبختانه ختم به خیر شد ... از ابتدا ساینا مشکلی نداشت و آرزویش برگشت به مهد و دوستاش بود  و فقط نگران سبا بودیم که فهمیدیم خانمی اینقدر ددری هستش که کلی از بودن تو مهد مخصوصا کلاس ساینا و پیش دوستای ساینا لذت می بره. هر چند کلاس خودش را زیاد دوست نداره وشایدم دلیلش وجود ساینا و وابستگیش به ساینا هستش ...

طبق برنامه قبلی مامان ، کارایی که باید در آستانه 5 سالگی من انجام بشه  ، ثبت نام من توکلاس موسیقی و اسکیت بود که خوشبختانه کلاس موسیقی همین جا ثبت نام شدم و با خوشحالی هم رفتم ...البته روزای اول مامان کمی سختگیری میکرد ولی الان که پیشرفت من و تعریف استادم را شنیده کوتاه آمده و فقط هر روز بهم میگه کمی تمرین کن(البته اگه سبا خانوم اجازه بده ... چون هم چوبهای سازم را برمیداره و هم کتابم را میخواد و هیچ کتاب دیگری را قبول نمی کنهکلافه )

سازم هم زایلوفن هست و خیلی دوستش دارم البته اصرارم براینه که می خوام پیانو کار کنم(اینم اثرات برنامه های عید نوروز- پیانوی جنگل – هستش و همینطور خانمی که پیانو تدریس می کنه خیلی مهربونه) مامان هم قول داده که اگه پیشرفت کنم اجازه میده پیانو کار کنم

مامان تا وسط کتابم را انتخاب کرده و گوشه کتاب نوشته سایناجان هروقت تااینجا یاد گرفتی برات جایزه یه میکروسکوپ می خرم ومن هم همیشه این صفحه را نشون استادم میدم و ایشون هم چون دوست داره زودترجایزه را بدست بیارم آهنگ ها را یکی در میون یادم میده و من از این بابت خیلی خوشحالم.زبان

این هفته هم به خاطر اینکه 5 تا آهنگ را بدون اشتباه زدم و حتی تمرین می کنم که با دو تا دست بزنم ، یک جایزه زیبای دومینو هم از استادم گرفتم(البته اگه مامان و بابا دخالتی نداشته باشنخجالت)

کلاس اسکیت هم اینجا برگزار نشد و سیرجان ثبت نام کردم و بیشتر همراه بابایی واسه تمرین و آموزش میرم و آنجا را هم خیلی دوست دارم ... تا جایی که یکبار شب مهمان بودیم و قرار شد که نرم ، من هم از بس گریه کردم بابایی منصرف شد و من را برد و ما هم دیروقت به مهمانیمون رسیدیم...

عموصابر(مربی اسکیتم) میگه که باید یک روز درمیان برم واسه تمرین تا یادم نره و زود یاد بگیرم ولی از آنجایی که من فقط چهارشنبه و پنج شنبه و گاهی هم جمعه  واسه تمرین می رفتم زیاد پیشرفت نداشتم ... اما خوشبختانه یک کلاس اسکیت هم سرچشمه برگزار شد و با همه شلوغیش و ناراضی بودن مامانم از استادش ، فقط برای تمرین و بازی با دوستای مهدکودکیم از جمله سارینا و آندیاجون میرم و کلی بهم خوش می گذره .

یک کلاس دیگه هم که با اصرار بابایی رفتم و خودم خیلی دوست داشتم یاد بگیرم ، کلاس شطرنج هستش ولی هنوز خیلی مانده یاد بگیرم فقط هر وقت از کلاس برمیگردم به بابایی میگم یه روزی می برمت. خلاصه این روزا سر این کلاس کلی قیافه می گیرم.چشمک

هر روز مامان یک ساعت پاس شیر داشت و میومد مهدکودک... و معمولا سبا را برمیداشت و می آوردش پیش من...ما هم اکثر مواقع یا تو سالن بازی بودیم یا تو زمین چمن ... به من و سبا و حتی بقیه دوستام خیلی خوش می گذشت و سبا را به چشم یک عروسک می دیدیم و باهاش بازی می کردیم ولی مامان تصمیم گرفت کمی از وقت من را پر کنه واسه همین روزای زوج از ساعت 9 صبح تا 12 ظهر میرم کانون اونم کلاسهای مختلفی مثل سفال گری – کاردستی – نقاشی که خیلی دوستشون دارم .فقط به مامانم قول دادم که از کانون بیرون نرم چرا که در غیر این صورت از رفتن به کانون و مدرسه شایستگان محروم میشم

پینوشت1 (مامان نوشت): بعد از کلی فکر و مشورت تصمیم گرفتم که ساینا را مدرسه ثبت نام کنم نه توی مهد کودک...اولین دلیلم هم اینه که ساینا با محیط مدرسه و بچه های بزرگتر آشنا بشه و واسه کلاس اول که مهمترین پایه آموزشی هست نخواد این استرسها را داشته باشه و از طرفی آشنایی با نظم و انضباط و مقررات مدرسه و حتی فرم لباس پوشیدن برای ساینا که توی مهدکودکش فرمانروایی می کنه از واجباته...و از طرفی هم خانمی باید از هفت صبح تا چهار بعداظهر که تو مهد باشه پس چه بهتر که بعد از خوردن صبحانه تو مهد ، چند ساعتی از مهد خارج بشه و بره مدرسه و دوباره برگرده مهد کودک ...امیدوارم که اشتباه نکرده باشم

پینوشت2 (مامان نوشت ) : دیروز بعد از کلاس اسکیت همراه آندیاجون واسه پرو لباس فرم مدرسه رفتیم شهروند...کاملا پوشیده و با حجاب کامل...یه جورایی دلم گرفت از اینکه یک سال از کودکیت را گرفتم و مدرسه ثبت نامت کردم و دیگر اجازه پوشیدن لباسهای خوشکل و بستن مدلهای مختلف مو را نداری...معذرت می خواهم گلم

امیدوارم که هرجا هستی، بهت خوش بگذره نازنینم

 

 پینوشت آخر (مامان نوشت ) :کلاس زبانت را فراموش کردم که تقریبا یک سالی هست مشتاقانه دنبال می کنی البته بعد از شروع مهد کودکت و تنبلی مامان واسه رفت و آمدت همان مهد کودک ثبت نامت کردم و دوباره انگاری از صفر شروع کردی که هم خودت راضی تر بودی و هم من از کلاس و کتابات و نحوه تدریس این موسسه (البرز) بیشتر خوشم آمد.

 

 

 
نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٦


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس