Lilypie Premature Baby tickers Daisypath Happy Birthday tickers
خاطره تعطیلات عید نوروز - خاطرات زمینی فرشته های آسمانی

+ خاطره تعطیلات عید نوروز

تا تحویل سال جدید ، خودم را با بازیهای مختلف و خورکیهای جورواجور سرگرم کردم ولی بیدار ماندم...خوشحال بودم و منتظر...ولی خواهرکوچولو خواب بود

موقع تحویل سال به مامان و بابا و مادرجونم عید را تبریک گفتم و صورتشان را بوسیدم.مادرجونم بهمون افتخار دادند و شب عید مهمان ما بودند. همان شب مادرجونم عیدیم که پول بود بهم داد و مامان و بابام هم کادو ... عیدی مادرجونم را بیشتر دوست داشتم آخه به قول خودم با پول همه چیز میشه خرید.

طبق سالهای گذشته بابا ازمون فیلم گرفت و باهامون صحبت کرد و از آرزوهامون گفتیم و برای شفای همه مریضها دعا کردیم.

با اصرار بقیه خوابیدم که بتونم صبح بیدار بشم و واسه دید و بازدیدهای عید آماده بشم...امسال عید برام معنا و مفهوم دیگری داشت . همه چیز را خیلی بهتر می دانستم .از مراسم خانه تکانی در روزهای قبل از عید گرفته تا سبزه کاشتن و ماهی قرمز خریدن و لباس نو خریدن ، زنده شدن طبیعت ، آمدن بهار و رفتن ننه سرما ،  دید و بازدیدهای عید ، شیرینیها و میوه های خوشمزه ، آجیل های رنگارنگ ، چیدن سفره هفت سین ، روبان زدن سبزه و و و و

خدای من ! چقدر بهار را دوست دارم باآمدن بهار من هم یکسال بزرگتر می شوم ... دوباره تولد ... دوباره حس خوب بزرگ شدن ...ممنونم خانم حسین زاده عزیز ... ممنونم دوستان و همکلاسیهای گلم مخصوصاً آندیا که خیلی دوستت دارم... ممنونم بابا و مامان مهربونم که هرسال با وجود همه شماها کلی به اطلاعات من هم اضافه می شود.

خلاصه اولین روز عید را شاد و خندان با خواهرکوچولویم لباسهای عیدیمان را پوشیدیم و همراه بابا و مامان به خانه بزرگترها رفتیم.تقریباً اکثر جاها بهمون عیدی می دادن و من عیدیهای سبا(خواهرکوچولو) را هم براش جمع می کردم ولی هر روز حساب همشون که کدامها مال خودم هستند و کدامها مال سبا هستند را داشتم.تازه هرجا هم که فراموش می کردند بهمون عیدی بدهند (به هر دلیلی !!!!) خودم آنقدر تو گوش مامان می گفتم تا آنها متوجه قضیه بشوند. البته تو روزای آخر متوجه شدم که اینکارم اشتباهه و دیگر تکرار نکردم.اینجوری شد که پولهای عیدیم زیاد شدند و نگران گم کردنشان بودم...راستی خودم هم به بعضی از بچه های فامیل که دوستشون داشتم و از آمدنشان به خانه مان خیلی خوشحال می شدم ، عیدی هم می دادم مثل بهزاد جون و آرشیدای خوش زبون.

خلاصه با همفکری بابا و مامانم تصمیم گرفتم یک حساب بانکی برای خودم باز کنم و پولهامو آنجا بگذارم و بعد با کارتی که بانک بهم میده هر جا خواستم از پولهام خرج کنم البته کارت هم حتماً باید به اسم خودم باشه ، سواد هم که دارم و سرم کلاه نمیره که هر حسابی را قبول کنم.

مامان هم بعد از کمی تحقیق ، یک روز صبح دنبالم آمد و با هم رفتیم بانک . آنجا کلی با مسئول افتتاح حساب صحبت کردم و از گم نشدن پولهام تو بانک مطمئن شدم.تازه فهمیدم که بانک مثل خونه های خودمون کمدهایی داره که پولهامون را آنجا نگه داری می کنه مثل کمدهای داخل خونه مون که لباسهامون را آنجا می گذاریم و هر وقت خواستیم آنها را برداشته و استفاده می کنیم.

همان لحظه هم برام کارت عابر بانک صادر کردند و الان یک کارت زرد رنگ خوشگل که عکس یک آدمکی با دستهای باز که نشان از خوشحالی اوست ، بنام کارت آرزو دارم و میدانم که رمز کارت را نباید به غیر از مامان و بابام به کس دیگری بدهم.

روز بعد هم مامانم من را عضو کانون جوانه ها که دروازه ورود به جزیره آرزوهاست ، کرد و من از حالا می توانم از طریق کامپیوتر و اینترنت وارد جزیره آرزوهایم بشوم و کلی بازیهای زیبا انجام بدهم و یا کارهای خوبم ازجمله عکس وخاطره به جشنواره های بانک بفرستم و در مقابل همه اینها امتیاز می گیرم و هنگام قرعه کشی ، شانس بیشتری برای بردن جایزه خواهم داشت و حتی با این کارها بهم جایزه نقدی هم می دهند.هر کسی تو این جزیره از آرزوهایش می گوید و تلاش می کند که به آرزوهایش برسد ولی من هنوز فرصت نکردم آرزویم را بگویم وهمینطور از خیلی کارهای دیگراین جزیره بی اطلاعم ولی از این هفته قراره هرآخر هفته یه مسافرت به این جزیره بزنم و از تفریحاتش لذت ببرم...شما چطور ؟ هم پول عیدیهاتون را یک جای مطمئن نگه می دارید و هم کلی بازی می کنید.تازه با نحوه پس انداز کردن و چگونه خرج کردن آشنا می شوید.

پینوشت 1:همین خاطره را تو روزنامه دیواری هفت سینم نوشتم.

پینوشت 2: عکسای روز اول عید (با صورتهای خواب آلوده)

 

نويسنده : مامان ساینا و سبا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٦
تگ ها: عید نوروز


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس