این روزا

همچنان گرفتار دو فرزند دلبندم هستم .

ساینا جونم که یک هفته ایی بود(هفته پنجم زندگی سبا)  دچار کم اشتهایی شدید شده بود هرچند سبا را خیلی دوست دارد و از شدت دوست داشتن گاهی سبا کوچولو را آنقدر می فشارد که احساس می کنم در همان لحظه ممکن است استخوانهای نی نی را بشکند ، سبا را بوسه باران می کند. ولی این روزها خیلی بهتره و داریم کم کم به روال عادی زندگی برمی گردیم.

کارهای سبا را انجام می دهد . کیف سبا را برایم می آورد هر لحظه هر لباسی را بخواهم به دستم می دهد. عاشق حمام کردن سباست . عاشق ماساژ دادن سبا با روغن بدنش است و خلاصه در تمام کارهای نی نی همراهیمان می کند و گاهی روی اعصابمان است ولی تحمل می کنم و خیلی به زبان نمی اورم و در راستای این همکاریش است که جایزه های زیادی از من و بابایی گرفته یک جفت کفش سفید پاشنه بلند( عاشق کفش تق تقی است به قول خودش) برای مهمانی (خودش اینطوری میگه) و عروسی ، دوجفت کفش دمپایی سفید و قرمز یکی برای خونه و دیگری پارک (اینها را خودش انتخاب کرده که هر کدام را کجا بوشد) و کل کتابهای داستان من جمله داستانهای حسنی و ...

رفتن به کلاس زبان و پیاده رویهای من و ساینا و گاهی پارک رفتن هامون و بازیهایی که این روزا انجام میدیم معلم بازی و مدرسه بازی و .... خیلی به روحیه اش کمک کرده و این روزها بهتر شده ...دوباره آموزش تراشه های الماس را شروع کردیم که علاقه مندی ساینا به یادگیری کار را خیلی آسان می کند.

 

و بگویم از اوضاع نیم وجبی یمان که با آمدنش زندگیمان خیلی خیلی تغییر کرده .  فکر میکردم کارهایم در قبال فرزندانم دوبرابر میشود ولی سخت در اشتباه بودم به نظرم ده برابر شده ولی در هر حال خدا را شاکرم که فرزندم سالم است و روزها آرام هرچند در اوایل شب بی قراری می کند ولی عادی است و امید داریم به آینده که بهتر شود.

این روزها که فرزندم دو ماه دارد به حرفهایم واکنش نشان می دهد گاهی می خندد گاهی با تعجب نگاهم می کند و به چشمهایم زل می زند بدون حضور ما و به تنهایی حتی اگر سیر باشد و سرحال یکجا ارام نمی گیرد و باید مدام باهاش سرگرم باشیم.

موقع بغل کردنش حتی اگر نیمه شب باشد و در اوج خواب و یا خیلی گرسنه باشد و یا در اوج جیغهای بنفشی که می کشد ، ارام می گیرد و با چشمهای گرد شده به اطرافش نگاه می کند و سرش را بالا می گیرد و گردنش را صاف نگه می دارد

قربون فسقلی دو ماهه ام برم که این روزا موهای جلوی سرش ریخته و خیلی بامزه شده

مهمانی افطار خونه مامان بزرگ - بهار و ساینا

/ 10 نظر / 20 بازدید
مامان سیدعلی

سلام دوست خوبم. چقد خوب که کمکت میده. خواهرزاده ی من آتنا که یه خورده بهانه گیر شده و جیغ جیغو از وقتی آرمیتا به دنیا اومده. ولی در عین حال آبجی ش را هم خیلی دوست داره. عجب دنیای عجیبی دارن بچه ها.نمیشه درک کرد.

مامان نیروانا

عزززززززیزززززم! خدا بهت قوت بده صالحه ی شجاع من. خدا رو شکر که ساینا داره به روال عادی برمیگرده و خدای نکرده غصه نمیخوره. حسابی ببوسش. دلم براش تنگه. نازی سبا چه بزرگ و خوردنی شده. [ماچ]

سارا

قدم نورسیده مبارک همشهری

مامان بهزادکوچولو

آفرین به سایناخانم کمک مامانش میده[ماچ] کمی بادوتابچه سخته بایدصبرداشته باشی انشاالله همیشه زیرسایه شماسالم وتندرست باشند وای سباخانم چقدرنازشده سایناخانم برای خودش خانمه

اریانا+ مامی

قدم نو رسیده مبارک [ماچ][ماچ] آفرین به ساینا خانم که به مامانش کمک می کنه دخملی ما هم تو خیالش د تا خواهر دوقلو داره آرشیدا و آویسا [نیشخند]

آرشیدا خانم

[قلب]آره کمک خواستن از ساینا خیلی بهت کمک میکنه و کم کم در قبال سبا احساس مسئولیت میکنه نه حسادت ایشاله که هر دوشون سالم باشن در کنار شما و شاد

مادر(رادین و راستین)

سلام خداروشکر که همه چی روی رواله .......... ماشالله به هر دوشون سبا جون هم نانازیه ........ ساینا رو ببوسین

ستاره آبی

[لبخند]سلام مامان ساینا و سبا جون خدا عروسک های شما را برای شما نگه داره و شاهد روزهای خوش و مئوفقیت آمیزشان باشید. اجازه بدین از روی ادب عید فطر ،روز چیدن میوه های شاداب استجابت را تبریک بگم. [گل][گل][گل] ×+ یعنی اینکه مثبت اندیشی را دو چندان کنید...[لبخند]

ساینا

[زبان][من نبودم][تماس][اضطراب][دلقک][قلب][کلافه][قهقهه][ساکت][دلقک][گاوچران][نیشخند][دلشکسته]