شاعر کوچولوی من

این روزا عجیب هوس شعر گفتن به سرت می زنه ... برای هر مناسبتی شعر مخصوص به آن را می سرایی و چندین بار تکرارش می کنی

دیشب سر راهمون به سرچشمه تو و بابایی پیاده شدی که از سوپری تو مسیرمون یک کم تنقلات بخرین....موقع رد شدن از خیابان دست بابایی را گرفتی و در حالیکه حالت شعر به تن صدات دادی ، اینگونه می خونی:

اگر تنها از خیابون برم، ماشین میگیره زیرم

دلم نمی خواد به این زودی بمیرم

و خیلی چیزای دیگه که یادم نیست.مثلا بعد از دلخوری من از تحویل دادن شیرینی ها کلی شعر واسه من و قنادباشی سرودی که اصلا یادم نمیاد.

/ 1 نظر / 12 بازدید
سارينا

سلااااام مطمئنم اگه به من سر بزني پشيمون نميشي!امتحان کن