Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
روزای پر مهرمون - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ روزای پر مهرمون

نیم ساعت بیشتر به شروع جشن نمانده و من هنوز اداره هستم.

دلشوره دارم و دست و دلم به هیچ کاری نمیره ... چند روزی هم هست دوربینم گم شده و البته طبیعییه با آشفته بازاری که فعلا تو خونه ما هست شتر با بارش هم گم میشه چه برسه به دوربین که همیشه از دست شیطنتهای سبا مجبورم یه گوشه ایی بذارمش که نبینش و نتیجه اش هم این میشه که خودم هم گمش می کنم(قراره اتاق ساینا و سبا جابجا بشه و اتاق بزرگتر و رو به آفتاب مامان و بابا را تصاحب کنند و رنگ آمیزی اتاق جدید و جابجایی وسایل، کل خونه را بهم ریخته)

(قبل از ساعت 9 روز 31 شهریور ماه-جشن شکوفه ها )

وقتی که حدودای ساعت 9 مهد رفتم دخترم آماده و بسیار شیک و از همه مهمتر خوشحال به رفتن به محیط مدرسه بود ، همانروز هم ساینا به پانسیون منتقل شده بود و یه جورایی از مهد خارج شده . با خاله هاش خداحافظی کردم و دعای خیر و موفق شدن ساینا در تحصیل از طرف خاله ها کلی روحیه ام را عوض کرد و استرسی که داشتم را کم کرد.خوشبختانه تقریبا همزمان با ورود آندیا ما هم رسیدیم و خوشحالیش چند برابر شد.جشن شکوفه ها برگزار شد هرچند خیلی نظم و انضباطی دیده نمی شد ولی ساینا مدرسه را دوست داشت و بعد از جشن هم حاضر به بازگشت به مهد نبود و می گفت من بزرگ شدم نباید برم مهد...

روز اول مهر هم با حضور بابایی تو خونه کمی راحتتر بودم و سبا را مهد گذاشتم و خودم اداره رفتم .کمی مانده به 8 رفتم دنبال ساینا و رساندمش مدرسه ...به صف دیر رسید ...اصلا یادم رفته که تو مدرسه هم صف دارند و کلی مراسم ....

تنها خاطره ایی که از روز اول پیش برام همیشه به یادگار می مونه :

ساعتای 10 به کلاس ساینا رفتم (چون قرار بود تا ساعت 11/5 بمانند)... تنها کسی بود که نقاشیش را کشیده بود و خاله هم روی دیوار نصبش کرده بود ...خوب که دقت کردم یک کفشدوزک بزرگ کشیده بود! با خودم فکر کردم حالا چرا این؟ساینا که خیلی وقتا مثل آندیا می کشید ولی امروز چرا اینکار را نکرده بود؟...متوجه شدم ....صبح امروز ازش خواستم که مدادرنگی هاش و یه سری وسایل دیگه را نبره ... روز اول با کیف سنگین ... و فقط یه مداد مشکی و یکی هم قرمز تو جامدادیش داشت...الهی فداش بشم که نخواسته بود از دوستاش مداد بگیره و از طرفی هم مدادرنگی نداشته و این شده بود که یک کفشدوزک خیلی خوشکل کشیده بود ...

خاله هاش هم همانروز برچسب شاگرد زرنگ را بهش داده بودند (شاید واسه دلخوشی من بوده) و اظهار داشتند که خیلی با دقت به حرفامون گوش می کرده و جواب میداده ... و البته شیطون کلاس هم سارینا معرفی شد .

روز دوم مهر هم ساعت 7 هر دوشون را مهد گذاشتم و ساعت 8 دنبالش رفتم و رساندمش مدرسه...امروز با اظهار کردن من بزرگ شدم اجازه نداد من همراهش به کلاس برم و سریع برگشتم...نقاشی امروز هم دریا با تعدادی مرغابی و یک لاک پشت کنار دریا روی چمن بود...من که لذت بردم ازنقاشیش و اینکه فقط خونه و گل و درخت نکشیده...و زیر نقاشیش امضای خانم معلم با نوشته سبد سبد گل یاس – زرنگی توی کلاس ، جلوه ایی دیگر به نقاشی داده بود.

آن روز عصر مسیر رفتمون به سیرجان فقط حول و حوش ساینا و کلاساش و ... گذشت و من و بابایی هم کلی لذت بردیم و به وجودش افتخار کردیم.


 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٤


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس